مـــادران و پدران مهــربان و پسران و دختران با اندیشه خدائی

http://mother20.persianblog.ir-http://hlgole.parsweblog.com/-/. http://lorestani.bloghaa.com/-http:/.-http://mother20.blogfa.com-/http://hlgole1.persianblog.com/-mother20.mihanblog.com-/-mother20.blogsky.com-/-http://eshghekhodayi.blogfa.com-http://hlgole.loxblog.com/-/-.

ما پدران بیشتر باید بدانیم و عمل کنیم:
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

ما پدران بیشتر باید بدانیم و عمل کنیم:






1 - حتی قبل از تولد می‌توانیم به روش‌های گوناگون با فرزند ارتباط برقرار کنیم:

نشان دادن دلبستگی خود به همسر با دادن هدیه (یک شاخه‌گل، یک لبخند و یا کمک در کار منزل)

وبه وجود آوردن آرامش لازم در این دوران برای او.

2- با فرزندانمان با لحن خوب و مودبانه سخن بگوییم.

3- ابراز محبت را به فرزندان به طور مستمر ادامه دهیم، زیرا رفتار مردانه بدون مهربانی، الگوی جنسیتی پدر را بی‌تأثیر می‌‌کند.

4- به فرزندمان احترام بگذاریم و از تحقیر شخصیت و انتقاد نابه جا بپرهیزیم.

5- با ایجاد رابطه‌ی دوستانه زمینه ی ‌انس با فرزند را هموار سازیم تا بتواند به راحتی حرف دلش را به ما بگوید.

6- وقتی با فرزندمان تنها هستیم با او همبازی شویم و یا ورزش کنیم.

7- شرایطی را به وجود بیاوریم تا فرزندمان بتواند نقاط قوت خود را نشان دهد.

8- برای شناخت بهتر فرزندمان- به ویژه در هفت سال دوم- سعی کنیم نقش مربی ورزش او را داشته باشیم و رشته ی ورزشی را طبق خواست و توانمندی‌های خودش انتخاب کند.

9- گاهی فرزندانمان به تأیید رفتارهای خود از طرف پدر سخت نیازمندند.

10- برای فرزندمان وقت بگذاریم تا تکریم و احساس با ارزش بودن را در او تقویت کنیم.

11- از رفتارهای نادرست او چشم‌پوشی نکنیم و با توجه به شرایط روحی و روانی، زمانی و مکانی، او را از کار نادرستش آگاه کنیم.

12- در هنگام تصمیم‌گیری در امور مربوط به فرزندان با آنان مشورت کنیم.

13- با تشکیل جلسات خانوادگی و شرکت دادن همه ی اعضای خانواده درتصمیم‌گیری‌های زندگی به رشد اعتماد به نفس فرزندان کمک کنیم.

14- سعی کنیم از ویژگی‌های فرزندمان اطلاعات و آگاهی‌های لازم را داشته باشیم.

15- به استعداد و سلیقه‌های آنان احترام بگذاریم.

16- اوقات بیشتری را در جمع خانواده و فرزندان سپری کنیم.

17- فرزندمان را با مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی و دوست‌یابی آشنا کنیم.

18- به تحصیل و درس فرزندان اهمیت داده و با شرکت در جلساتی که مدارس تشکیل می‌دهند به آنها ارزش و اعتبار دهیم.

19- رفتارهای خودمان را اصلاح کنیم تا الگوی مناسبی برای فرزندان باشیم، پدرانی که بین عمل و گفتار‌شان تفاوت وجود دارد هرگز الگوی خوبی برای آنها نخواهند بود.

20- سعی کنیم گاهی آنها را به مسافرت‌های خارج از شهر ببریم و از تجارب خود در سفر با فرزندان گفتگو کنیم.

21- در میان اعضای خانواده تبعیض قائل نشویم و گاهی با آنان درد دل کنیم.

22- در انجام بعضی از امور و یا کارهای منزل (نظافت، تعمیرات، ساخت وسایل و...) از فرزندان نیز کمک بگیریم تا احساس مفید و بزرگ بودن در آنها تقویت شود.

