| پنچ داستان خواندنی |
| ساعت ۱٢:٢٤ ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ |
|
پنچ داستان خواندنی |
|
| راز ثروتمندی |
| ساعت ۱٠:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ |
|
"هر آنچه را که ذهن متصور شد، قابل دستیابی است." دبلیو کلمنت استون
جک کنفیلد می گوید : پدرم فردی بدبین بود که تصور می کرد ثروتمندان همیشه مال و اموال دیگران را غارت می کنند و افراد پولدار سر دیگران کلاه می گذارند. بنابراین من اعتقادات منفی در مورد ثروت داشتم و تصور می کردم اگر پول داشته باشم، انسان بدی خواهم شد و تنها افراد شرور پول دارند. بنابراین با این باور بزرگ شدم که زندگی بسیار مشکل است، اما با ملاقات دبلیو کلمنت استون زندگیم متحول شد. او به من گفت :
"از تو می خواهم هدف بزرگی برای خود در نظر بگیری که اگر به آن دست یافتی، ذهنت متحول شود و بدانی که بخاطر آموخته من به آن هدف رسیده ای."
در آن زمان درآمد سالانه من هشت هزار دلار بود و گفتم : "دوست دارم درآمد سالانه ام به یکصدهزار دلار برسد." اکنون واقعا دوست دارم این آرزو را به همه اعلام کنم، قصد دارم آن را باور کنم و می خواهم به گونه ای رفتار کنم که گوئی اکنون به آن رسیده ام.
یکی از کارهائی که او به من آموخت این بود که هر روز چشمانم را ببندم و تصور کنم به اهدافم دست یافته ام.
یک چک صدهزار دلاری را به سقف اتاقم چسبانده بودم و هر صبح که از خواب برمی خواستم اولین چیزی که می دیدم، آن چک بود و بدین ترتیب هدفم را به یاد می آوردم. سپس چشمانم را می بستم و زندگی را با درآمد یکصدهزار دلار تجسم می کردم. تا یک ماه بعد هیچ اتفاق خاصی روی نداد، هیچ راه حلی به ذهنم نرسید و هیچ کس حقوق بیشتری به من پیشنهاد نکرد. پس از چهار هفته ناگهان فکر دستیابی به صدهزار دلار به ذهنم خطور کرد. من در حال نوشتن کتابی بودم و با خود گفتم : "اگر چهارصدهزار نسخه از این کتاب را طی سه ماه بفروشم، صدهزار دلار نصیبم می شود." کتاب حاضر بود اما هیچ راهی به ذهنم نمی رسید. نمی دانستم چگونه جهارصد هزار نسخه از کتاب را به فروش برسانم.
روزی در فروشگاه چشمم به یک مجله تبلیغاتی افتاد. تاکنون هزاران بار آن را دیده بودم اما توجهی به آن نداشتم. اما ناگهان فکر کردم اگر خوانندگان با کتاب من آشنا شوند، بدون شک چهارصدهزار نفر به خرید آن ترغیب می شوند. حدود 6 هفته بعد در دانشگاه هانتر نیویورک در مقابل ششصد استاد سخنرانی کردم. پس از اتمام سخنرانی خانمی به سویم آمد و گفت : "سخنرانی شما عالی بود. مایلم مصاحبه ای با شما داشته باشم. این کارت من است." معلوم شد که او نویسنده آزاد بود که داستانهایش را به مجله تبلیغاتی می فروخت. با خود فکر کردم : "این حتما موثر خواهد بود." مقاله من در آن مجله چاپ و فروش کتابهایم آغاز شد.
نکته ای که می خواهم به آن اشاره کنم این است که من تمامی این وقایع و از جمله این شخص را به زندگیم جذب کردم. خلاصه اینکه آن سال، من صدهزار دلار به دست نیاوردم بلکه 92 هزار دلار و سیصد و بیست و هفت دلار کسب کردم. اما آیا فکر می کنید من ناامید شدم و گفتم : "این روش موثر نبود؟" نه، من گفتم : "معرکه است!" همسرم گفت : "اگر با این روش موفق به کسب صدهزار دلار شدی آیا می توانی یک میلیون دلار نیز بدست آوری؟" گفتم : "نمی دانم، فکر کنم بتوانم. باید امتحان کنم." ناشر کتابم چکی برای اولین کتاب مجموعه داستان هایم نوشت و در کنار امضای چک یک صورت خندان کشید. زیرا اولین باری بود که چک یک میلیون دلاری امضا می کرد.
متن بالا برگرفته از کتاب راز (قانون جذب) می باشد که بدین ترتیب قهرمان داستان قانون جذب را تجربه کرد. می توان دانش راز و قانون جذب را در لحظه لحظه زندگی بکار برد. برای آفرینش هر چیزی از جمله ثروت می توان از این روش استفاده کرد.
--------------------------------------------
برای جذب پول باید بر موضوع ثروت متمرکز شوید. اگر در این فکر باشید که پول کافی ندارید، کسب ثروت بیشتر غیرممکن خواهد بود. زیرا افکار شما در مورد پول نداشتن است و در نتیجه شرایط مشابه بیشتری را جذب می کنید. برای کسب ثروت باید در مورد فراوانی پول فکر کنید.
شما باید با افکارتان، پیام های جدیدی ارسال کنید و این افکار باید در مورد این باشد که اکنون پول کافی دارید. باید از قدرت تخیلتان استفاده کنید و باور کنید هم اکنون پول کافی دارید. این کار بسیار جالب است! زیرا بدین ترتیب شما درمی یابید که هنگامیکه وانمود می کنید ثروتمند هستید، بلافاصله احساس بهتری نسبت به پول پیدا خواهید کرد و در نتیجه ثروت به زندگی شما سرازیر می شود.
قانون جذب (راز) به ما می آموزد : ما با هر فکری که در هر لحظه از روز داریم، سازنده زندگی خود هستیم. نظر شما چیه؟ |
|
| پیدا کردن بخت |
| ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ |
|
پیدا کردن بخت فقیری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همة زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از او میترسیدند و رنج میبردند, غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو, این مرد خیلی ما را آزار میدهد. غذای 10 نفر را میخورد. گلوی او مثل تنور آتش است. سیر نمیشود. همه از او میترسند. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که مرد پُرخور و فقیر است. به او گفت: تو آزاد هستی, برو به خانهات.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:پیدا کردن بخت
|
|
| رومیان و چینیان (نقاشی و آینه) |
| ساعت ۱٠:٤٠ ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ |
|
رومیان و چینیان (نقاشی و آینه) نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی, از هنر و مهارت خود سخن میگفتند و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان میکنیم تا ببینیم کدامشان, برتر و هنرمندتر هستید.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:رومیان و چینیان (نقاشی و آینه)
|
|
| مهرناز |
| ساعت ٥:٤٥ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
مهرناز یکی بود؛ یکی نبود؛ توی این بود و نبود دختر کوچولویی بود به اسم مهرناز که مادرش مرده بود و چون نمی توانست خوب به کار و بار خانه برسد, پدرش زن دیگری گرفته بود.
یک سال گذشت. زن بابای مهرناز دختری به دنیا آورد و اسمش را گذاشت فرحناز. فرحناز کمی که بزرگ شد, معلوم شد به خوشگلی مهرناز نیست. زن بابا حسودیش شد و بنای ناسازگاری با او را گذاشت و هر روز برای اذیت و آزارش بهانه تازه ای پیدا می کرد. یک روز تو چله زمستان به مهرناز گفت «پاشو برو یک دسته گل سرخ از صحرا بچین بیار, می خواهم گل قند درست کنم.» مهرناز گفت «تو این هوا که سنگ از سرما می ترکد گل سرخ پیدا نمی شود.» زن بابا به مهرناز تشر زد که «فضولی نکن! تا از خانه بیرونت نکرده ام زود برو به صحرا یک دسته گل سرخ بچین بیار.» مهرناز راه افتاد و در باد و بوران از خانه رفت بیرون. به صحرا که رسید دید پای تپه ای چهارتا پیرمرد آتش روشن کرده اند و نشسته اند دورش. یکی از پیرمردها که سراندرپا لباس سفید تنش بود او را دید و صدا زد «دخترجان! تو این برف و بوران از خانه آمدی بیرون چه کنی؟» مهرناز گفت «زن بابام گل سرخ خواسته. گفته اگر بدون گل سرخ به خانه برگردم, راهم نمی دهد.» پیرمرد رو کرد به پیرمرد سبزپوشی که بغل دستش بود و گفت «داداش بهار! به این دختر کمک کن و نگذار ناامید برگردد خانه.» بهار گفت «به چشم!» و پاشد دور خودش چرخی زد. باد و بوران بند آمد. ابرها کنار رفتند. خورشید تابید. برف ها آب شد. بوته ها جوانه زدند. جوانه ها غنچه درآوردند و غنچه ها گل شدند. مهرناز یک دسته گل سرخ چید و برگشت خانه. زن بابا از دیدن گل ها تعجب کرد و به جای اینکه خوشحال شود, مهرناز را گرفت به باد کتک که چرا بیشتر از این گل نچیدی و باز اذیت و آزار او را از سر گرفت. زمستان تازه رفته بود و بهار از راه رسیده بود که زن بابای مهرناز سبدی داد دستش و گفت «پاشو برو یک سبد سیب سرخ تر و تازه بچین بیار که هوس سیب سرخ کرده ام.» مهرناز گفت «درخت ها تازه شکوفه کرده اند. از کجا سیب سرخ بیارم؟» زن بابا گفت «فضولی موقوف! هر چه گفتم زود انجام بده و لال مونی بگیر والا از خانه می اندازمت بیرون و در را پشت سرت می بندم.» مهرناز توی باران راه افتاد؛ رفت به صحرا و دید همان چهار تا پیرمرد آتش روشن کرده اند و نشسته اند دور آتش. بهار او را دید و صدا زد «آی دخترجان! برای چی تو باران آمده ای به صحرا؟» مهرناز جواب داد «چه کار کنم؟ زن بابام سیب سرخ خواسته و گفته اگر بدون سیب سرخ به خانه برگردم راهم نمی دهد.» بهار رو کرد به پیرمردی که سراپا لباس سرخ تنش بود و گفت «داداش تابستان! حالا نوبت رسیده به تو که به این دختر کمک کنی و نگذاری ناامید برگردد خانه.» تابستان گفت «به چشم!» و پا شد دور خودش چرخی زد. باران بند آمد. ابرها از جلو خورشید کنار رفتند. هوا گرم شد. شکوفه ها ریختند زمین و درخت های سیب پر شد از سیب های سرخ. مهرناز سبدش را پر کرد از سیب سرخ و برگشت خانه. زن بابا از دیدن یک سبد سیب سرخ تازه نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد. اما, به جای اینکه خوشحال شود, کتک مفصلی به مهرناز زد و گفت «چرا بیشتر نیاوردی؟» مهرناز گفت «سبد بیشتر از این جا نمی گرفت.» زن بابا گفت «این فضولی ها به تو نیامده.» و باز به اذیت و آزار مهرناز ادامه داد تا بهار گذشت و تابستان آمد و یک دفعه به کله اش زد که برف و شیره بخورد. به مهرناز گفت «پاشو برو برف بیار.» مهرناز گفت «چله تابستان برف پیدا نمی شود.» زن بابا گفت «باز هم فضولی کردی و رو حرف بزرگتر از خودت حرف زدی. پاشو مثل باد برو برف پیدا کن بیار و تا نیاری برنگرد خانه.» مهرناز باز هم رفت به صحرا و زیر آفتاب داغ تابستان آن قدر راه رفت که از زور گرما عرق کرد و بی طاقت شد. در این موقع باز چشمش به همان چهار نفر افتاد که نشسته بودند زیر سایه درختی و خودشان را باد می زدند. مهرناز خوشحال شد. رفت جلو و سلام کرد. تابستان که سراندرپا لباس سرخ تنش بود, گفت «برای چه تو این گرما آمدی به صحرا؟» مهرناز گفت «زن بابام باز هم به زور از خانه بیرونم کرده, گفته برو برف بیار و بدون برف برنگرد.» تابستان رو کرد به زمستان و گفت «داداش زمستان! باز هم به این دختر کمک کن و نگذار دست خالی برگردد.» زمستان پاشد چرخی زد. خورشید کم زور شد. باد سر و صدا کنان از راه رسید. با خودش ابر آورد و آسمان را ابری کرد. هوا سرد شد و برف شروع کرد به باریدن. مهرناز برف برداشت و راه افتاد سمت خانه. در راه پسر پادشاه او را دید و یک دل نه صد دل عاشق او شد و مادرش را فرستاد خواستگاری و با شادی و سرور مهرناز را بردند به خانه پادشاه. وقتی مهرناز رفت به خانه پادشاه, شرح حالش را برای پسر پادشاه تعریف کرد و پسر پادشاه هم فرستاد زن بابای بدجنس را آوردند و مجازات کردند. __________________
!!! پایان داستان |
|
| ماه پیشانی |
| ساعت ٥:۳٤ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
ماه پیشانی
یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. مردی بود و زنی داشت که خاطرش را خیلی می خواست و از این زن دختری پیدا کرد خیلی قشنگ و پاکیزه و اسمش را گذاشت شهربانو.
