افسانه بختیاری
یکی بود یکی نبود
. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود. در روزگار قدیم یک پادشاهی بود به نام شاه عباس. هر وقت که کسی از مردم او ناراحت و گرفتار می شدند، شاه عباس دلش درد می گرفت و او می فهمید که یکی از مردمش دچار گرفتاری شده. آن وقت او لباس درویشی می پوشید و می رفت توی کوی و برزن می گشت و به هر جا سرک می کشید تا آن شخص یا خانواده گرفتار را پیدا می کرد و مشکلشان را حل می کرد. آن وقت دل دردش آرام می گرفت و برمی گشت به قصر.
روزی از روزها که شاه عباس در قصر شاهی نشسته و مشغول رسیدگی به کارهای لشگری و کشوری بود یکمرتبه دلش شروع کرد به تیر کشیدن. شاه عباس فهمید که باز هم یکی از مردمش گرفتار درد و بدبختی شده است. این بود که تندی پاشد لباسهای پادشاهی را کند و خرقه درویشی پوشید و کشکول و تبر زین را به دوش انداخت و یا علی گویان از قصر بیرون رفت.
شاه عباس رفت و رفت تا به خرابه ای رسید. دید در آنجا پیرمردی با همسر حامله اش زندگی می کند. پیرمرد از درویش دعوت کرد تا شب را در کلبه خرابه او بماند. درویش هم قبول کرد و ماند. از قضای روزگار همان شب همسر پیرمرد که موعد زایمانش رسیده بود، دردش شروع شد و پس از چند ساعتی زایمان کرد و پسری بدنیا آورد. شاه عباس که در گوشه منزل آرام دراز کشیده و مراقب اوضاع بود دید در تاریکی شب یک کسی از بالای سرش گذشت و رفت بالای سر زائو و نوزاد ایستاد و کمی بعد برگشت و از همان راهی که آمده بود خواست برود. شاه عباس پرید و محکم مچش را گرفت و هر کاری کرد مچش را رها نکرد. هر چه آن شخص التماس کرد فایده ای نداشت. شاه عباس گفت تا نگویی که کیستی و اینجا چه کار می کنی ولت نمی کنم. آن شخص وقتی دید که شاه عباس ولش نمی کند گفت ای مرد بدان که من چاره نویس ( کسی که سرنوشت و آینده افراد را می نویسد) هستم و هر کس که تازه متولد می شود می روم بالای سرش و چاره اش را برایش می نویسم. شاه عباس با شنیدن این سخن گفت پس بگو ببینم که آینده این پسر چیست؟ چاره نویس گفت این یک راز است و من نمی توانم که آن را به تو بگویم. شاه عباس گفت تا نگویی من دستت را ول نمی کنم. از چاره نویس انکار و از شاه عباس اصرار تا آخر سر چاره نویس راضی شد و گفت بدان که این پسر طالع خیلی بلندی دارد و در آینده با دختر شاه عباس که او نیز همین الان از مادر متولد شده است عروسی خواهد کرد. حرف چاره نویس که تمام شد گفت حالا دستم را ول کن که باید بروم و چاره بچه های دیگر را هم بنویسم. شاه عباس مات و مبهوت دست چاره نویس را ول کرد و در فکر فرو رفت. خیلی ناراحت شد و با خود گفت آخر چطور می شود دختر من که پادشاه هستم با یک آدم فقیر و بدبخت عروسی کند؟ نه هر طور شده باید جلوی این کار را بگیرم.
خلاصه،
شاه عباس تا صبح نخوابید و فکر کرد و چاره جویی کرد. صبح که شد رفت سراغ پیرمرد صاحبخانه و گفت ای مرد بیا و این بچه ات را به من بفروش، هر چه بخواهی به تو می دهم. پیرمرد گفت درست است که ما فقیر و بیچاره هستیم اما بچه مان را دوست داریم. نمی توانیم آن را بدهیم دست تو که اصلا نمی دانیم او را به کجا می بری. شاه عباس گفت اما شما با این حال و روزتان از عهده نگهداری این بچه برنمی آئید. شکم خودتان را هم بزور سیرمیکنید. بیا و راضی شو. من کشکول خود را که پر از سکه است به تو می دهم. تو و زنت باز هم می توانید بچه دار شوید. خلاصه شاه عباس آنقدر اصرار کرد که پیرمرد و زنش راضی شدند و بچه را به او فروختند. شاه عباس هم بچه را برداشت و با خود به کوهی برد و در آنجا با شمشیر شکمش را پاره کرد و او را در غاری گذاشت و رفت. اما به حکم خدا همان روز از گله ای که همان اطراف به چرا آمده بود بزی جدا شد و آمد توی غار و مشغول شیر دادن به بچه شد. از مع مع بز چوپان خبر دار شد و آمد توی غار و بچه زخمی را پیدا کرد و با خود به خانه برد و شکمش را دوخت و مداوا کرد.
خلاصه، سالهای سال گذشت و بچه بزرگ شد. روزها با چوپان به صحرا می رفت و گله را می چراند. روزی از روزها شاه عباس از آن حوالی می گذشت و چشمش به گله افتاد و آنجا آمد. وقتی با پسر برخورد کرد، از طرز سخن گفتن او خوشش آمد و از چوپان خواست تا او را به شاه بسپارد، تا چایی ریز مخصوص کاخ شود. چوپان هم قبول کرد و پسر را فرستاد به کاخ. پسر که به کاخ آمد یواش یواش پیش اه عزیز شد، تا جایی که از چای ریزی به سپهسالاری رسید. دختر شاه عباس هم که عاشق او شده بود از پدرش خواست که او را به عقد پسر درآورد.
خلاصه، پسر چوپان شد داماد شاه عباس. شب حجله، دختر شاه دید که زیر شکم پسر جای زخم کهنه است. فردا که شد جریان را به پدرش گفت. شاه عباس چوپان را خواست و ماجرای زخم شکم پسر را پرسید و چوپان هم قصه پیدا کردن او را در غار برای شاه گفت. شاه تا قصه را شنید سجده شکر به جای آورد و از خدا بخاطر گناهی که کرده بود طلب مغـفرت کرد و فهمید که با بخت و چاره نمی شود در افتاد.