| هو |
| ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ |
|
هو
اری باید به خداوند عشق بورزیم و عشق خدائیومون را تقویت کنم
تا عشق او را درک کنیم و آرامش روحمان را در یابیم
کلمات کلیدی:من و خدا ،کلمات کلیدی:خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند ،کلمات کلیدی:لبخند خدا ،کلمات کلیدی:دعا عاشقان
|
|
| عادتهای مفید جوان ماندن |
| ساعت ٤:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ |
|
مشاورین خانواده و روان پزشکان توصیه های مختلفی را برای زنده نگاه داشتن احساس جوانی در انسان ارائه می کنند. موراد ارائه شده در زیر از جمله این توصیه ها است که می تواند طراوت شادابی و جوانی را در زندگی شما به ارمغان بیاورد، به آنها عمل کنید.
کلمات کلیدی:عادتهای مفید جوان ماندن ،کلمات کلیدی:20 راه به افکار خلاق و زیبا ،کلمات کلیدی:لبخند خدا ،کلمات کلیدی:24 نشانه از خانواه خوشبخت
|
|
| لبخند خدا |
| ساعت ۸:۱٧ ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ |
|
لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم." جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من." خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟" لوئیز گفت:" اینجاست." " لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر." لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن." مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تا آخرین پنی اش می ارزید." فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...
منبع: لبخند خدا نویسنده: زهره زاهدی
کلمات کلیدی:لبخند خدا
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها به دست شما میرسد امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. امhlgole@yahoo.com (lorestani) پروفایل مدیر : عشق خدائی لرستانی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|