وقتی شهربانو هفت ساله شد, او را فرستاد مکتب خانه که پیش ملاباجی درس بخواند. گاهی که بچه ها برای ملاباجی هدیه می آوردند, ملاباجی می دید هدیه شهربانو از بقیه بهتر است. ملاباجی با شهربانو گرم گرفت و بنا کرد از زیر زبانش حرف کشیدن. طولی نکشید فهمید کار و بار پدر شهربانو حسابی رو به راه است و در زندگی کم و کسری ندارد. ملاباجی آن قدر به شهربانو مهربانی کرد و قاپش را دزدید که اگر می گفت ماست سیاه است, شهربانو بی بروبرگرد باور می کرد. یک روز ملاباجی کاسه ای داد دست شهربانو و گفت «این کاسه را بده به مادرت. از قول من سلام برسان و بگو ملاباجی گفته آن را از سرکه پر کن و بفرست برای من. وقتی مادرت رفت تو انبار, تو هم همراهش برو. بگو ملاباجی سرکه هفت ساله خواسته و نگذار از خمره ای به غیر از خمره هفتمی سرکه وردارد. همین که رفت سر خمره هفتم و خم شد کاسه را بزند تو سرکه, پاهاش را بلند کن و بندازش تو خمره و در خمره را بگذار. شهربانو گفت «خیلی خوب!» و همان طور که ملاباجی یادش داده بود, مادرش را نداخت تو خمره و در خمره را گذاشت. پدر شهربانو سر شب آمد خانه. از او پرسید «مادرت کو؟» شهربانو جواب داد «نمی دانم. من که آمدم, خانه نبود.» فردای آن شب شهربانو رفت مکتب و ماجرا را برای ملاباجی تعریف کرد. ملاباجی از خوشحالی شهربانو را بغل کرد؛ نشاند رو زانوی خودش؛ ماچش کرد و دستی به سر و روی او کشید. چند روزی که گذشت, ملاباجی یک مشت خاکشیر داد به شهربانو و گفت «به خانه که رفتی این ها را بریز رو سرت و وقتی رو به روی بابات نشستی جلو منقل سرت را تکان بده تا خاکشیرها بریزد تو آتش و درق دوروق صدا کند. آن وقت بابات می پرسد این سر و صداها چیست؟ تو بگو سرم شپش گذاشته. من که کسی را ندارم پرستاریم کند, سرم را بجوید, رختم را بشوید و ببردم حمام. حالا که مادرم نیست, اگر یک زن بابا داشتم اقلاً حال و روزم بهتر از این بود. بعد گریه زاری راه بنداز و بگو باید زن بگیری که تر و خشکم کند و دستی به سرم بکشد. اگر پرسید کی را بگیرم, بگو یک دست دل و جگر بگیر آویزان کن بالای در خانه. هر کس اول آمد و سرش خورد به آن, او را بگیر.» شهربانو گفت «به چشم!» و همان طور که ملاباجی گفته بود, عمل کرد. پدر شهربانو فردا صبح رفت یک دست دل و جگر گرفت آورد خانه و آویزان کرد بالای در. ملاباجی که گوش به زنگ بود, زود سر و کله اش پیدا شد و به بهانه ای آمد تو خانه. سرش را زد به دل و جگر و شروع کرد به اوقات تلخی و سر و صدا راه انداخت که «ای وای! این چی بود خورد تو سرم و چار قدم را کثیف کرد؟» در این بین پدر شهربانو آمد بیرون. از ملاباجی عذرخواهی کرد و قضیه را براش گفت. بعد هم ملاباجی را برد پیش ملا, عقد کرد و دستش را گرفت آورد خانه. ملاباجی دختری داشت که به عکس شهربانو زشت و بد ترکیب بود. این دختر را هم روی جل و جهازش آورد خانه پدر شهربانو. ملاباجی دو سه روزی را به رفت و روب خانه و بازدید اثاثیه گذراند و آخر سر سری زد به انبار و رفت سراغ خمره هفتمی. همین که در خمره را ورداشت, گاو زردی از خمره آمد بیرون. ملاباجی دستپاچه شد. با خودش گفت «نکند این مادر شهربانو باشد.» و گاو را برد انداخت تو طویله؛ و از همان روز, یواش یواش شروع کرد با شهربانو بدرفتاری و همه کارهای سخت را, از آب و جاروی حیاط گرفته تا شست و شوی رخت ها و ظرف ها, انداخت گردن شهربانو و از هر کاری هم صد جور بهانه می گرفت و تا می توانست شهربانوی بیچاره را می چزاند و از وشگون و سقلمه هم مضایقه نمی کرد. خلاصه! ملاباجی آن قدر به شهربانو سخت گرفت که اگر کسی وارد خانه می شد, خیال می کرد شهربانو کلفت خانه است. شهربانو می سوخت و می ساخت و از ترس ملاباجی جرئت نداشت به پدرش چیزی بگوید. چند روز بعد, ملاباجی برای اذیت و آزار شهربانو راه تازه ای پیدا کرد. به شهربانو گفت «از فردا باید اتاق ها و حیاط را پیش از درآمدن آفتاب جارو کنی و ظرف ها را بشوری. بعدش هم باید یک بقچه پنبه و یک دوک نخ ریسی ورداری و گاو را ببری صحرا و تا غروب بچرانی. پنبه را نخ کنی و نخ ها را غروب بیاری تحویل من بدی و تند به کارهای مانده خانه برسی.» شهربانو که جرئت نمی کرد به ملاباجی نه بگوید, گفت «خیلی خوب!» و فردا کله سحر پاشد خانه را رفت و روب کرد و همین که آفتاب زد, بقچه پنبه را گذاشت رو سرش, دوک نخ ریسی را گرفت به دست و رفت گاو را از طویله آورد بیرون و راهی صحرا شد. در راه, همه اش غصه می خورد و با خودش می گفت «خدایا! اگر من به جای دو دست, ده تا دست هم داشته باشم, نمی توانم تا غروب این همه پنبه را بریسم و اگر نریسم شب جواب ملاباجی را چه بدم؟» شهربانو به صحرا که رسید, گاو را ول کرد تو علف ها و رفت نشست رو تخته سنگی و شروع کرد به رشتن پنبه ها. نزدیک غروب, شهربانو دید هنوز نصف پنبه ها را نرشته و از غصه به حال زار خودش اشک ریخت. در این موقع, گاو آمد ایستاد رو به روی شهربانو و با دلسوزی به او زل زد. بعد, شروع کرد تند تند از یک طرف پنبه خوردن و از طرف دیگر نخ پس دادن. آفتاب غروب از نوک درخت ها نپریده بود که گاو همه پنبه ها را نخ کرد. شهربانو خوشحال شد. نخ ها را جم و جور کرد, گذاشت تو بقچه و بقچه را گذاشت رو سرش و گاو را انداخت جلو و راهی خانه شد. به خانه که رسید گاو را برد بست تو طویله و رفت نخ ها را تحویل ملاباجی داد. ملاباجی نخ ها را گرفت و گفت «حالا برو به کارهای خانه برس.» وقتی شهربانو کارهای خانه را تمام کرد, ملاباجی یک تکه نان خشک داد به او. شهربانو نان را آب زد, خورد و با چشم گریان و دل بریان رفت گوشه ای گرفت خوابید. صبح فردا, ملاباجی به جای یک بقچه پنبه سه تا بقچه پنبه داد به شهربانو. شهربانو هم پنبه ها را کول کرد, گاو را انداخت جلو و برد به صحرا. مثل روز قبل نشست وسط سبزه ها و بنا کرد به نخ ریسی. بعد از ظهر, شهربانو دید از سه بقچه پنبه یکی را هم نتوانسته بریسد و دلش گرفت و های . . . های شروع کرد به گریه. در این موقع, بادی آمد پنبه ها را قل داد و برد. شهربانو پاشد دوید دنبال پنبه ها؛ اما پیش از آنکه برسد به آن ها, پنبه ها افتادند تو چاه. شهربانو با خودش گفت «ای داد بی داد! دیدی چه خاکی به سرم شد! اگر تا حالا هر شب کتک می خوردم و بد و بی راه می شنیدم, از امشب دیگر سر و کارم با داغ و درفش است.» شهربانو در این جور فکرها بود و گریه زاری می کرد که گاو آمد جلو, زبان واکرد و گفت «دختر جان! نترس. برو تو چاه. دیوی نشسته آنجا؛ اول سلام کن؛ بعد هر چه از تو خواست, تو برعکس آن کارها را انجام بده؛ چون کار دیوها وارونه است.» گاو چم و خم رفتار با دیوها را به شهربانو یاد داد و شهربانو رفت تو چاه. به ته چاه که رسید دید باغچه ای آنجاست و دیو نخراشیده نتراشیده ای لم داده کنار باغچه. شهربانو تا چشمش افتاد به دیو, سلام بلند بالایی کرد. دیو گفت «آهای چشم سیاه دندان سفید! اگر سلام نکرده بودی تو را یک لقمه چپم کرده بودم. حالا بگو ببینم تو کجا اینجا کجا؟ اینجا جایی است که سیمرغ پر می ریزد, پهلوان سپر می اندازد و آهو سم.» شهربانو شرح و حالش را از سیر تا پیاز برای دیو تعریف کرد. دیو گفت «قبل از هر چیز پاشو آن سنگ را بردار بزن تو سر من.» شهربان تند رفت جلو و سر دیو را گذاشت تو دامنش و بنا کرد به جستن رشک ها و شپش های دیو. ر دیو زیر چشمی نگاهش کرد و پرسید «سر من تمیزتر است یا سر نامادریت؟» شهربانو جواب داد «مرده شور سر نامادریم را ببرد؛ البته که سر تو تمیزتر است.» دیو گفت «خیلی خوب! حالا پاشو کلنگ را بردار و خانه را خراب کن.» شهربانو زود بلند شد, جارو را برداشت و حیاط را جارو کرد. دیو پرسید «حیاط من بهتر است یا حیاط شما؟» شهربانو جواب داد «حیاط شما چه دخلی دارد به حیاط ما, حیاط ما از گل و خشت خام است و حیاط شما از مرمر.» ر دیو گفت «حالا پاشو بزن ظرف ها را بشکن.» شهربانو فوری پاشد ظرف ها را شست و مثل آینه برق انداخت. دیو گفت «بگو ببینم! ظرف های من بهتر است یا ظرف های شما؟» شهربانو گفت «واه! خاک بر سرم! این چه سؤالی است که می پرسی؟ معلوم است که ظرف های شما بهتر است, ظرف های ما از گل و سفال است و ظرف های شما از طلای توقال.» دیو گفت «آفرین! حالا که تو این قدر خوبی برو گوشه حیاط پنبه های نخ شده را بردار و برو.» شهربانو رفت دید همه پنبه ها شده کلاف نخ و کنار نخ ها چند تا کیسه طلاست. به طلاها دست نزد. نخ ها را برداشت و برگشت پیش دیو که از او خداحافظی کند. دیو گفت «کجا به این زودی؟ یک کم پا نگهدار که هنوز کارت تمام نشده. نخ ها را بگذار زمین و از این حیاط برو به حیاط دوم و از حیاط دوم برو به حیاط سوم که از وسطش جوی آب می گذرد و کنار آب بنشین. هر وقت دیدی آب زرد آمد به آن دست نزن و هر وقت آب سیاه آمد از آن بزن به سر و چشم و ابرویت و وقتی آب سفید آمد صورتت را با آن بشور.» شهربانو گفت «خیلی خوب!» و رفت به حیاط سوم, کنار آب نشست, سر و چشم و ابروش را با آب سیاه و صورتش را با آب سفید شست و برگشت که از دیو خداحافظی کند و به خانه برود. دیو گفت «اگر کارت گیر کرد سری به من بزن.» شهربانو گفت «خیلی خوب!» و نخ ها را ورداشت از چاه آمد بیرون و این ور آن ور گشت تا گاو را پیدا کرد. هوا تاریک شده بود؛ اما شهربانو دید پیش پاش روشن است و می تواند جلوش را ببیند. خوب که به دور و ورش نگاه کرد, فهمید روشنی از خودش است. نگو همین که با آب سفید صورتش را شسته بود, یک ماه در پیشانیش درآمده بود و یک ستاره در چانه اش. شهربانو فکر کرد اگر با این ماه و ستاره ای که در صورتش پیدا شده برود خانه, ملاباجی بیشتر اذیت و آزارش می کند و زود با لچکش پیشانی و چانه اش را پوشاند و راه افتاد به طرف خانه. به خانه که رسید گاو را برد بست توی طویله و رفت نخ ها را داد به ملاباجی. ملاباجی پاک انگشت به دهن ماند که شهربانو چطور توانسته یک روزه سه بقچه پنبه را بریسد و برای اینکه از کارش ایراد بگیرد, شروع کرد به زیر و رو کردن نخ ها؛ اما وقتی خوب پایین بالاشان کرد و دید هیچ ایرادی ندارند, تعجبش بیشتر شد. به شهربانو گفت «زود برو به کارهای خانه و آشپزخانه برس.» شهربانو گفت «خیلی خوب!» و رفت ظرف ها را شست و بنا کرد به جارو کردن آشپزخانه. ملاباجی با خودش گفت «چون توی تاریکی نمی شود خوب جارو کرد, الان موقع خوبی است برم بهانه بگیرم و کتک مفصلی به شهربانو بزنم.» اما هنوز به در آشپزخانه نرسیده بود که دید انگار تو آشپزخانه چلچراغ روشن کرده اند و از تعجب خشکش زد. بعد یواش یواش رفت جلو, دید از پیشانی شهربانو ماه می تابد و در چانه اش ستاره می درخشد و از خوشگلی صورتی به هم زده که در همه دنیا لنگه ندارد. ملاباجی دست شهربانو را گرفت برد تو اتاق. گفت «بدون کتک خوردن و فحش شنیدن بگو ببینم چطور شد که این طور شدی؟» شهربانو هم صاف و پوست کنده از اول تا آخر همه چیز را برای ملاباجی تعریف کرد. ملاباجی به این فکر افتاد که دخترش را صبح فردا با شهربانو بفرستد به صحرا, بلکه او هم برود توی چاه, آبی بزند به سر و صورتش و ماهی در پیشانیش در بیاید و ستاره ای در چانه اش پیدا بشود. این بود که به شهربانو کمی روی خوش نشان داد؛ لبخندی به او زد و گفت «شهربانو جان! فردا دختر من را با خودت ببر به صحرا, او را بفرست تو چاه و کارهایی را که خودت کردی به او یاد بده تا در صورت او هم ماه و ستاره دربیاید و مثل تو خوشگل بشود.» شهربانو گفت روی چشم! هیچ عیبی ندارد.» فردا صبح زود, ملاباجی به جای سه بقچه پنبه, نیم بقچه به شهربانو داد و چون دخترش هم همراه او بود, به جای نان خشک و پنیر مانده, برای نهارشان نان شیرمال و مرغ بریان گذاشت و آن ها را دست در دست هم از خانه فرستاد بیرون. شهربانو و دختر ملاباجی و گاو راه افتادند. رفتند و رفتند تا رسیدند به صحرا. دختر ملاباجی به شهربانو گفت «زودباش چاه را نشانم بده.» شهربانو چاه را نشانش داد. دختر ملاباجی پنبه ها را ورداشت انداخت تو چاه و خودش هم رفت پایین و دید دیو نخراشیده نتراشیده ای ته چاه توی حیاط خوابیده. دیو از صدای پا بیدار شد. دید دختر زشتی ایستاده رو به روش و بی آنکه سلامی بکند زل زده تو چشم هاش و بربر نگاهش می کند. دیو دختر را زیر چشمی ورنداز کرد و گفت «تو کجا اینجا کجا؟» دختر گفت «پنبه هایم را باد آورد انداخت تو چاه. آمدم برشان دارم.» دیو گفت «عجله نکن؛ اول بیا سر من را بجور, بعد برو پنبه ها را وردار برو.» دختر رفت جلو؛ چنگ انداخت لابه لای موهای دیو و بنا کرد به جستن آن ها. دیو گفت «بگو ببینم! موهای من تمیزتر است یا موهای مادرت؟» دختر گفت «البته موهای مادرم؛ موهای تو به جای رشک و شپش, مار و عقرب دارد.» دیو گفت «خیلی خوب! حالا پاشو حیاط را جارو کن.» دختر پاشد سرسری حیاط را جارویی زد و برگشت پیش دیو. دیو پرسید «حیاط شما بهتر است یا حیاط من؟» دختر جواب داد «البته که حیاط ما؛ تو حیاط ما دل آدم وا می شود, اما تو حیاط تو دل آدم می گیرد.» دیو گفت «خیلی خوب! حالا برو ظرف ها را بشور.» دختر ملاباجی گفت «خدایا این دیگر چه بلایی بود که من گرفتارش شدم.» و همان طور که نق و نوق می کرد, رفت به ظرف ها آبی زد و چیدشان گوشه آشپزخانه. دیو پرسید «ظرف های من بهتر است یا ظرف های شما؟» دختر جواب داد «مرده شور ظرف های تو را ببرد که آدم حالش به هم می خورد نگاهشان کند؛ ظرف های ما از تمیزی مثل آینه برق می زنند و آدم حظ می کند تو آن ها چیز بخورد.» دیو گفت «تا همین جا بس است. برو پنبه هات را از کنج حیاط بردار برو.» دختر ملاباجی تند رفت تو حیاط؛ دید بغل پنبه ها چند تا شمش طلا هست. با اینکه شمش ها خیلی سنگین بود, دو سه تاشان را ورداشت و با عجله چپاند زیر بغلش. سرش را انداخت پایین و بدون خداحافظی راهش را گرفت که از چاه برود بیرون. دیو صدا زد «کجا به این زودی بیا جلو که من حالا حالاها با تو کار دارم.» دختر برگشت پیش دیو و ایستاد جلوش. دیو گفت «قبل از اینکه بری بیرون, از این حیاط برو به حیاط دوم و از حیاط دوم برو به حیاط سوم کنار آب روانی که از وسطش می گذرد بنشین. هر وقت دیدی آب سفید و سیاه آمد به آن دست نزن. هر وقت دیدی آب زرد آمد, دست و صورتت را با آن بشور و بعد برو پی کارت.» دختر رفت کنار جوی آب نشست. همین که دید آب زرد آمد, دست و روش را شست و پنبه هاش را ورداشت و از چاه رفت بیرون. شهربانو تا چشمش افتاد به دختر ملاباجی, چیزی نمانده بود از ترس زهره ترک شود؛ چون یک مار سیاه در پیشانیش درآمده بود و یک عقرب زرد از چانه اش زده بود بیرون؛ اما از ترسش حرفی نزد و با او راه افتاد طرف خانه. چشمتان روز بد نبیند! همین که ملاباجی در را به روی دخترش واکرد و او را دید, از ترس جیغ بلندی کشید. بعد, از هول اینکه در و همسایه دخترش را ببینند, او را تند برد تو اتاق و سر دختر داد زد «چرا خودت را این ریختی کردی؟» دختر ماجرای آن روز را از اول تا آخر شرح داد. ملاباجی گفت «حالا نخ ها کو؟ طلاها کجاست؟» دختر بقچه را گذاشت زمین و ملاباجی دید اصلاً نخی در کار نیست و همه اش پنبه است. ملاباجی گفت «شمش های طلا را بده ببینم.» دختر دست کرد از زیر بغلش به جای شمش طلا دو تا تکه سنگ درشت درآورد و گذاشت جلو مادرش. ملاباجی دو دستی زد تو سر دختر و گفت «ای بی عرضه! خاک بر آن سرت بکنند. حیف از آن همه زحمتی که بالای تو کشیدم.» دختر گفت «من که خودم نخواستم برم پیش دیو. خودت من را فرستادی. حالا سرکوفت هم می زنی؟» و های های بنا کرد به گریه کردن. ملاباجی دلش سوخت, گفت «همه این ها تقصیر این شهربانوی ورپریده است.» و شهربانو را گرفت به باد کتک. بعد, دخترش را برد پیش حکیم باشی که برای مار و عقربی که در صورتش درآمده فکری بکند. حکیم باشی دختر ملاباجی را معاینه کرد و گفت «ریشه این مار و عقرب در دل است و نمی شود ریشه کنش کرد. فقط یک روز در میان باید آن ها را از ته ببری و جاشان نمک بپاشی.» از آن روز به بعد, ملاباجی یک روز در میان کارد تیزی ورمی داشت و مار و عقرب را می برید. اما, همان طور که حکیم باشی گفته بود, هیچ وقت ریشه کن نمی شدند. ملاباجی از این ور می برید و آن ها از آن ور در می آمدند. حالا این را دیگر خدا می داند که ملاباجی با شهربانو چه کرد و چه به روزش آورد! روزی از روزها, یکی از همسایه ها ملاباجی و دخترش را به عروسی دعوت کرد و از آن ها وعده گرفت حتماً به عروسی بروند. ملاباجی به دخترش رخت نو پوشاند و کلی زر و زیور به او آویزان کرد و با دستمال ابریشم پیشانی و چانه اش را بست که کسی مار و عقرب را نبیند. خودش هم رخت نو پوشید و هف قلم آرایش کرد. شهربانو هم گوشه ای ایستاده بود و با حسرت به آن ها نگاه می کرد. ملاباجی از شهربانو پرسید «تو هم می خواهی با ما بیایی عروسی؟» شهربانو گفت «بله!» ملاباجی گفت «خیلی خوب! الان فکری به حالت می کنم.» بعد, رفت تو انبار سه چهار کیسه نخود, لوبیا و لپه را با هم قاطی کرد و دوباره ریختشان تو کیسه و کیسه ها را آورد, چید جلو شهربانو و پیاله ای هم داد دستش و گفت «این هم عروسی تو! تا ما برگردیم باید این پیاله را از اشک چشمت پر کنی و این نخود, لوبیا و لپه ها را از هم سوا کنی.» ملاباجی این را گفت و خوشحال و خندان دست دخترش را گرفت و از در رفت بیرون. شهربانو نشست کنار حوض؛ زانوی غم بغل کرد و رفت تو فکر که چطور پیاله را با اشک چشم پر کند و چطور سه کیسه نخود, لوبیا و لپه را از هم سوا کند که یک دفعه یادش آمد دیو به او گفته هر وقت کارت گیر کرد, بیا سراغ من.ر پاشد مثل برق و باد رفت پیش دیو, سلام کرد و مشکلش را گفت. دیو گفت «اینکه غصه ندارد.» و پاشد رفت یک چنگ نمک دریایی آورد و داد به شهربانو و گفت «پیاله را پر کن از آب و این ها را بریز توی آن. یک خروس هم به تو می دهم مثل خروس خودتان, تا دانه ها را برات سوا کند؛ به شرطی که خروس خودتان را تار و مارکنی که زن بابات از قضیه بویی نبرد. اگر دلت می خواهد عروسی هم بری, بگو تا وسیله اش را جور کنم.» ر شهربانو گفت «خیلی دلم می خواهد برم عروسی.» دیو فوری رفت صندوقی آورد, گذاشت جلو شهربانو و از توی آن یک دست لباس عروسی با تاج و گل کمر و کفش قشنگ درآورد و داد به شهربانو. یک گردن بند مروارید و یک جفت دست بند طلا و یک انگشتر الماس هم داد به او و گفت «به خانه که رسیدی لباست را عوض کن و برو عروسی و زودتر از مهمان ها عروسی را ترک کن؛ برگرد خانه و همان لباس های قبلی ات را بپوش.» بعد, ظرف سفالی کوچکی از زیر تشکچه اش درآورد و از روغنی که توی آن بود مالید به پاهای شهربانو که ترو فرز بشوند. آن وقت توی یک دست شهربانو خاکستر ریخت و توی دست دیگرش یک دسته گل گذاشت و گفت «وقتی رفتی عروسی خاکسترها را بپاش به سر ملاباجی و دخترش. گل ها را هم بریز رو سر عروس و داماد و مهمان ها.» شهربان تند برگشت خانه. پیاله را پر از آب کرد و نمک را ریخت توی آن. خروس ملاباجی را از خانه کرد بیرون و خروسی را که دیو داده بود به او, انداخت به جان دانه ها. آن وقت لباس هاش را درآورد, برد تو طویله قایم کرد و لباس های تازه را پوشید و زر و زینتش را بست به خودش و صورتش را هفت قلم, از خط و خال گرفته تا وسمه و سرمه و سرخاب و سفیداب و زرک, آرایش کرد و رفت عروسی. همین که شهربانو پا گذاشت به مجلس عروسی, غوغایی به پا شد آن سرش ناپیدا. دیگر کسی به عروس نگاه نمی کرد. همه چشم دوخته بودند به شهربانو و از همدیگر می پرسیدند این دختر کیست که از قشنگی به ماه می گوید درنیا که من درآمده ام؟ اقوام داماد فکر می کردند شهربانو کسی و کار عروس است و قوم و خویش های عروس خیال می کردند از طایفه داماد است. همه ماتشان برده بود و باور نمی کردند آدمی زاده ای به آن خوشگلی وجود داشته باشد. در این بین دختر ملاباجی که به شهربانو خیره شده بود, به مادرش گفت «ننه! نکند این شهربانو است که آمده اینجا؟» ملاباجی گفت «خدا عقلت بده! شهربانو الان دارد دانه ها را از هم جدا می کند و هی زور می زند بیشتر اشک بریزد و پیاله را پر کند تا کمتر کتک بخورد.» دختر گفت «آخر همه چیزش به شهربانو رفته. چشم و ابرو و قد و قامتش با او مو نمی زند.» ملاباجی گفت «ول کن تو هم با این حرف ها! توی یک جالیز می روی صدتا بادمجان مثل هم پیدا می شود. آن وقت تو می خواهی توی یک شهر دوتا آدم مثل هم پیدا نشود.» آخرهای مجلس دخترها یکی یکی شروع کردند به رقص و هر کدام یک دور رقصیدند. نوبت که رسید به شهربانو, پاشد چرخی زد و چنان رقصی کرد که همه انگشت به دهان ماندند و در حین رقص دسته گل را پرت کرد طرف عروس و داماد. دسته گل بین زمین و هوا شد یک خرمن گل خوشبو و همه اهل مجلس را غرق گل کرد. بعد, دست دیگرش را به سمت ملاباجی و دخترش تکان داد و آن یک چنگ خاکستر شد یک کپه خاکستر و نشست رو سر و صورت ملاباجی و دخترش. اهل مجلس ماتشان برد که چه حکمتی در این کار بود که این دختر ناشناس به همه گل افشانی کرد و به سر و روی ملاباجی و دخترش خاکستر پاشید. اما هر چه فکر کردند نفهمیدند آن همه گل و خاکستر از کجا پیدا شد. شهربانو همین که دید مهمان ها مثل جن زده ها گیج و منگ این طرف آن طرف نگاه می کنند و حواسشان پرت است, از مجلس زد بیرون و تند راه افتاد طرف خانه. پسر پادشاه داشت از شکار برمی گشت که در راه برخورد به شهربانو و با خودش گفت «چنین دختری در این شهر است و ما بی خبریم؟» و راه افتاد به دنبال او. شهربانو فهمید و تندتر قدم برداشت و خواست از جوی آب بپرد که هول شد و یک لنگه کفشش از پاش درآمد و ماند آن طرف جو. شهربانو دید اگر بخواهد برگردد و لنگه کفش را بردارد, پسر پادشاه به او می رسد. این بود که کفش را جا گذاشت و مثل برق خودش را رساند خانه. پسر پادشاه وقتی نتوانست به شهربانو برسد, برگشت لنگه کفش را ورداشت و با خود برد. باز هم بشنوید از ملاباجی و دخترش! ملاباجی و دختش, مثل برج زهرمار مجلس عروسی را ترک کردند و با عجله راه افتادند سمت خانه, که دق دلی خاکسترهایی را که تو عروسی به سر و روشان ریخته شده بود از شهربانو دربیارند. هنوز پاشان نرسیده بود به خانه که ملاباجی صدا زد «آهای دختر! بیا ببینم آن پیاله را با اشک چشمت پر کرده ای یا نه؟» شهربانو زود پیاله را که از اشک داشت لپر می زد آورد داد به دست ملاباجی. ملاباجی به آن زبان زد, دید شور است. خوب توی پیاله نگاه کرد, دید زلال زلال است. گفت «دانه ها را چه کردی؟»ر شهربانو گفت «همه را سوا کردم.» و دست ملاباجی را گرفت برد, دانه های سواشده را نشان داد. چیزی نمانده بود که ملاباجی از تعجب شاخ دربیارد. فکر کرد اگر کسی دل خوش داشته باشد و دستش به کار برود, یک ماه هم نمی تواند آن همه دانه را جدا کند. آن وقت شهربانو چطور توانسته هم اشک بریزد و هم کار به این سختی را نصف روزه تمام کند؟ ملاباجی شهربانو را فرستاد به رفت و روب خانه و با خودش گفت «پاک گیج شده ام. از کار این دختر هیچ سر در نمی آورم.» دختر ملاباجی گفت «ننه جان! حتماً کسی کمکش کرده.» ملاباجی گفت «به نظرم آن گاو زرد ننه شهربانو است و یک جوری راه و چاه را نشانش می دهد. باید کلک این گاو را کند.» ملاباجی این را گفت و پاشد رفت پیش حکیم باشی چشم و ابرویی نشان داد و با او ساخت و پاخت کرد که خودش را به ناخوشی بزند و وقتی حکیم باشی را آوردند بالای سرش بگوید علاج مرضش گوشت گاو زرد است. ملاباجی برگشت خانه. شب, پیش از آمدن شوهرش گرفت تخت خوابید و بنا کرد به آه و ناله که «آخ کمرم! آخ دلم! خدایا مردم از درد. یکی نیست به دادم بسد.» شوهرش دست پاچه شد. برایش گل گاوزبان و عناب و سپستان دم کرد و به خوردش داد؛ ولی دردش ساکت نشد.ر روز بعد, ملاباجی کمی زردچوبه مالید به صورتش؛ یک نان خشک گذاشت زیر تشکش و همین که شوهرش آمد خانه, گرفت خوابید و بنا کرد از این پهلو به آن پهلو غلت زدن. همان طور که غلت می زد, نان خشک تاراق و توروق می شکست و او می نالید «خدایا چه کنم! استخوان هایم از درد دارند می ترکند.» شوهر ملاباجی سراسیمه رفت حکیم باشی را آورد بالا سر زنش. حکیم باشی نبضش را گرفت, خوب معاینه اش کرد و آخر سر گفت «این مریض مرضی دارد که علاجش فقط گوشت گاو زرد است. اگر امشب یا فردا براش تهیه کردید که هیچ, وگرنه حسابش با کلام الکاتبین است.» مرد گفت «شکر خدا خودمان یک گاو زرد در خانه داریم. حالا که شب است, فردا دم صبح سرش را می برم و گوشتش را می دهم بخورد.» شهربانو همین که این حرف را شنید, دود از دلش بلند شد و دیگر حال و روز خودش را نفهمید و گرفت یک گوشه افتاد. هر چه فکر کرد چه کند که گاو را نجات دهد, عقلش به جایی نرسید. آخر سر با خودش گفت «بهتر است بروم سراغ دیو و از او چاره کار را بپرسم.» همان شب, وقتی خاطر جمع شد همه خوابیده اند, آهسته پا شد از خانه زد بیرون و رفت توی چاه؛ به دیو سلام کرد و قضیه را به تفصیل شرح داد. دیو گفت «غصه نخور! زود برگرد خانه, مادرت را بیار تو صحرا ول کن؛ من هم همزادش را می فرستم جای او.» شهربانو زود برگشت خانه. گاو را برد تو صحرا ول کرد و رفت پیش دیو. دیو همزاد گاو زرد را حاضر کرد و به شهربانو گفت «این را ببر ببند جای مادرت. وقتی او را کشتند به گوشتش لب نزن و استخوان هایش را ببر تو طویله چال کن.» شهربان همزاد گاو زرد را برد خانه بست جای مادرش و رفت دو سه ساعتی را که به اذان صبح مانده بود, راحت گرفت خوابید. صبح زود, مرد رفت قصاب سر گذر را آورد. قصاب هم گاو زرد را از طویله کشید بیرون و کنار باغچه سرش را برید. بعد, گوشتش را کباب کردند و خوردند. اما هر چه اصرار کردند, شهربانو به آن لب نزد و همان طور که دیو سفارش کرده بود, سر فرصت استخوان های گاو را جمع کرد برد توی طویله چال کرد. ملاباجی گوشت گاو زرد را که خورد کم کم بلند شد راه افتاد؛ چون فکر می کرد دیگر دنیا به کامش شده و از آن به بعد کسی نیست به شهربانو کمک کند. ولی خبر نداشت که پسر پادشاه از لحظه ای که چشمش افتاده به شهربانو, عاشق دلخسته او شده و کفشش را همیشه می گذارد زیر سرش و گردش را سرمه چشمش می کند. پسر پادشاه از عشق شهربانو بیمار شد و افتاد به بستر. حکیم به بالینش آمد؛ اما از دردش سر درنیاورد. مادرش همه حکیم های شهر را جمع کرد و افتاد به دست و پای آن ها که «تو را به خدا هر جور شده از درد پسرم سر دربیارید و او را درمان کنید.» حکیم ها رفتار پسر را زیر نظر گرفتند و طولی نکشید فهمیدند پسر پادشاه عاشق دختری شده و لنگه کفش دختر را هم دارد. وقتی مادرش از ته و توی کار سر درآورد, پسرش را دلداری داد و گفت «خاطر جمع باش دختری را که می خواهی اگر پشت کوه قاف هم باشد, پیداش می کنم و دستش را می گذارم توی دستت.» روز بعد, چندتا پیرزن گیس سفید لنگه کفش را ورداشتند و خانه به خانه شهر را گشتند؛ اما صاحب کفش را پیدا نکردند. لنگه کفش را به پای هر دختری می کردند, یا تنگ بود یا گشاد و پس از چند روز جست و جو صاحب کفش پیدا نشد. وقتی نوبت رسید به خانه پدر شهربانو, ملاباجی شهربانو را کرد تو تنور. یک سینی ارزن گذاشت در تنور و خروس را ول کرد طرف ارزن ها که همان دور و بر بچرخد؛ سر و صدا راه بندازد و ارزن بخورد؛ تا اگر شهربانو حرفی زد به گوش کسی نرسد. گیس سفیدها وارد خانه شدند و پرسیدند «شما تو خانه دختر ندارید؟» ملاباجی گفت «چرا نداریم! البته که داریم؛ خوبش را هم داریم.» و تند رفت دخترش را آورد جلو. گیس سفیدها لنگه کفش را دادند به دختر که بکند به پاش. دختر ملاباجی هر چه زور زد و تقلا کرد؛ کفش به پاش نرفت که نرفت. چون خانه دیگری نمانده بود, گیس سفیدها خودشان را از تک و تا ننداختند و گفتند «دختر دیگری در خانه ندارید؟»