| خدا ... |
| ساعت ٤:٠۸ ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ |
|
خدا ...
بچه بودم فکر میکردم خدا هم مثل ماست مثل من و تو،ما و همه او نیز موجودی دو پاست در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست یک کتو شلوار میپوشد به رنگ قهوهای حال و روز جیبهایش هم همیشه روبراست مثل آقاجان به چشمش عینکی دارد بزرگ با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست فکر میکردم که پیپش را مرتب میکشد سرفههای او دلیل رعد و برق ابرهاست گاه گاهی نسخه میپیچد،طبابت میکند مادرم میگفت او هر دردمندی را دواست فکر میکردم شبها روی یک تخت بزرگ مثل آدمها و من در خوابهای خوش رهاست چند سالی که گذشت از عمر ،من فهمیدهام تو حسابش از عالم و آدم جداست مهربانتر از پدر،مادر،شما،آقا بزرگ او شبیه هیچ فردی نیست ،نه!چون او خداست
پیام های دیگران ( 8) link شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۶ - آکواریوم دریائی چه زیباست |
|
| مهر مادری |
| ساعت ٢:۳٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ |
|
I ignored her, threw her a hateful look and ran out. اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
با تشکر از دوست عزیز Omid Dadpey
کلمات کلیدی:مهر مادری ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:انعکاس زندگی ،کلمات کلیدی:شمع فرشته
|
|
| شمع فرشته |
| ساعت ۸:۱٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ |
|
شمع فرشته
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
منبع: نشان لیاقت عشق
کلمات کلیدی:شمع فرشته
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها به دست شما میرسد امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. امhlgole@yahoo.com (lorestani) پروفایل مدیر : عشق خدائی لرستانی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|


