مـــادران و پدران مهــربان و پسران و دختران با اندیشه خدائی

http://mother20.persianblog.ir-http://hlgole.parsweblog.com/-/. http://lorestani.bloghaa.com/-http:/.-http://mother20.blogfa.com-/http://hlgole1.persianblog.com/-mother20.mihanblog.com-/-mother20.blogsky.com-/-http://eshghekhodayi.blogfa.com-http://hlgole.loxblog.com/-/-.

پدر
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠  

 

پدر، یعنی آرامش.

پدر، یعنی امنیت.
...

پدر، یعنی خانه ات، ستونی دارد که نمی دانی،

 

ولی خانه ات بر آن ستون استوار است.

پدر، یعنی ستاره ای که می درخشد، اما پشت
ابرهای

 

روزها و روزهای ابرها پنهان شده و تو، او را نمی بینی.

پدر، یعنی مهری که کمی زمخت است،

 

کمی سخت است؛ اما سخت شیرین.

پدر، یعنی آینده، یعنی نگاه به آینده، یعنی نگرانی هایی

 

که در آینده جا مانده اند.

پدر، یعنی دست هایی که پینه بسته اند، حتی اگر

 

پینه هایش دیده نشود.

پدر، یعنی کیسه ای از خوراکی و میوه و ... در دست

 

و جاده ای بی انتها در چشم، که همیشه متروک می ماند،

 

که همیشه بی عابر.

پدر، یعنی رفتن به میان جامعه، خسته شدن در میان

 

جامعه، بریدن در میان جامعه، خم شدن در میان جامعه،

 

اما ایستادن در میان خانه، استوار، بی تکان، بی لرزه.

پدر، یعنی سکوت.

پدر، یعنی حرف های نگفته.

پدر، یعنی همه نگرانی هایی که هیچ گاه به لب نمی آیند،

 

اما به دل می نشینند.

پدر، یعنی نگاهی ملتمسانه و بی دفاع؛ آنگاه که او را

 

ترک می کنی، به مقصد جایی دور

پدر، یعنی معدن رازهای سر به مهر فراوان

پدر، یعنی راه، وقتی که حس می کنی مسافری شده ای

 

و راه را بیشتر از او رفته ای.

پدر، یعنی دیواری بزرگ، که خانه را پوشانده؛ که اگر نباشد،

 

خانه تعریف و تعبیر و تفسیر و تصویری ندارد، هیچ.

پدر، یعنی تو، که در آرامگاه خود خفته ای....

دلم تنگه برات بابا....

 


اختلاف نسلها چقدر به ضررمون میشه
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠  

 

 

اختلاف نسلها چقدر به ضررمون میشه
4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده . 

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه . 

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت. 

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد. 

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله . 

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده . 

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه . 

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه 

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروکار داشته . 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره . 

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره . 



50 ساله که شدم ... !

حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم !
اما افسوس که قدرشو ندونستم ...... خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت ! 

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......


کلمات کلیدی:پدران بیشتر باید بدانیم و عمل کنیم: ،کلمات کلیدی:عشق پدر ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:عشق های معنوی خدائی
 
 
 

چت روم

كد چت روم