ر ملاباجی گفت «دختر ما یکی یک دانه است, عزیز دردانه است!» در این میان خروس بنا کرد به خواندن ر«قوقولی . . . قو قو . . . سینی ارزن رو تنور ... قوقولی . . . قو قو . . . ماه پیشانی رفته تو تنور!ر قوقولی . . . قو قو . . . سینی ارزن وردار ماه پیشانی را درآر.» گیس سفیدها آواز خروس را که شنیدند, تعجب کردند. گفتند «این خروس چه می گوید؟» ملاباجی تند سنگی ورداشت انداخت طرف خروس. گفت «این خروس بی محل است؛ همین فردا می کشمش و از دستش راحت می شوم.» خروس از هول سنگ پرید رو دیوار و باز بنا کرد به خواندن ر«قوقولی . . . قو قو . . سینی ارزن رو تنور قوقولی . . . قو قو . . ماه پیشانی رفته تو تنور!ر قوقولی . . . قو قو . . . سینی ارزن وردار ماه پیشانی را درآر.» گیس سفیدها نگاهی کردند به هم و گفتند «بریم سر تنور ببینیم چه خبر است.» و رفتند در تنور را ورداشتند و دیدند دختری مثل ماه شب چهارده تو تنور است. یکی از گیس سفیدها دست دختر را گرفت از تنور درش آورد و از خوشحالی فریاد زد «کی تا حالا دختری دیده به پیشانیش ماه و به چانه اش ستاره؟» بقیه هم زود آمدند جلو و کفش را کردند به پاش و دیدند درست قالب پای دختر است. رو کردند به ملاباجی و گفتند ر«پسر پادشاه عاشق این دختر است و از عشق او پاک از خواب و خوراک افتاده. حالا هر چه می خواهی بگو بیاریم و دختر را ببریم؟» ملاباجی گفت «ما از شما چندان چیزی نمی خواهیم. دو ذرع کرباس آبی, نیم من سیر و نیم من پیاز بیارید و دختر را وردارید ببرید؛ ولی به یک شرط.» گفتند «چه شرطی؟» گفت «به این شرط که آن یکی را هم برای پسر وزیر بگیرید.» گفتند «این مطلب را هم به پادشاه می گوییم. او هم حتماً فرمان می دهد به وزیر که آن یکی را برای پسرش بگیرد. اما سر در نیاوردیم چرا دختر به این قشنگی را که در صورتش ماه و ستاره دارد به این مفتی می دهی؟» ملاباجی گفت «قشنگیش سرش را بخورد؛ از بس که این بد جنس و هوسباز است از دستش کلافه شده ام. صبح تا غروب بالای پشت بام برای جوان های همسایه قر و غمزه می آید و پشت چشم نازک می کند.» گفتند «او را پسر پادشاه می خواهد و این حرف ها هم ربطی به ما ندارد.» صبح فردا, گیس سفیدها با دو ذرع کرباس آبی, نیم من سیر و نیم من پیاز برگشتند خانه ملاباجی و گفتند «آمده ایم دختر را ببریم برای پسر پادشاه.» ملاباجی گفت «آن یکی را کی می برید؟» گفتند «یک شب بعد از عروسی پسر پادشاه می آییم و آن یکی را می بریم برای پسر وزیر.» ملاباجی گفت «حالا که این طور است, شما هم عصر بیایید و عروستان را ببرید.» گیس سفیدها پرسیدند «چرا عصر؟» ملاباجی جواب داد «می خواهم براش لباس عروسی بدوزم.» خواستگارها قبول کردند و رفتند. ملاباجی از کرباس آبی پیرهن گل و گشادی دوخت و کرد تن شهربانو. برای نهار هم یک دیگ آش آلوچه پر چربی پخت. بعد, آش آلوچه و همه سیر و پیازها را به زور مشت و سقلمه به خوردش داد. دم دمای غروب گیس سفیدها برگشتند؛ شهربانو را از ملاباجی تحویل گرفتند که او را به قصر پادشاه ببرند. از خانه که بیرون آمدند شهربانو گفت «از بیرون شهر برویم که من بتوانم از مادرم خداحافظی کنم.» گفتند «مگر این مادرت نبود؟» شهربانو گفت «نه. زن بابام بود.» گفتند «حالا فهمیدیم برای چه تو را قایم کرده بود تو تنور. بعد هم آن همه حرف زشت نثارت کرد و تو را به این مفتی داد.» شهربانو راه گیس سفیدها را به طرف صحرا کج کرد و همین که رسیدند نزدیک چاه گفت «شما همین جا منتظر باشید تا من بروم از مادرم خداحافظی کنم و برگردم.» و زود رفت تو چاه. دیو گفت «کجا می روی با این لباس کرباس و با این دهن که از آن بوی سیر بلند است؟» شهربانو گفت «دارند می برندم خانه شوهر.» و از اول تا آخر ماجرا را برای دیو تعریف کرد. دیو زود رفت یک دست لباس حریر, یک تاج یاقوت, یک انگشتر الماس, یک گردن بند زمردنشان و یک جفت کفش طلا آورد پوشاند به شهربانو. دهنش را هم با مشک و عنبر معطر کرد و گفت «پسر پادشاه هر چه شراب داد به تو, دستش را رد نکن؛ اما طوری که نفهمد شراب ها را بریز دور.» بعد, دیو به شهربانو یاد داد اگر دلش درد گرفت چه کار کند. شهربانو از دیو خداحافظی کرد؛ از چاه بیرون آمد و برگشت پیش گیس سفیدها. همین که چشم گیس سفیدها افتاد به شهربانو, تعجب کردند. پرسیدند «این ها را کی داد به تو؟» شهربانو گفت «مادرم!» گفتند «قدر چنین مادر با سلیقه ای را بدان؛ چون اگر جامه دان زن پادشاه را زیر و رو کنی, چنین چیزهای زیبایی در آن پیدا نمی کنی.» و با شهربانو راه افتادند طرف قصر پادشاه. به قصر که رسیدند, همه اهل حرمسرای پادشاه سراپا چشم شدند و با تعجب شهربانو را تماشا کردند. در این میان پسر پادشاه آمد؛ دست شهربانو را گرفت و او را به اتاق مادرش برد. مادر پسر از دیدن صورت قشنگ ماه پیشانی ماتش برد. گفت «تا حالا دختری ندیده بودم که در صورتش ماه و ستاره بدرخشد.» بعد مجلس عقد برگزار کردند و شب هم بساط عروسی را راه انداختند. مطرب ها زدند و کوبیدند و مردم پایکوبی کردند و آخر شب, پادشاه, وزرا و اعیان و اشراف شهر قدم پیش گذاشتند, عروس و داماد را دست به دست دادند و فرستادند به حجله. پسر پادشاه به سلامتی شهربانو شروع کرد به نوشیدن شراب و آن قدر خورد که سیاه مست شد و دیگر نتوانست رو پا بند شود و افتاد و خوابش برد. شهربانو هم خوابید؛ اما نیمه های شب از زور دل پیچه بیدار شد. دید دلش افتاده به غار و غور و نمی تواند خودش را نگه دارد. همان طور که دیو یادش داده بود, خودش را تو زیر جامه پسر پادشاه راحت کرد. پسر پادشاه کله سحر بیدار شد و دید وضعش خراب است و خیلی پکر شد. شهربانو که حواسش به او بود, پرسید «چرا نمی خوابی و ناراحت به نظر می رسی؟» پسر پادشاه ناچار شد به شهربانو بگوید «بله! برایم اتفاقی افتاده که تا حالا سابقه نداشته و خجالت می کشم به کلفت ها بگویم بیایند و تمیزم کنند.» شهربانو گفت «لازم نیست به کسی چیزی بگویی؛ خودم این مشکل را برطرف می کنم.» بعد, پاشد زیرجامه پسر پادشاه را درآورد و بی سر و صدا آن را شست و انداخت رو درخت گل و صبح پیش از درآمدن آفتاب رفت زیر جامه خشک شده را آورد کرد پای پسر پادشاه. پسر پادشاه از این کار شهربانو خیلی خوشش آمد. یک دستبند الماس نشان به او بخشید و عشق و علاقه اش به او بیشتر شد. همه این ها را تا اینجا داشته باشید و باز هم بشنوید از ملاباجی. ملاباجی که منتظر بود همان شب اول شهربانو را با خفت و خواری از قصر بندازند بیرون و او را پس بیارند, تا ظهر انتظار کشید و وقتی دید خبری نشد, پاشد رفت به قصر که سر و گوشی آب بدهد و از ته و توی قضیه سر دربیارد. ملاباجی پرسان پرسان شهربانو را پیدا کرد و دید نه خیر! تاج یاقوت بر سر و لباس حریر بر تن و گردن بند زمرد نشان بر گردن و دستبند طلا بر دست و انگشتر الماس بر انگشت. خوش و خرم گرفته نشسته و خدمتکارها مثل پروانه دور و برش می چرخند و ماه از پیشانیش می تابد و ستاره در چانه اش می درخشد. ملاباجی یواش یواش خودش را رساند به شهربانو. سر در گوشش گذاشت و پرسید «دیشب دلت درد نگرفت؟» شهربانو گفت «چرا! تا صبح دلم مثل آسمان قرمبه غار و غور می کرد و به خودم می پیچیدم. آخر سر هم مجبور شدم خودم را تو حجله راحت کنم و منتظر بودم صبح با کتک از اینجا بیرونم کنند؛ اما همه این ها را به فال نیک گرفتند و پسر پادشاه یک دستبند الماس نشان هم هدیه کرد به من.» ملاباجی با خودش گفت «ای بخشکی شانس! ما هر کلکی می زنیم که این بیفتد, روز به روز بلندتر می شود.» و زود برگشت خانه خودشان. دید خواستگارها از خانه وزیر آمده اند که پرس و جو کنند چه چیزهایی باید بیاورند و آن یکی دختر را ببرند. ملاباجی گفت «پنجاه سکه نقره شیر بها؛ صد سکه طلا مهر؛ هفت دست رخت هفت رنگ برای روز اول عروسی؛ به اضافه انگشتر, طوق و النگو.» گفتند «چطور برای شهربانو فقط دو ذرع کرباس خواستی و یک من سیر و پیاز و برای این یکی سنگ تمام می گذاری و از چیزی کوتاهی نمی کنی؟» گفت «ای دختر چه دخلی دارد به آن یکی. تا حالا هیچ مردی صداش را نشنیده. آن قدر نجیب و سر به راه است که از زن آبستن رو می گیرد که شاید بچه اش پسر باشد.» خواستگارها دیگر چیزی نگفتند و بنا به دستور شاه قرار شد عصر هر چه را که ملاباجی خواسته براش بیارند و دختر را ببرند برای پسر وزیر. ملاباجی که حرف های شهربانو را باور کرده بود, آش آلوچه ای پخت و تمامش را به خورد دخترش داد. بعد مار و عقرب را حسابی کف تراش کرد و پیشانی و چانه دختر را با چارقد ابریشمی خوشرنگی پوشاند؛ لباس نو به تنش کرد و عصر که خواستگارها برگشتند او را با کبکبه و دبدبه فرستاد خانه وزیر. همین که پای دختر ملاباجی به خانه وزیر رسید, پسر وزیر آمد پیشوازش. دید از زشتی نمی شود نگاهش کرد. اما از ترس شاه جرئت نکرد جیک بزند. خلاصه! دختر را عقد کردند. بساط عروسی را چیدند و شب عروس و داماد را دست به دست دادند و فرستادند به حجله. ر دختر ملاباجی از بس آش آلوچه خورده بود, پشت سر هم عاروق می زد و بوی گند می داد بیرون. نصفه های شب هم دلش درد گرفت و پا شد کمی این ور آن ور چرخید. ولی طاقت نیاورد و حجله را کثیف کرد. پسر وزیر از بوی گند از خواب بیدار شد و پرسید «این چه بویی است؟ چرا این قدر غار و غور می کنی و این ور آن ور می چرخی؟» دختر گفت «مگر خبر نداری این چیزها را باید به فال نیک گرفت؟» پسر پاشد. شمع روشن کرد و تا چشمش افتاد به صورت دختر و مار و عقرب را دید, جیغ بلندی کشید؛ از حجله زد بیرون؛ دوید تو اتاق مادرش و هر چه را دیده بود به او گفت. مادرش هم رفت قضیه را به وزیر گفت؛ وزیر هم به پادشاه گفت؛ پادشاه هم به زنش گفت؛ زن پادشاه هم به پسرش گفت و پسرش هم مطلب را با شهربانو در میان گذاشت. شهربانو هم از اول تا آخر سرگذشت خودش, مادرش, ملاباجی, مکتب خانه, خمره سرکه و گاو و پنبه و دیو را برای پسر پادشاه تعریف کرد. پسر پادشاه هم رفت ماجرا را رساند به گوش مادرش و مادرش هم به پادشاه گفت. پادشاه هم وزیر را خواست و گفت «چون فرمان من شما را به چنین دردسری گرفتار کرده, دخترم را می دهم به پسرت تا تلافی بشود.» وزیر گفت «با این دختر و مادر چه کنیم؟» شاه گفت «فرمان می دهم آن ها را از باروی شهر بندازند تو خندق.» بعد جشن مفصلی گرفتند. دختر شاه را به پسر وزیر دادند و همه کارها رو به راه شد. اما, هوش و حواس شهربانو همیشه پیش مادرش بود و از دوری او روز به روز بیشتر غصه می خورد. این بود که یک روز صبح زود راهی صحرا شد و رفت توی چاه به دیو سلام کرد و گفت «ای دیو! تو همیشه به من کمک کرده ای, اما بدون مادر نمی توانم زندگی کنم.» دیو گاو زرد را آورد و با تیغ الماس پوستش را از پس سر تا نوک دم شکافت. یک دفعه مادر شهربانو از جلد گاو درآمد و دست انداخت گردن شهربانو. گفت «دخترجان! این رسم روزگار بود که مادرت را بندازی تو خمره؟» شهربانو نتوانست جواب بدهد و از شوق دیدار مادرش به گریه افتاد. دیو گفت «حالا جای گریه نیست. بروید و خوش و خرم با هم زندگی کنید.» شهربانو از دیو خداحافظی کرد و دست در دست مادرش به قصر برگشت. پسر پادشاه وقتی دید چنین مادرزن خوبی دارد, خوشحال شد و داد یک خانه قشنگ در قصر براش ساختند و سال های سال همه به خوبی و خوشی زندگی کردند. همان طور که آن ها به مراد دلشان رسیدند, شما هم به مراد دلتان برسید. ![]() __________________
!!! پایان قصه
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:ماه پیشانی
|
|
| دختران انار |
| ساعت ٥:۳٠ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
دختران انار
روزی بود؛ روزی نبود. زن پادشاهی بود که بچه دار نمی شد. یک روز نذر کرد اگر بچه دار شود یک من عسل و یک من روغن بخرد بدهد به بچه اش ببرد برای ماهی های دریا.