23- آنان را با دوران کودکی و نوجوانی خود و سایر افراد مقایسه نکنیم.

24- به موفقیت‌هایشان احترام بگذاریم و هر چند وقت یک بار آنها را یاد‌آوری کنیم.

25- در هنگام رفتن به سفرهای طولانی بهتر است از خود نشانه‌هایی بر جای بگذاریم (عکس، کاست صوتی و یا تصویری و...) در طول سفر از طریق تلفن با فرزندمان صحبت کنیم، در صورت امکان فرزند بزرگتر را با خود ببریم و در بازگشت از مسافرت سوغات آنها را فراموش نکنیم.


26- سعی کنیم نقش تربیتی خود را برای فرزندان نوجوان، از یک «مصلح و هدایت کننده» به یک «مشاور» تبدیل کنیم.


27- تلاش کنیم در سنین نوجوانی با فرزندمان همسو شده و همواره در کنار او باشیم.

28- در هنگام نصیحت کردن فرزند نوجوان، ضمن توجه به سخنان او، افکار و احساسات خود را برای او تشریح نماییم.

29- وقتی فرزندمان کار خوبی انجام می‌دهد احساس خوشحالی خود را به او نشان دهیم و سپس او را در آغوش گرفته و بگوییم که چقدر دوستش داریم.

30- لازم است فرزندان احساس کنند که پدر برای مادرشان احترام زیادی قائل است.

31- برای حفظ ارتباط با فرزند نوجوان خود حداقل یکبار در ماه با او به تنهایی بیرون برویم و تلاش کنیم درباره ی آنچه در احساس و اندیشه‌ی او می‌گذرد با هم گفتگو کنیم.

32- محیطی صمیمی ایجاد نماییم تا فرزند نوجوان ما بتواند آزادانه احساساتش را بازگو کند.

33- با القای این حس که در منزل واقعاً مورد احترام می‌باشد در احساس ارزشمند بودن او کمک کنیم.

34- اگر لازم بود از روش تذکر یا توبیخ در فرزندمان استفاده کنیم، تذکر و توبیخ ما باید به گونه‌ای باشد که فرزندان متوجه شوند «رفتارشان نامناسب و بد است نه خود آنها».

35- در صورت داشتن مشغله ی زیاد، سعی کنیم در شبانه‌روز حداقل نیم ساعت با فرزندمان همراه باشیم، با آنها حرف بزنیم، بگوییم و بخندیم و استراحت و تفریح کنیم.

36- اگر پسر نوجوان داریم، بدانیم که او نیازمند است که اوقاتی را در حریم حمایت و هدایت پدری محبوب، منطقی، استوار و مقتدر سپری کند.

37- به جای انتقاد و تکذیب، از سخنان اطمینان بخش و تأیید کننده استفاده نماییم.

38- بین خود و فرزندان به جای رابطه ی خشک و آمرانه، ارتباط عاطفی توأم با گذشت و صبر را حاکم نماییم تا مروت و مردانگی را بیاموزند.

39- سخن ما به عنوان پدر در خانواده موقعی نافذ است که خودمان به آن اعتقاد داشته و عمل نماییم.

40- اقتدار پدری لازمه ی تربیت کودک و نوجوان است؛ این اقتدار در سایه ی مهربانی، دوستی و قاطعیت شکل می‌گیرد نه در برخورد خشن، ناسزاگویی و احتمالاً کتک زدن.


امیدواریم از جمله پدرانی باشیم که با صبر، شکیبایی، مهربانی، دوستی وقت‌گذاری و احترام بتوانیم به وظایف خود عمل کنیم .

منبع: سایت تبیان
مهر مادری
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧  

مهر مادری  

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم


My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

 I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
 
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
 
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

 
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

 

با تشکر از دوست عزیز Omid Dadpey


کلمات کلیدی:مهر مادری ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:انعکاس زندگی ،کلمات کلیدی:شمع فرشته
 
 
 

چت روم

كد چت روم