از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسری زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد؛ داد همه جا را چراغانی کردند و جشن بزرگی راه انداخت. یک سال, دو سال, پنج سال گذشت و زن نذر و نیازش را به کلی فراموش کرد. روزها همین طور آمدند و رفتند تا یک روز زن نگاهی انداخت به قد و بالای پسرش و به فکر فرو رفت. با خودش گفت «ای دل غافل! پسرم بیست و یک ساله شده و من هنوز نذرم را ادا نکرده ام.» پسر وقتی دید مادرش به فکر فرو رفته پرسید «مادرجان! چه شده؟ انگار خیلی تو فکری.» زن گفت «پسرم! نذر کرده بودم اگر بچه دار شدم یک من روغن و یک من عسل بخرم و بدهم به بچه ام ببرد برای ماهی های دریا.» پسر گفت «اینکه غصه ندارد؛ بخر بده من ببرم.» زن رفت یک من عسل و یک من روغن خرید داد به پسرش. پسر عسل و روغن را ورداشت برد کنار دریا. دید پیرزنی نشسته آنجا. پیرزن پرسید «پسرجان داری کجا می روی؟» پسر جواب داد «مادرم نذر کرده یک من عسل و یک من روغن بیارم برای ماهی های دریا.» پیرزن گفت «ننه جان! ماهی عسل و روغن می خواهد چه کار! آن ها را بده به من پیرزن تا بخورم و به جانت دعا کنم.» پسر دید پیرزن حرف درستی می زند و گفت «باشد!» و عسل و روغن را داد به پیرزن و خواست برگردد که پیرزن گفت «الهی که دختران انار نصیبت بشود پسرجان!» پسر پرسید «ننه جان! دختران انار کی ها هستند؟» پیرزن جواب داد «سر راهت به باغی می رسی؛ همین که پایت را گذاشتی تو باغ صداهای عجیب و غریبی به گوشت می رسد. یکی می گوید نیا تو می کشمت! دیگری می گوید نیا تو می زنمت! پسرجان! از این حرف ها نترس. به پشت سرت نگاه نکن و یکراست برو جلو, چند تا انار بچین و برگرد.» پسر راه افتاد و در راه رسید به باغ. رفت چهل تا انار چید و برگشت. در راه یکی از انارها پاره شد؛ دختر قشنگی از توی آن درآمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!» پسر آب و نان نداشت که به او بدهد و دختر افتاد و مرد. کمی بعد یک انار دیگر پاره شد. دختر قشنگی از توی آن در آمد و گفت «نان بده به من! آب بده به من!» این یکی هم افتاد و مرد. در طول راه دختر ها یکی یکی از انار آمدند بیرون و گفتند «نان بده به من! آب بده به من!» و مردند. پسر رفت و رفت تا رسید کنار چشمه ای. انار آخری پاره شد, دختر قشنگی از توش درآمد و نان و آب خواست. پسر زود به دختر آب داد و با خود گفت «این دختر سراپا برهنه را که فقط یک گردنبند به گردن دارد نمی توانم ببرم به شهر. باید اول بروم و برایش لباس بیارم.» هر قدر دختر اصرار کرد که او را با خود ببرد, پسر قبول نکرد. به دختر گفت «همین جا بمان زود می روم و بر می گردم.» و تنها راه افتاد سمت شهر. درخت نارنجی کنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم کن.» درخت نارنج سرش را خم کرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست. کمی که گذشت دده سیاهی که چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه کوزه اش را آب کند و عکس دختر را در آب دید, خیال کرد عکس خودش است. گفت «من این قدر خوشگل باشم, آن وقت بیایم برای خانم کوزه آب کنم.» و کوزه را زد به سنگ شکست و برگشت خانه. خانم پرسید «کوزه را چی کار کردی؟» دده سیاه جواب داد «از دستم افتاد و شکست.» خانم گفت «کهنه های بچه را وردار ببر بشور.» دده سیاه کهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عکس دختر را در چشمه دید و با خودش گفت «حیف نیست من این قدر قشنگ باشم, آن وقت بیایم برای خانم کهنه بشورم.» بعد کهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه. خانم پرسید «کهنه ها را چی کار کردی؟» دده سیاه جواب داد «خانم! من این قدر خوشگل و قشنگ باشم, آن وقت بیایم برای تو کهنه بچه بشورم؟ حیف نیست؟» خانم گفت «مرده شور ترکیبت را ببرد با آن چشم های باباقوری و لب های کلفتت. برو تو آینه ببین چقدر خوشگلی و حظ کن. حالا بیا بچه را ببر بشور.» دده سیاه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عکس دختر را در آب دید گفت من این قدر قشنگ باشم, آن وقت بیایم برای خانم بچه بشورم.» بعد بچه را بلند کرد سر دست؛ خواست پرتش کند تو چشمه که دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد که «آهای دختر! چه کار داری می کنی؟ کاریش نداشته باش. امت محمد است.» دده سیاه سر بلند کرد دید دختری مثل پنجه آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج. زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بیایم پهلوی تو.» دختر انار جوابش را نداد. دده سیاه آن قدر التماس کرد و قربان صدقه اش رفت که دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آویزان کرد. دده سیاه موهای دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو کی هستی؟» «من دختر انارم.» «اینجا چه می کنی تک و تنها؟» «شوهرم رفته لباس بیاورد تنم کند و من را ببرد.» «این چه جور گردن بندی است که بسته ای به گردنت؟» «جان من توی همین گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز کنند می میرم.» «خانم جان! قربانت برم بیا سرت را بجویم.» «توس سر ما آن جور چیزهایی که تو فکر می کنی پیدا نمی شود.» دده سیاه دست ورنداشت. آن قدر التماس کرد که آخر سر دختر نخواست دلش را بشکند و رضا داد. دده سیاه دزدکی گردن بند را از گردن دختر انار واکرد و او را هل داد و انداخت توی آب. دختر شد یک بوته نسترن و ایستاد لب چشمه. کمی بعد پسر برگشت و گفت «بیا پایین.» دده سیاه گفت «از این درخت به این بلندی چطوری بیایم پایین.» پسر گفت «وقتی می خواستی بری بالا مگر خودت نگفتی درخت نارنجم سرت را خم کن و درخت خودش خم شد؟» دده سیاه گفت «آن وقت خم می شد؛ حالا دلش نمی خواهد خم بشود.» پسر رفت بالا درخت او را آورد پایین. گفت «این لباس ها را از کجا پیدا کردی؟» «از یک دده سیاه امانت گرفتم.» «رنگ و رویت چرا این قدر سیاه شده؟» «از بس که توی باد و زیر آفتاب ایستادم.» «چشم هات چرا چپ شده؟» «از بس که چشم به راه تو دوختم.» «پاهات چرا این جور پت و پهن شده؟» «از بس که بلند شدم و نشستم.» پسر دیگر چیزی نگفت. یک دسته گل نسترن چید و دده سیاه را ورداشت و افتاد به راه. دده سیاه دید هوش و حواس پسر همه اش به گل های نسترن است و مرتب با آن ها بازی می کند و هیچ اعتنایی به او نمی کند و از لجش گل ها را گرفت و پرپر کرد. پسر خم شد آن ها را جمع کند, دید عرقچینی افتاده رو زمین. عرقچین را ورداششت و راه افتاد. دده سیاه دید پسر همه اش با غرقچین ور می رود و هیچ اعتنایی به او نمی کند. عرقچین را از دستش گرفت و پرت کرد. پسر خم شد عرقچین را وردارد, دید کبوتر قشنگی نشسته جای آن, کبوتر را ورداشت و رفتند و رفتند تا رسیدند به خانه. هر کس چشمش افتاد به دده سیاه, گفت «یک دده سیاه و این همه افاده.» پسر به روی خود نیاورد و بی سر و صدا عروسیش را راه انداخت. چند روز بعد, وقتی دختر دید پسر همیشه سرش به کبوتر بند است و هیچ اعتنایی به او ندارد, گفت «من ویار دارم؛ کبوترت را سر ببر گوشتش را بخورم.» پسر گفت «هر چند تا کبوتر که بخواهی می گویم برایت بیارند.» دده سیاه گفت «هوس کرده ام گوشت این کبوتر را بخورم.» پسر قبول نکرد و سر حرفش ایستاد. این گذشت, تا یک روز که پسر در خانه نبود دده سیاه با ناز و غمزه به پادشاه گفت «من ویار دارم؛ اما پسرت نمی گذارد این کبوتر را سر ببرم.» پادشاه داد سر کبوتر را بریدند. از جایی که خون کبوتر به زمین ریخت درخت چناری رویید و قد کشید. وقتی پسر برگشت خانه از درخت خیلی خوشش آمد. از آن به بعد, همیشه هوش و حواسش به چنار بود و دور و برش می پلکید. دده سیاه هر دو پایش را کرد تو یک کفش که «باید این درخت را ببری و با چوبش برای بچه ام گهواره درست کنی.» پسر گفت «قحطی چوب که نیست. از هر درخت دیگری که بخواهی می دهم گهواره درست کنند.» این هم گذشت؛ تا یک روز که پسر رفته بود شکار, دده سیاه رفت پیش پادشاه و ماجرا را برایش تعریف کرد. پادشاه بی معطلی داد چنار را بریدند و با چوبش گهواره درست کردند. از آن چنار زیبا فقط یک تکه چوب باقی ماند که آن را به گوشه ای انداختند. تکه چوب همان جا ماند و ماند تا پیرزنی که به خانه پادشاه رفت و آمد داشت و خانه را آب و جارو می کرد, روزی تکه چوب را دید؛ از آن خوشش آمد و گفت «خانم! این را بده ببرم بگذارم زیر دوکم.» دده سیاه گفت «وردار ببر.» پیرزن تکه چوب را برد گذاشت زیر دوکش. روز بعد, وقتی برگشت خانه دید خانه اش آب و جارو شده و همه چیز مثل دسته گل تر و تمیز است. پیرزن گوشه و کنار خانه را گشت و آخر سر با خودش گفت «حتماً کاسه ای زیر نمی کاسه است.» فردا از خانه بیرون نرفت و پشت پرده ای پنهان شد. دید دختری از چوب زیر دوک آمد بیرون و همه جا را آب و جارو و تر و تمیز کرد. بعد, خواست برود توی تکه چوب که پیرزن از پشت پرده درآمد و گفت «تو را به خدا نرو. من هم هیچ کس را ندارم؛ بیا دختر من بشو.» دختر دیگر نرفت توی چوب و در خانه پیرزن ماندگار شد. روزی جارچی ها در شهر جار زدند «هر کس می تواند بیاید از ایلخی بان پادشاه اسب بگیرد و پرورش بدهد.» دختر به پیرزن گفت «ننه جان! تو هم برو یکی بگیر.» پیرزن گفت «ما که علوفه نداریم بدهیم به اسب.» دختر گفت «تو برو بگیر. کارت نباشد.» پیرزن رفت پیش پادشاه. گفت «ای پادشاه! بفرما یکی از اسب هایت را بدهند به من پرورش بدهم.» پادشاه گفت «ننه! تو که حال و حوصله پرورش اسب نداری.» پیرزن گفت «دختر یکی یک دانه ام خیلی دلش می خواهد اسبی داشته باشد.» پادشاه برای اینکه دل پیرزن را نشکند به ایلخلی بانش گفت «اسب مردنی و چلاقی بدهد به پیرزن که زنده ماندن و مردنش چندان فرقی نداشته باشد.» پیرزن اسب را گرفت برد خانه. دختر خوشحال شد و تا دست کشید پشت اسب, اسب جوان و قبراق شد. دختر آب زد به زلف هاش و پاشید تو حیاط و همه جا علف درآمد. چند ماه بعد, پادشاه امر کرد «بروید اسب ها را جمع کنید.» غلام های پادشاه شروع کردند به جمع کردن اسب ها به خانه پیرزن هم سری زدند که ببینند اسبش مرده یا زنده است. اسب چنان شیهه ای کشید که چیزی نمانده بود زهره همه آب شود. رفتند به طویله درش بیاورند که اسب هر که را آمد جلو زد شل و پل کرد و هر کس را که پشت سرش ایستاده بود به لگد بست. غلام ها گفتند «ننه جان! ما که حریف این اسب نمی شویم؛ بگو یکی بیاید این را از طویله بکشد بیرون تا ما آن را ببریم.» دختر رفت دستی کشید پشت اسب و گفت «حیوان زبان بسته, بیا برو. از صاحب چه وفایی دیدم که از تو ببینم.» اسب از طویله آمد بیرون و غلام های پادشاه آن را گرفتند و بردند. روزی از روزها, گردن بند مروارید دده سیاه پاره شد و هیچ کس نتوانست آن را به نخ بکشد. دختر گفت «ننه! برو به پادشاه بگو من می توانم مرواریدها را نخ کنم.» پیرزن گفت «دختر جان! این کار از تو ساخته نیست. از خیرش بگذر.» دختر اصرار کرد. پیرزن آخر سر قبول کرد و با ترس و لرز رفت پیش پادشاه گفت «قبله عالم به سلامت! من نمی گویم, دخترم می گوید می توانم مرواریدها را به نخ بکشم.» پادشاه گفت «برو دخترت را بیار اینجا ببینم.» دختر رفت پیش پادشاه, پادشاه گفت «این تو هستی که گفته ای می توانم مرواریدها را نخ کنم؟» دختر گفت «بله! اما به شرطی که تا همه را نخ نکرده ام هیچ کس از اتاق بیرون نرود.» پسر پادشاه امر کرد «هر کس می خواهد به حیاط برود, زودتر برود و هر کس در اتاق می ماند بداند تا این دختر مرواریدها را نخ نکرده نمی تواند قدم بگذارد بیرون.» بعد, در را قفل کرد و همه به تماشا نشستند. دختر مرواریدها را چید جلوش. نخ را گرفت تو دستش و شروع کرد «من اناری بودم بالای درختی. آهای! آهای! مرواریدهایم! یک روز پسر پادشاه آمد و من را چید. آهای! آهای! مرواریدهایم! من را برد و رو درخت نارنجی گذاشت. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاهی آمد و گردن بند مرواریدم را باز کرد. آهای! آهای! مرواریدهایم!.» به اینجا که رسید دده سیاه گفت «دیگر بس است! از خیر گردن بند گذشتیم.» دختر اعتنایی نکرد و ادامه داد و با هر آهای! آهایی که می گفت چند تا از مرواریدها کنار هم قرار می گرفت و می رفت به نخ. «من را توی آب انداخت و شدم یک بوته نسترن. آهای! آهای! مرواریدهایم! پسر پادشاه گل هایم را چید. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاه دید پسر پادشاه همه هوش و حواسش به من است و گل ها را پرپر کرد. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم یک عرقچین. آهای! آهای! مرواریدهایم! دده سیاه من را از دست پسر گرفت و انداخت زمین. شدم کبوتر. آهای! آهای! مرواریدهایم! بعد, این دده سیاه ویار کرد و داد سرم را بریدند. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم یک چنار. آهای! آهای! مرواریدهایم!» دده سیاه باز هم پرید تو حرف دختر و گفت «ول کن دیگر! گردن بند نخواستیم.» دختر اعتنایی نکرد و ادامه داد «چنار را بریدند برای بچه اش گهواره درست کردند. آهای! آهای! مرواریدهایم! پیرزنی یک تکه از چوب چنار را برداشت برد خانه اش. آهای! آهای! مرواریدهایم! شدم دختر پیرزن. آهای! آهای! مرواریدهایم! روزی پادشاه یک اسب لاغر و مردنی داد به ما. آهای! آهای! مرواریدهایم! اسب را پرورش دادیم و غلام ها آمدند و بردنش. آهای! آهای! مرواریدهایم! بعد, گردن بند مروارید دده سیاه پاره شد.» دده سیاه داد کشید «وای دلم! در را وا کنید برم بیرون. مردم از دل درد.» پسر پادشاه گفت «تا همه مرواریدها نخ نشده هیچ کس نباید برود بیرون.» دختر دنبال حرفش را گرفت «هیچ کس نتوانست آن ها را به نخ بکشد. آهای! آهای! مرواریدهایم! پادشاه دختر را خواست و از او پرسید تو می توانی مرواریدها را نخ کنی. آهای! آهای! مرواریدهایم! دختر گفت بله, اما به شرطی که تا آن ها را نخ نکرده ام هیچ کس از اتاق نرود بیرون. آهای! آهای! مرواریدهایم!» به اینجا که رسید کار نخ کشیدن مرواریدها تمام شد و دختر گردن بند را پرت کرد به طرف دده سیاه و گفت «برش دار! به صاحبش چه وفایی کرده که به تو بکند.» پسر پادشاه دید این همان دختر انار است. پیشانیش را بوسید و داد دده سیاه را بستند به دم اسب چموش و اسب را ول کردند به کوه و بیابان. بعد, هفت شبانه روز جشن گرفتند و همه به مراد دلشان رسیدند. __________________
!!! پایان قصه http://koodakan.org/Story/StoryKids/sk020.htm
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:دختران انار
|
|
| استاد بوعلى |
| ساعت ٥:۱۸ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
استاد بوعلى روزى بود روزگارى بود. یکى بود یکى نبود. شهریارى بود که زنى داشت و دختری. روزى زن بیمار شد و سپس مرد. پادشاه سالها بدون زن ماند تا اینکه دخترش به او گفت: بهتر است زن بگیرى تا مایهٔ دلخوشى تو باشد. پادشاه گفت: هر کس را تو انتخاب کنى من بهزنى مىگیرم. دختر، همسرى براى پادشاه پیدا کرد که زن مهربان و خوبى بود. پادشاه با او عروسى کرد.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:استاد بوعلى
|
|
| برادر ناتنى و گنج آقا موشه |
| ساعت ٥:۱٥ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
برادر ناتنى و گنج آقا موشه سالها پیش از این، سه تا برادر بودند، دوتاى آنها از یک مادر بود و یکى از آنها از مادر دیگر. روزىکه پدرشان داشت مىمرد، به آندو برادر وصیت کرد: ”هرچه من دارم، هر سه نفر بین خودتان درست قسمت کنید. مبادا بین خودتان با برادر کوچکترتان فرقى بگذارید.“ پدر مرد. برادرها پس از دفن پدر و انجام مراسم، خواستند ارث تقسیم کنند. برادر بزرگتر به برادر ناتنى گفت: ”این پولى را که مىخواهیم به قاضى بدهیم تا ارث پدر را بین ما تقسیم کند، خودمان برمىداریم. خودمان هم هرچه هست قسمت مىکنیم. آن زمینى که توش گندم کاشته مىشود مال من. آن زمینى که نخود بنشن در آن کاشته مىشود مال آن یکى برادر. آن زمینى که در آن یونجه کاشته مىشود و همیشه سبز و خرم است مال تو! این قاطرهاى چموش و لگدزن مال من، آن یابو مال برادرمان، این گربهٔ ناز نازى هم مال تو! شتر گردن دراز دکل مال من. این گاه وسیاه شاخدار مال داداشت، این کرهخر مال تو. این نردبام مال من، این تیرها مال داداشت این تختهها هم مال تو که بسوزانی.” برادر بزرگتر همه چیز را به همین صورت قسمت کردو آخر هم گفت: ”از امروز از یکدیگر جدا مىشویم، هر کس برود دنبال کار خودش“ فورى هم رفت خواستگارى و زن گرفت. در یکى از اتاقها را باز کرد و گفت: این اتاق مال من. برادر وسطى به او گفت: ”تو از کجا آمدى که اینطور ارث و میراث قسمت مىکنی؟ مگر پدرمان نگفت با آن یکى برادرتان هم مثل خودتان حساب کنید. تو چرا زیادتر برداشتی؟“ برادر بزرگتر گفت: ”من اگر زیادتر برداشتم، براى این بود که مىخواستم زن بگیرم تا ناهار و شامى برایمان درست کند، شما هم بیائید بخورید و دنگتان را حساب کنید. سعی کنیم در زندگیمان همیشه درست کار باشیم تا خدا هم ما را یاری کند
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:برادر ناتنى و گنج آقا موشه
|
|
| انارخاتون |
| ساعت ٥:۱٢ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
انارخاتون روزى بود، روزگارى بود. زنى بود که عاشق دیوى شد. دیو را آورد و در اتاق پنهان کرد و در اتاق را قفل زد. روزى انارخاتون، دختر زن، در اتاقى را که دیو در آن پنهان بود گشود و دیو را دید. وقتى زن به سراغ دیو رفت گفت: ”نه تو زیبائى و نه من زیبا فقط آقا دیو زیباست“.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:انارخاتون
|
|
| تپل مپل |
| ساعت ٥:٠٩ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
تپل مپل برادر و خواهرى بودند که با هم زندگى مىکردند. برادر هر روز صبح به شکار مىرفت. عصرهنگام خواهر به پیشواز برادر مىرفت و آنچه را که وى شکار کرده بود شب با یکدیگر مىخوردند. روزى دختر متوجه شد که از داخل چاه خانه صدائى مىآید. چادر خود را از چاه پائین انداخت و چون چادر را بالا کشید دید که دیو زرد بدترکیبى بالا آمد. دیو دختر را مجبور کرد که همسر او شود. روزها که برادر نبود دیو از چاه بیرون مىآمد و و نزد دختر مىماند. روزى از روزها دیو به دختر گفت که باید خود را به مریضى بزنى و به برادرت بگوئى که درمان درد تو انگو باغ دیو سفید است. شب دختر به برادر خود گفت: که مریض هستم و درمان دردم نیز انگور باغ دیو سفید است. صبح زود برادر بهدنبال انگور رفت. با دیو سفید درگیر شد و او را کشت. دیو سیاه نیز که باغ هندوانه داشت در نبردى دیگر بهوسیلهٔ برادر کشته شد. پس از چند ماه دختر پسرى زائى و به برادر خود گفت که بچه را از سر راه پیدا کرده است. برادر از بچه تپلمپل بود خوشش آمد و اسم او را آلتین توپ گذاشت. آلتین توپ بزرگ و بزرگتر شد تا به سن ۱۶-۱۵ سالگى رسید.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:تپل مپل
|
|
| آرزو |
| ساعت ٥:٠٤ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
آرزو پادشاهى در کوچه و بازار گردش مىکرد. از داخل خرابهاى صدائى به گوش او خورد. از لاى در داخل خرابه را نگاه کرد دید دو دختر و یک و یک مرد دور هم نشستهاند و حرف مىزنند. مرد از زن خود پرسید: تو چه آرزوئى داری؟ زن گفت: دلم مىخواهد گیس سفید اندرونى شاه بشوم و تو هم یکى از قراوالان قصر شوی. مرد از دخترها پرسید شما چه آرزوئى دارید؟ یکى گفت دلم مىخواهد یکى از زنان حرمسراى شاه باشم. دختر دیگر گفت: دلم مىخواهد سوگلى حرمسراى شاه باشم و روز عروسى هم شاه خودش قالیچه مرا بهدوش بگیرد و براى من ببرد سربینهٔ حمام.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:آرزو
|
|
| عمو نوروز |
| ساعت ٤:٢٩ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
عمو نوروز یکی بود, یکی نبود. پـیر مردی بود به نام عمو نوروز که هـر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:عمو نوروز
|
|
| آفتاب و مهتاب |
| ساعت ٤:۱٩ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
آفتاب و مهتاب چه خیاطى بود. روزى موقع کار خوابش برد. پدر او، او را صدا زد و بیدار کرد. پسر بلند شد و گفت: داشتم خواب خوبى مىدیدم. پدر هرچه اصرار کرد، بچه خیاط خواب خود را تعریف نکرد. پدر شکایت برد پیش حاکم. حاکم پسر را خواست و خواب او را از او پرسید. پسر نگفت. حاکم دستور داد او را زندانى کنند و آب و غذا به او ندهند تا به حرف بیاید.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:آفتاب و مهتاب
|
|
| آفتاب و مهتاب |
| ساعت ٤:۱٩ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
آفتاب و مهتاب چه خیاطى بود. روزى موقع کار خوابش برد. پدر او، او را صدا زد و بیدار کرد. پسر بلند شد و گفت: داشتم خواب خوبى مىدیدم. پدر هرچه اصرار کرد، بچه خیاط خواب خود را تعریف نکرد. پدر شکایت برد پیش حاکم. حاکم پسر را خواست و خواب او را از او پرسید. پسر نگفت. حاکم دستور داد او را زندانى کنند و آب و غذا به او ندهند تا به حرف بیاید.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:آفتاب و مهتاب
|
|
| شاه طهماسب و شاه عباس |
| ساعت ٤:۱٠ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
شاه طهماسب و شاه عباس شاه طهماسب چـند تا زن داشت که یکی از آنها را خیلی خیلی دوست داشت. از قضای روزگار رمال دربار عاشق همین زن شده بود. اما به هر دری که زد و هر کاری که کرد زن زیر بار او نرفت که نرفت. رمال هم کینه او را به دل گرفت.
مدتی گذشت، زن حامله شد و پسری به دنیا آورد که از بس زیبا بود چشم خلایق از دیدنش خیره می ماند. با آمدن این زن عشق و علاقه شاه طهماسب به آن زن بیشتر شد. اما رمال که منتظر فرصت بود یک شب یواشکی به بالین پسر رفت و سرش را از تن جدا کرد؛ چاقو را هم انداخت توی جیب مادر بچه! صبح که شد خبر به شاه رسید که دیشب سر بچه را بریده اند. شاه دستور داد رمال را حاضر کردند تا رمل بیاندازد و قاتل بچه را پیدا کند. رمال رمل انداخت و نظر کرد و هی دو سه بار زیر لب آه کشید و زمزمه کرد و هی با خود گفت نه نه ممکن نیست! مگر میشود؟ نه اصلا شدنی نیست! و خلاصه چند بار رمل انداخت و همان ادا و اطوارها را درآورد. شاه که از فرط عصبانیت مثل مار زخمی ره خود می پیچید، حوصله اش سر رفت و داد کشید آخر بگو ببینم چه می بینی که اینقدر آه و واویلا می کنی؟ قاتل کیست؟ رمال هم که دید نقشه اش خوب گرفته و تیرش به هدف خورده است گفت قبله عالم به سلامت باد. اینگونه که از رمل پیداست مادر بچه، قاتل است. او بچه را کشته است! شاه طهماسب این را که شنید فریاد زد چه می گویی؟ مگر می شود؟ رمال گفت تعجب و آه و واویلای من هم از این بود! اما خودتان که دیدید چند بار رمل انداختم و رمل این را نشان داد. حالا هر تصمیمی می گیرید بگیرید که دیگر از من کاری ساخته نیست. شاه طهماسب دستور داد رفتند به اتاق و گشتند و چاقوی خونین را از جیب مادر بچه پیدا کردند. زن هر چه قسم خورد و آیه آورد و الحاح کرد فایده نداشت و نکرد. شاه طهماسب چون زن را خیلی دوست داشت او را نکشت و فقط دستور داد او را از قصر اخراج کردند. اما چون همه نوکرها و کلفت های دربار از دست زن جز خیر و خوبی هیچ چیز دیگری ندیده بودند، در بیرون کردن زن طفره رفتند تا اینکه قرعه این کار به نام رمال باشی خورد. رمال باشی هم از خدا خواسته زن را برداشت و بیرون برد. در بین راه رو بزن کرد و گفت حالا دیگر در اختیار من هستی و باید زن من بشوی والا بلایی به سرت می آورم که مرغن هوا به حالت گریه کنند. زن بینوا که می دانست همه این بلاها که بر سرش آمده زیر سر رمال باشی خائن است، گفت هر کاری می خوای بکن. پس از بچه نازنینم می خواهم روی دنیا نباشم. رمال هر چه اصرار و الحاح کرد دید فایده ای ندارد. آخر کار، جفت چشمهای زن بیچاره را از کاسه درآورد و او را همراه با جنازه سر بریده پسرش تک و تنها گذاشت توی بیابان و برگشت به کاخ. زن تنها و نالان ماند و داشت به درگاه خدا الحاح و نیاز می کرد که ناگهان سواری از راه رسید و از زن پرسید اینجا چه می کنی؟ زن گفت همانطور که می بینی کور شده ام و جفت چشمهایم را درآورده اند، سر پسرم را هم بریده اند. سوار از اسب آمد پائین و چشمهای زن را برداشت و گذاشت سر جایش، سر بچه را هم گذاشت روی تنش، بهد دعائی کرد و وردی خواند؛ در یک چشم بر هم زدن زن بینا و پسرش زنده شد. زن به دست و پای سوار افتاد و اسم و رسمش را پرسید. سوار گفت من حضرت عباس هستم. بعد به زن گفت ای زن زودتر به کربلا برو و آنجا ساکن شو و اسم پسرت را هم عباس بگذار و از این حکایت هم به کسی نگو تا موقعش. خلاصه زن خدا را شکر کرد و با بچه اش عباس راه افتاد و رفت تا رسید به کربلا. آنجا ماند و ناشناس زندگی کرد. سالها گذشت تا عباس بزرگ شد. روزی از روزها مادر عباس کمی پول داد به او تا برود نفت و فانوس بخرد. عباس سر راه بازار رفت توی حرم امام حسین تا زیارتی بکند. همینکه رفت توی حرم، درویشی را دید که مشغول مدح امام حسین بود و با صدای خیلی قشنگی مداحی می کرد. عباس که خیلی از صدای گرم درویش خوشش آمده بود همه پول را داد به او و برای اینکه مادرش نفهمد کمی از آب حوض حرم را توی فانوس ریخت و برگشت به خانه. تا رسید به خانه فانوس را داد به مادرش و تندی رفت توی رختخواب و خود را به خواب زد که اگر فانوس روشن نشد و مادرش فهمید که بجای نفت، آب توی آن است، او را دعوا نکند. اما به حکم خدا و از برکت امام حسین آن شب فانوس بهتر از هر شبی می سوخت و روشن تر و پرنورتر بود. صبح که عباس بیدار شد مادرش از او پرسید نفت دیشب را از کجا خریدی؟ هر روز برو از همان جا بخر. عباس که فکر می کرد مادرش از روی طعنه و تمسخر این را می گوید از ترس هر چه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. اما دید که مادرش دروغ نگفته و فانوس روشنتر از همیشه می سوزد. از آن به بعد عباس مداح امام حسین شد و هر روز به حرم می رفت و با صدای رسای خود در مدح امام حسین و دیگر امامان شعر می خواند. روزها گذشت تا اینکه روزی شاه طهماسب پادشاه ایران به قصد زیارت آمد به کربلا. از قضا رمال باشی هم با او بود. وقتی زیارت شاه طهماسب تمام شد صدای پسرک مداح که با شیرینی و گرمی بسیار می خواند، به گوش او رسید. شاه دستور داد او را حاضر کردند و خلعت بسیار قشنگی به او پوشاندند و مقداری سکه نیز به او دادند و روانه اش کردند. عباس با خوشحالی به خانه آمد و حکایت را برای مادرش تعریف کرد. فرای آن روز پسرک بازهم در حرم مداحی کرد. شاه طهماسب دوباره او را احضار کرد و این بار از او خواست که شب را پیش او بماند و برایش مدح بخواند. اما عباس گفت من اول باید از مادرم اجازه بگیرم. شاه طهماسب او را به خانه فرستاد تا به مادرش بگوید که امشب مهمان شاه است. اما مادر عباس قبول نکرد و گفت برو به شاه بگو این تویی که به شهر ما آمدی و مهمان ما هستی، اگر قدم رنجه کنی و بر ما منت بگذاری فبهاالمراد! عباس برگشت و حرف مادرش را به شاه گفت. شاه هم پذیرفت و شب مهمان عباس و مادرش شد. از قدرت خداوند غذای کمی که مادر عباس پخته بود کم نیامد و همه همراهان شاه از همان دیگ کوچک غذا خوردند و سیر شدند! شام که تمام شد شاه طهماسب که از کرامت آن زن و پسرش عباس پیش خدا و امام حسین آگاه شده بود؛ از زن خواست که قصه زندگی خودش را برای او تعریف کند، تا همه بفهمند که آن زن چطور مورد نظر و لطف خدا و امامان قرار گرفته. زن آهی کشید و گفت قصه من دراز است و سرتان را درد می آورد از آن بگذرید؛ اما شاه طهماسب اصرار کرد. بالاخره زن با این شرط که در حین گفتن قصه اش هیچ کس حق خروج از خانه را ندارد راضی شد که قصه اش را بگوید. شاه طهماسب هم دستور داد تمام درهای خانه را بستند و پشت هر در دو تا نگهبان گذاشت. بعد زن شروع کرد و همه حکایت خود را از زندگی در کاخ شاه و عاشق شدن رمال باشی به او و کشته شدن پسرش و اخراج خودش و کور شدنش و معجزه حضرت عباس و ... همه را نقل کرد و اشک ریخت. شاه طهماسب که قصه را شنید آه از نهادش برآمد و فهمید که این زن مومن و محترم و این پسر زیبا و خوش صدا زن و بچه خود او هستند. همان جا اول دستور داد سر رمال باشی نامرد را از تن جدا کردند. بعد سجده شکر به جای آورد و تاج پادشاهی را با دست خودش روی سر عباس گذاشت و او را جانشین خودش کرد. __________________ یایان قصه
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:شاه طهماسب و شاه عباس
|
|
| شاه عباس و کریم دریایی |
| ساعت ٤:٠٦ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
شاه عباس و کریم دریایی یک روز شاه عباس لباس درویشی پوشید و رفت توی شهر. گشت تا رسید به یک خانه ای. دید سه تا دختر نشسته اند. اولی می گوید اگر شاه عباس مرا بگیرد جفتی پسر کاکل زری برایش به دنیا می آورم. دومی گفت اگر مرا بگیرد غذایی برایش درست می کنم که تمام لشگرش بخورند و تمام نشود. و دختر کوچکتر گفت کاش روزی بیاید که شاه عباس چهل شب زیر حکم من باشد.
شاه عباس حرف ها را شنید و برگشت به قصر. دستور داد هر سه دختر را احضار کردند. دو تا دختر اولی را عقد کرد اما سومی را داد دست کسی و گفت ببرش بیابان و سرش را ببر، و دستمال خونی آن را هم بیاور. آن شخص دختر را برد بیابان و شمشیر کشید که سرش را ببرد. دختر به التماس درآمد که ای برادر کشتن دختر بدبختی مثل من چه فایده ای به حال تو دارد؟ بیا و بخاطر خدا از خون من بگذر. آن شخص دلش به رحم آمد و دختر را رها کرد و به جایش پرنده ای را کشت و دستمال را با خون آن سرخ کرد و برد برای شاه. دختر سرگذاشت در بیابان و رفت تا رسید به یک مرد چوپان. چوپان دید که دختر خیل خوشکل است گفت به من شوهر می کنی؟ دختر گفت بله چرا نکنم. اما اول سر گوسفندی را ببر تا کباب کنیم و بخوریم و بعد به تو شوهر می کنم. چوپان گوسفندی سر برید و کباب کرد و خوردند. بعد دختر گفت حالا برو آبادی، مادری، خواهری، هر کسی داری بردار بیاور تا عقد کنیم. همینطوری که نمی شود. چوپان گفت باشد. رفت که خواهر و مادرش را بیاورد. دختر شکمبهً گوسفند را به سرش کشید و فرار کرد و رفت تا رسید به باغ بزرگی. باغبان او را دید فکر کرد جوان کچلی است و چون پیر شده بود و احتاج به کارگر داشت رو به دختر کرد و گفت هی کچل! شاگرد من می شوی؟ دختر گفت باشد و ماند پیش باغبان پیر. چند روز که گذشت آمد به میان باغ که یک تخته سکوئی درست کند. وسط باغ را چال کرد دید از زیر خاک هفت خم خسروی (سکه طلا) درآمد. باغبان را صدا کرد و گفت پدر صاحب این باغ کیست؟ گفت صاحبش یک شخصی است در این شهر " وری یرد (نام اصلی و محلی شهر بروجرد) ". گفت بیا این پولها را بگیر برو به هر قیمتی شده باغ را از او بخر و قباله اش کن به نام من. باغبان رفت به وری یرد و باغ را خرید و قباله اش کرد به نام دختر. یک مدتی که گذشت دختر کاخی در آن باغ بنا کرد که هیچ پادشاهی تا آن وقت نه به چشم دیده و نه به گوش شنیده بود. این را هم بگوئیم که توی آن گنج خسروی که دختر پیدا کرده بود گردی هم بود که اگر آن را به مس میزدی طلا می شد. خلاصه گذشت تا یک روز درویشی آمد در کاخ دختر و قدری مدح علی گفت. دختر منزل به او داد. ظرفهایی که در آنها به درویش غذا دادند همه از طلا بود. همه را به درویش بخشید. صبح هم که خواست برود صد تومان دیگر به او دادند. از قضا مدتی بعد، همین درویش رفت در قلعه شاه عباس و شروع کرد به مداحی. شاه عباس به او پنج تومان صدقه داد و روانه اش کرد. درویش پیغام فرستاد به شاه که ای شاه تو ناسلامتی پادشاه یک مملکت هستی به این بزرگی، اما سخاوتت به اندازه زنی هم نیست. شاه عباس قضیه را جویا شد، و درویش هم از سیر تا پیاز برایش گفت. شاه عباس به اهل کاخ گفت این درویش را نگهدارید و پذیرایی کنید تا من بروم و ببینم که این دختر کیست و کجاست؟ خلاصه شاه عباس با لباس درویشی آمد منزل دختر و سه روز و سه شب ماند. هر چه برایش آوردند ظرفهایش از طلا بود. همه اش را به خودش بخشیدند. سر آخر هم سیصد تومان به او دادند و روانه اش کردند. شاه عباس وقتی می خواست برود به یکی از کلفت ها گفت برو به خانمت بگو مگر سرمایه تو از چیست که اینهمه بخشش می کنی و تمام نمی شود؟ کلفت آمد و به خانم حرف شاه عباس را گفت. خانم گفت برو به درویش بگو تو اوّل برو یک کوری هست که نشسته بر سر یک چاهی و می گوید هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. از او بپرس چرا این حرف را می گوید؟ بعد که جواب آوردی من هم می گویم که ثروت و سرمایه ام از چیست که تمام نمی شود. شاه عباس رفت و رفت تا رسید به یک کوری که سر چاه نشسته بود و می گفت هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. از او پرسید چرا این را می گویی؟ با جای آن بگو هر کس به من رحم کند خدا هم به او رحم کند. کور گفت نه، نه. هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. شاه عباس گفت آخر بگو ببینم علّت این گفته تو چیست؟ کور گفت یک پادشاهی است در این شهر، به او می گویند پادشاه بی غم. تو برو از او بپرس چرا بی غم است؟ همه خلایق از شاه گرفته تا گدا غم دارند اما به او می گویند شاه بی غم. اگر جواب گرفتی و آوردی، من هم علت این حرفم را به تو می گویم. شاه عباس کور را ول کرد و رفت تا رسید به شهر. رفت به کاخ شاه بی غم. از او پرسید چرا به تو می گویند پادشاه بی غم؟ پادشاه بی غم گفت یک کریمی هست، سر پلی توی دریا نشسته و از صبح تا غروب برنج و خورشت و مرغ پخت می کند و توی دریا می ریزد. برو از او بپرس که چرا اینکار را می کند؟ اگر جواب آوردی من هم علت بی غمی ام را به تو می گویم. خلاصه شاه عباس آمد رسید به کریم دریایی دید بله از کله سحر تا تنگ غروب برنج و خورشت و مرغ پخت می کند و می ریزد توی دریا. شاه عباس از او پرسید حاج کریم، چرا اینهمه غذا را می ریزی توی دریا؟ کریم دریائی گفت ای درویش قصه من دراز است اگر حالش را داری بنشین تا برایت تعریف کنم. شاه عباس نشست و کریم دریایی شروع به حکایت کرد: ر من یک زمانی جوان کچلی بودم و در این شهر گوساله چرانی می کردم، زمستانها هم بیکار بودم. یک روز زمستان که بیکار بودم یک شخص حاجی تاجری آمد و گفت آقا نوکر نمی شوی چهل شب؟ گفتم به چقدر؟ گفت چهل شب نوکر من بشو من صد تومان به تو می دهم. همه خرج نان و آبت هم با خودم. گفتم باشد و رفتم. او اول کار صد تومان به من داد بردم دادم به مادرم و آمدم پیش حاجی. یک هفته ای گذشت تا اینکه او هفت قاطر و یک گوساله بزرگ برداشت و با هم حرکت کردیم و رفتیم تا رسیدیم به کنار یک دریایی؛ وسط دریا یک جزیره و کوه بلندی بود. باروبندیلمان را گذاشتیم و جاجی گفت سر این گوساله را ببر تا گوشتش را بخوریم، اما پوستش را نگاه دار که کارش دارم. سر گوساله را بریدیم و خوردیم و یکی دو روز گذشت. توی این مدّت من هر چه آت و اشغال و ریزه نان سفره بود می ریختم توی دریا تا ماهی ها بخورند. خلاصه، وقتی گوشت گوساله تمام شد، حاجی پوست گوساله را آورد و پهن کرد و به من گفت بیا برو توی این پوست دراز شو. من هم از همه جا بی خبر رفتم و دراز شدم؛ تا آمدم بگویم آره یا نه، حاجی مرا توی پوست پیچاند و در پوست را محکم دوخت و رفت گوشه ای پنهان شد. کمی که گذشت یکمرتبه یک دالی(عقاب) از آسمان آمد مرا به چنگال گرفت و برد روی کوه وسط دریا. دال پوست را درید که بخورد من از پوست درآمدم. حاجی داد زد گفت پسرم اصلاً نترس، از آن سنگ و کلوخ ها که زیر پایت است بردار و با قلاب سنگ بینداز از این طرف؛ قلاب سنگ را هم توی پوست گوساله گذاشته بود. خلاصه، من هر چه دستم رسید از صبح تا غروب از آن سنگها توی قلاب سنگ گذاشتم و پرت کردم. حاجی هم همه را توی گونی ریخت و بار قاطرها کرد و رفت. من هر چه داد زدم حاجی پس من چی؟ مرا نمی بری؟ گفت تو بمان همین جا که بابات مرده! من تازه فهمیدم که آن سنگ ها گوهر شب چراغ بوده اند. نگاه کردم دیدم این حاجی خدانشناس قبل از من هم عده زیادی را گول زده و به جزیره آورده، به دست آنها جواهر از جزیره جمع کرده و برده و آنها را همان جا گذاشته و رفته تا مرده اند. گفتم دیدی چه خاکی بر سرم شد؟ مدتی حیران و سرگردان بودم. آخر گفتم برای چه اینجا بمانم؟ خودم را به این دریا می زنم یا به ساحل می رسم یا می میرم و خوراک نهنگ و ماهی می شوم. از اینجا ماندن بهتر است. وقتی خودم را به دریا زدم دیدم دو تا ماهی با هم صحبت می کنند؛ و یکی به دیگری می گوید این همان کچلی است که برای ما نان ریزه می ریخت، حالا که گرفتار شده باید نجاتش بدهیم. این را گفتند و شانشان را زیر من زدند و از دریا نجاتم دادند. من هفت روز و هفت شب گرسنه و تشنه از بیابان گذشتم تا رسیدم به شهر. ماندم تا مدتی. دیدم بله باز هم آن حاجی خدانشناس سراغ نوکر می کند. من شکل و شمایلم را عوض کردم و رفتم پیش حاجی. دوباره نوکرش شدم. یک هفته که گذشت قاطرها و گوساله ای را برداشت و هفت شب و هفت روز از توی بیابان برهوت رفتیم تا دوباره رسیدم به ساحل دریا. سرگوساله را بریدیم و پوستش را کندیم و گوشت گوساله را خوردیم. گوشت ها که تمام شد حاجی گفت برو توی پوست دراز بکش. من خودم را به نفهمی و نابلدی زدم. یا با سر میرفتم یا با پا. آخرش به حاجی گفتم من بلد نیستم تو برو توی آن تا من یاد بگیرم. حاجی رفت توی پوست تا یاد من بدهد، امّا تا آمد بخودش بجنبدپوست را پیچیدم و درش را دوختم. دال آمد و او را برد بالای کوه جزیره. پوست را پاره کرد و حاجی از توی پوست درآمد. داد زدم حاجی نترس من همان کچلی هستم که دفعه قبل آوردی اینجا. با کمک خدا از جزیره نجات پیدا کردم. راه و چاه نجات از جزیره را بلدم، اگر می خواهی نجاتت بدهم شرطش این است که دخترت را به عقد من درآوری و نصف مال و ثروتت را با قباله به نام من کنی. حاجی نامه نوشت و مهر و امضا کرد و سنگی توی آن پیچاند و با قلاب سنگ برای من انداخت. بعد گفت حالا بگو چگونه بیایم؟ گفتم بابات مرده! حالا آنقدر اینجا بمان تا بپوسی. خلاصه حاجی خدانشناس را گذاشتم و با بار قاطرها برگشتم. خانواده حاجی سراغ او را گرفتند. گفتم حاجی بین راه مریض شد و مرد. مرا وصی و جانشین خود کرد. این هم وصیتنامه مهر و موم شده اش. نامه حاجی را آوردم دادم به خانواده اش. خلاصه ای درویش این بود قصه من. الآن دختر آن حاجی زن من است و من از ثروت بی حساب او هر روز می پزم و برای ماهی های دریا که سبب نجات من شدند می ریزم. این است که می گویند تو نیکی می کن و در دجله انداز. به همین علّت هم به من می گویند کریم دریایی. شاه عباس قصه کریم دریایی را که شنید برگشت و آن را به شاه بی غم گفت. شاه بی غم هم به شاه عباس گفت راز بی غمی من این است که زنی دارم که دختر عمویم است. ما با هم عهد کرده و قسم خورده بودیم که اگر من زودتر مردم او شوهر نکند و اگر او زودتر مرد من زن نگیرم. تا اینکه یک روز دختر عمویم مریض شد و به حال مرگ افتاد. من که از او قطع امید کرده بودم برای اینکه به عهد خود وفا کنم رفتم و خودم را مقطوع النسل کردم. اما دختر عمویم نمرد و فردای آن روز کم کم حالش جا آمد و خوب شد. مدتی گذشت، دختر عمو از من خواست تا با او هم بستر شوم تا بچه دار شویم. اما وقتی جریان خود را به او گفتم و او فهمید ناراحت شد و گفت من شوهری می خواهم که پدر بچه هایم باشد! من هم گفتم از این نوکرهای قصر هرکس را که می خواهی انتخاب کن و از او بچه دار شو. حالا ای عمو درویش بدان که غم همه عالم روی دل من است اما مردم از روی مسخره به من می گویند پادشاه بی غم. شاه عباس قصه پادشاه بی غم را که شنید با ناراحتی از او خداحافظی کرد و آمد پیش مرد کور که سر چاه نشسته بود و داستان شاه بی غم را برای او گفت. کور هم چنین حکایت کرد که بله من هم گماشته ای بودم که این چاه را می کندم. پسری داشتم جوان که بالای چاه می ماند و دلو را می کشید. روزی ته چاه جعبه ای دم کلنگ من افتاد. گفتم حتما این گنج است، اگر پسرم بفهمد ممکن است طمع کند و با سنگ مرا ته چاه بکشد و گنج را خودش ببرد. روی همین حساب پسر را صدا زدم که پائین بیاید. تا آمد ته چاه با کلنگ زدم توی سرش و او را کشتم. جعبه را برداشتم و آمدم بالا. در جعبه را باز کردم تا ببینم در آن چه هست که ناگهان گردی از درون جعبه درآمد و چشمهایم را کور کرد. از آن وقت تا الآن من سر همین چاه نشسته ام و می گویم هر کس به من رحم کند خدا به او رحم نکند. چون من که پسر خودم را به طمع مال کشته ام مستحق رحم نستم. خلاصه شاه عباس پیش دختر آمد و قصه کور را برای او تعریف کرد. بعد از او خواست که راز ثروت خود را برای او فاش کند. دختر به شاه عباس گفت از موقعی که از اینجا رفته ای چند شب گذشته است؟ شاه عباس گفت چهل و یک شب. دختر گفت پس بدان ای شاه عباس که من همان دختری هستم که آن شب پشت در خانه ما آمدی و آرزویم را که چهل شب حکمرانی بر تو بود شنیدی و دستور قتلم را دادی. اما لطف خدا کار خودش را کرد و مرا به این ثروت و به آن آرزو رسانید و تو چهل و یک شب دنبال حکم من رفتی. این را گفت و سجده شکر بجای آورد و همه قصه خود را از یافتن گنج خسروی و گرد کیمیا برای شاه عباس تعریف کرد. شاه عباس هم از زنده بودن او خوشحال شد و او را به نکاح خود در آورد.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:شاه عباس و کریم دریایی
|
|
| دیوانگان |
| ساعت ٤:٠۳ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
دیوانگان تاریکی و نور بود؛ بینا و کور بود. زن و شوهری بودند که عقلشان پارسنگ برمی داشت. این زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر. دخترها را شوهر دادند و برای پسر بزرگتر زن گرفتند. ماند پسر کوچکتر که اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود.
روزی از روزها مادر قباد به او گفت «فرزند دلبندم! شکر خدا آن قدر زنده ماندم که شماها را روپای خودتان بند دیدم. خواهرهایت را با جل و جهاز فرستادم خانه بخت. برای برادرت زن خوشگلی گرفتم و سرشان را گذاشتم رو یک بالین. دیگر آرزویی ندارم به غیر از اینکه برای تو هم زنی بگیرم و به زندگیت سر و سامانی بدهم.» قباد گفت «من زن بگیر نیستم؛ می خواهم تک و تنها زندگی کنم.» مادرش گفت «این حرف را نزن تو را به خدا؛ زمین به مرد بی زن نفرین می کند. اگر می خواهی شیرم را حلالت کنم باید زن بگیری.» و آن قدر این حرف ها به گوش پسر خواند که او را راضی کرد و دختر خوش بر و بالایی براش دست و پا کرد و با هم دست به دستشان داد. زن قباد با اینکه کمی چل و خل بود, اما اهل هو و جنجال نبود و با بقیه اهل خانه در صلح و صفا زندگی می کرد. یک روز سرگرم آب و جاروی حیاط بود که یک دفعه تلنگش در رفت و در همین موقع بزی که توی حیاط بود بع بع کرد. زنک خیال کرد بز فهمیده که تلنگ او در رفته. رفت جلو و به بزی گفت «ای بز بیا سیاه بختم نکن. قول بده این قضیه پیش خودمان بماند و مادرشوهرم از آن بویی نبرد, در عوض, من هم گوشواره هایم را به گوشت می کنم و النگوهایم را به دستت.» بز باز بع بع کرد و ریش جنباند. زن گفت «قربان هر چه بز چیز فهم است.» و زود رفت گوشواره هاش را کرد به گوش بز و النگوهاش را انداخت به دستش. در این میان مادرشوهرش سر رسید و دید به گوش بز گوشواره است و به دستش النگو. گفت «که به گوش و دست این بز گوشواره و النگو کرده.» زن دوید جلو. گفت «مادرشوهرجان! تو را به جان پسرت بین خودمان بماند. داشتم حیاط را رفت و روب می کردم که یک دفعه تلنگم در رفت. بز شنید و بع بع کرد. رفتم پیشش و خواهش کردم این راز بین من و او بماند و جایی درز نکند. او هم قبول کرد و من گوشواره ها و النگوهایم را دادم به او که این قضیه را جایی بازگو یکند. تو را به خدا شما هم به او بگو که آبرویم را پیش کس و ناکس نبرد و رازم را فاش نکند و به پدرشوهرم نگوید.» مادرشوهر رفت پهلوی بز و گفت «ای بز! به هیچکی نگو که تلنگ عروس من در رفت؛ در عوض من پیرهن گلدارم را تنت می کنم و چادر ابریشمی ام را می بندم به کمرت.» بز بع بع کرد و مادرشوهر رفت پیرهن گلدار و چادر ابریشمیش را آورد پوشاند به بز. در این بین پدرشوهر زن سر رسید و پرسید «این چه مسخره بازی ای است که درآورده اید؟ چرا رخت کرده اید تن بزی و زلم زیمبو بسته اید به او؟» بز بع بع کرد. مادرشوهرش گفت «ای داد بی داد! به این هم گفت.» بعد رفت جلو و به شوهرش گفت «کاریت نباشه! عروسمان سرفید و بز فهمید او هم گوشواره ها و النگوهاش را داد به بز که قضیه بین خودشان بماند؛ اما بز نتوانست این سر را نگه دارد و ماجرا را به من گفت. من هم رفتم پیرهن و چادرم را آوردم دادم به او و با این چیزها سرگرمش کردیم که به کس دیگری نگوید. حالا هم که خودت دیدی خنگ بازی درآورد و به تو هم گفت.» پدرشوهر رفت جلو و به بز گفت «آفرین بزی! اگر به کسی چیزی نگویی من کفش های ساغریم را که تازه خریده ام می کنم پای تو.» و رفت کفش هاش را آورد و به پای بز کرد. در این موقع برادرشوهر زن از راه رسید. تا چشمش به بز افتاد از تعجب انگشت به دهان ماند. پرسید «این کارها چه معنی می دهد؟» ماجرا را براش شرح دادند و او هم کلاهش را از سر برداشت و گذاشت سر بز. حالا بیا و تماشا کن! بز گوشواره به گوش, پیرهن به تن, چادر به کمر, النگو به دست, کفش به پا و کلاه به سر ایستاده بود و اهل خانه دور و برش را گرفته بودند و با دلواپسی به او می گفتند «ای بز خوب و مهربان! مبادا به قباد بگویی که تلنگ زنش در رفته که بی برو برگرد سه طلاقه اش می کند و از خانه می اندازدش بیرون.» هنوز حرفشان تمام نشده بود و هر کدام با خواهش و تمنا به بز سفارش می کردند که این راز را پیش قباد فاش نکند که قباد سر رسید و همین که بز را به آن وضع دید, پرسید «چرا بز را به این ریخت درآورده اید؟» مادرش گفت «چیزی نیست! اتفاقی است که افتاده و دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد. فقط بین خودمان بماند. زنت داشت تو حیاط آب و جارو می کرد که یک دفعه از جایی صدایی درآمد. بز فهمید صدا از کجا بوده و زنت رفت گوشواره ها و النگوهاش را آورد داد به بز که قضیه فیصله پیدا کند و خبر جایی درز نکند. در این موقع من رسیدم و همین که فهمیدم حیثیت عروسم در خطر است, معطل نکردم و تند رفتم پیرهن و چادرم را آوردم کردم تنش که راضی بشود و راز عروسم را فاش نکند. پدر و برادرت هم یکی بعد از دیگر آمدند و وقتی دیدند اوضاع از چه قرار است, آن ها هم کفش و کلاهشان را پیشکش بز کردند. همه این کارها را کردیم که بز چفت و بست دهنش را محکم کند و حقیقت را به تو نگوید؛ اما شک نداشته باش که این جور وصله های ناجور به زن تو نمی چسبد و صدا از زنت درنیامده و بز عوضی شنیده.» وقتی قباد این حرف ها را شنید, از غصه دود از کله اش بلند شد. گفت «دیگر نمی توانم بین شما دیوانه ها زندگی کنم. اینجا مبارک خودتان باشد و خوش و خرم با هم زندگی کنید.» آن وقت از خانه زد بیرون و رفت سراغ پدرزن و مادرزنش و ماجرای زن و کس و کارش را برای آن ها تعرف کرد و آخر سر گفت «حالا شما بگویید من با این دیوانه ها چه کار کنم؟» مادرزنش گفت «دل ما هم از دست دخترمان و فک و فامیل تو خون است و نمی دانیم با این دیوانه ها چه کار کنیم؛ اما چرا بز را نکشتی که این همه آبروریزی بار نیاورد؟» پدرزنش گفت «غلط نکنم عقل داماد ما هم مثل عقل کس و کارش پارسنگ می برد. یک بز پیش کس و ناکس آبرویش را دارد می برد؛ آن وقت زن و زندگیش را ول کرده آمده اینجا و از ما می پرسد چه کار کند.» قباد گفت «من دیگر نمی توانم در میان شما دیوانه ها زندگی کنم. از این شهر می روم به یک شهر دیگر. اگر مردم آنجا هم مثل شما چل و خل بودند برمی گردم؛ والا هیچ وقت پایم را تو این شهر نمی گذارم و همان جا می مانم.»ر این را گفت و گیوه هایش را ورکشید و بی معطلی راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به شهری در آن ور کوه. کمی در بازار و کوچه هاش پرسه زد و آخر سر گرسنه و خسته رو سکوی خانه ای نشست. در این موقع یکی از تو خانه آمد بیرون و دید مرد غریبه ای نشسته رو سکو. بعد از سلام و احوالپرسی دلش به حال قباد سوخت و برگشت خانه و یک کاسه آش شب مانده آورد براش. قباد دید کاسه از بیرون خیلی بزرگ است؛ اما از تو قد یک فنجان جا دارد. با سه هرت آش را سر کشید و رفت تو نخ کاسه. خوب زیر و روش را وارسی کرد. فهمید از روزی که در این کاسه غذا خورده اند آن را نشسته اند و هر بار ته مانده غذا نشسته رو ته مانده قبلی و کم کم کاسه از تو شده قد یک فنجان. قباد کاسه را برد لب جو. اول خوب ریگ مال و گل مالش کرد, بعد آن را پاک و پاکیزه شست و برگشت کاسه را داد دست صاحبش. صاحب کاسه مات و مبهوت به کاسه نگاهی انداخت و سراسیمه دوید تو حیاط و فریاد زد «کاسه گشادکن آمده! خانه آباد کن آمده!» اهل خانه و در و همسایه ها مثل مور و ملخ ریختند بیرون و آمدند دور قباد حلقه زدند. همین که از ماجرا مطلع شدند سراسیمه رفتند کاسه هاشان را آوردند پیش قباد. گفتند «هر قدر مزد بخواهی می دهیم؛ کاسه های ما را گشاد کن.» بگذریم! قباد چند روزی در آن شهر ماند. مردم از این خانه و آن خانه کاسه هاشان را می آوردند پیشش و او هم کاسه ها را می برد لب جوی آب براشان گشاد می کرد و مزد می گرفت. آخر سر از این وضع خسته شد. با خود گفت «این ها از کس و کار من دیوانه ترند.» و راه افتاد طرف یک شهر دیگر. چله زمستان به شهری رسید که همه اهالی آن از زور سرما مثل بید می لرزیدند و آه و ناله می کردند و هر کس برای مقابله با سرما دست به کار عجیب و غریبی زده بود. عده ای وسط لحافشان را سوراخ کرده بودند؛ آن ها را انداخته بودند گل گردنشان و با طناب دور کمرشان را محکم بسته بودند. عده دیگری دیگ آب بار گذاشته بودند و زیرش آتش می کردند که آب بجوش بیاید و بخار آب گرمشان کند. تعدادی هم گل داغ می کردند و به بدنشان می مالیدند. خلاصه! غوغایی برپا بود و هر کس یک جور با سرما دست و پنجه نرم می کرد. قباد به خانه ای رفت. با چوب کرسی ساخت و از پنبه و کرباس لحاف بزرگی دوخت و از هیزم زغال درست کرد و کرسی گرم و نرمی راه انداخت. اهل خانه, کوچک و بزرگ و زن و مرد, تا گردن چپیدند زیر کرسی و تازه فهمیدند گرم شدن یعنی چه! طولی نکشید که خبر دهن به دهن و خانه به خانه گشت و به گوش اهالی شهر رسید. مردم دسته دسته آمدند پیش قباد. پولی خوبی دادند به او که برای آن ها هم کرسی بسازد. قباد پول هاش را تبدیل کرد به سکه طلا و با خود گفت «این ها هم از همشهری های من دیوانه ترند.» باز راهش را گرفت و رفت تا تنگ غروب رسید به شهری و دید مردم جلو خانه ای جمع شده اند و جار و جنجال عجیب و غریبی راه افتاده است. جلوتر که رفت فهمید عروس آورده اند که ببرند خانه داماد و چون قد عروس بلند است و در کوتاه, عروس مانده پشت در و ولوله ای برپا شده. خانواده عروس می گوید باید سردر خانه را خراب کنند تا عروس برود تو و خانواده داماد می گوید چرا آن ها باید سردرشان را خراب کنند؛ بهتر است گردن عروس را بزنند تا قدش کمی کوتاه بشود و راحت برود تو حیاط. قباد گفت «صد اشرفی به من بدهید تا عروس را صحیح و سالم و بی دردسر ببرم تو خانه, طوری که نه سردر خانه خراب شود و نه گردن عروس زده شود.» عده ای گفتند «این کار شدنی نیست.» عده ای دیگر گفتند «اگر شدنی باشد ما حرفی نداریم.» و باز شروع کردند به بگو مگو و جار و جنجال و آخر سر قبول کردند حل این مشکل را بگذارند به عهده قباد؛ به شرطی که اگر نتوانست عروس را ببرد تو از صد اشرفی صرف نظر کند و هیچ ادعایی نداشته باشد. قباد رفت پشت عروس ایستاد و بی هوا یک پس گردنی محکم زد به او. عروس گفت «آخ !» و سرش را خم کرد و از در پرید تو. مردم بنا کردند به شادی و پایکوبی. قباد هم صد اشرفی گرفت و راهی شهر دیگری شد. دم دمای روز سوم رسید به شهری و در همان کوچه اول دید در خانه ای باز است و مردم شانه به شانه ایستاده اند و یک زن و دختر دارند زارزار گریه می کنند. قباد رفت جلو و پرسید «چه خبر است؟» گفتند «دختر فرماندار رفته پنیر از کوزه در بیاورد, دستش تو کوزه گیر کرده. مشگل را با دانای شهر در میان گذاشته اند, او هم گفته دو راه بیشتر وجود ندارد یا باید کوزه را بشکنید, یا باید دست دختر را ببرید. فرماندار هم گفته چون دختر دو تا دست دارد بهتر است یکی از آن ها را ببرند.» قباد پرسید «آن زن و دختر چرا شیون و زاری می کنند؟» جواب دادند«فرماندار فرستاده دنبال قصاب که بیاید دست دختر را قطع کند؛ مادر و خواهر دختر هم گریه می کنند.» قباد گفت «من دست دختر را طوری از کوزه در می آورم که نه کوزه بشکند و نه دستش صدمه ببیند.» گفتند «اگر می توانی چنین کاری بکنی بیا جلو و هنرت را نشان بده.» قباد رفت جلو, کوزه و دست دختر را خوب وارسی کرد؛ دید دختر یک تکه پنیر گنده گرفته تو مشتش و تقلا می کند آن را از کوزه در بیاورد. قباد یک وشگون قایم از پشت دست دختر گرفت. دختر که انتظار چنین کاری را نداشت هول شد پنیر را ول کرد و دستش را از کوزه درآورد. مردم از شادی به هلهله افتادند. قباد را سردست بلند کردند و از او خواستند به جای دانای شهرشان بنشیند و مشکلاتشان را حل و فصل کند. اما قباد زیر بار نرفت. فکر کرد ماندن عاقل در شهر دیوانه ها صلاح نیست و از آنجا راه افتاد رفت به یک شهر دیگر. هنوز از دروازه شهر تو نرفته بود که دید عده زیادی دور کپه خاکی جمع شده اند و خیلی نگران و دلواپس اند. رفت جلو پرسید «چی شده؟» گفتند «مگر نمی بینی! زمین دمل درآورده؛ می ترسیم حالا حالاها دملش سر وا نکند و آزارش بدهد.» قباد گفت «حکیم بیارید تا درمانش کند.» گفتند «حکیم نداریم.» قباد گفت «صد اشرفی به من بدهید تا درمانش کنم.» گفتند «حرفی نداریم! اما به شرطی که نصفش را بعد از درمان بگیری.» قباد گفت «قبول است.» و پنجاه اشرفی گرفت و بیل برداشت کپه خاک را تو صحرا پخش کرد. همه خوشحال شدند و بقیه مزدش را دادند و به او اصرار کردند که پیش آن ها بماند؛ اما قباد راضی نشد. با خود گفت «به هر شهری که می روم مردمش از همشهری ها و کس و کار خودم دیوانه ترند. بهتر است بروم به یک شهر دیگر؛ اگر مردمش عاقل بودند همان جا بمانم و گرنه دست از جست و جو بردارم و برگردم به شهر خودم.» و پیش از آن که وارد شهر بشود, راهش را کج کرد به طرف یک شهر دیگر. بعد از هفت شبانه روز رسید به شهری و دید بزرگان شهر از فرماندار گرفته تا ملا و کلانتر, جمع شده اند در برابر قسمتی از باروی ترک برداشته شهر و آه و ناله می کنند که اگر خدای نکرده یک دفعه شکم بارو بترکد و همه مردم بریزند بیرون, آن ها چه خاکی به سرشان بکنند. قباد رفت جلو پرسید «اینجا چه خبر است؟» گفتند «چشم حسود کور! گوش شیطان کر! شکم باروی شهر شکاف برداشته. می ترسیم خدای نکرده جرواجر بخورد و مردم به کلی سر به نیست شوند.» قبادگفت «من می توانم شکم بارو را بخیه بزنم.» گفتند «اگر این کار را بکنی هر چه بخواهی به تو می دهیم.» قباد گل درست کرد و ترک بارو را گرفت. اهالی شهر خوشحال شدند و با خواهش و تمنا از قباد خواستند نزدشان بماند تا اگر باز هم شکم باروی شهر شکاف برداشت آن را بخیه بزند؛ اما قباد قبول نکرد. گفت «دلم برای کس و کار و شهر و دیارم تنگ شده. هر چه زودتر باید برگردم.» گفتند «مزدت را چه بدهیم؟» گفت «یک اسب تندرو.» رفتند یک اسب راهوار با زین و برگ طلا آوردند براش. قباد با خود گفت «در این دیوانه خانه دنیا باز هم شهر خودم از شهرهای دیگر بهتر است.» و اسب را رو به شهر و دیارش به تاخت درآورد. __________________
!!! پایان
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:دیوانگان
|
|
| شهـر حاکم کـُش |
| ساعت ٤:٠۱ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
شهـر حاکم کـُش یکی بود یکی نبود. یک شهری بود که هر والی و حاکمی می رفت آنجا و ظلم می کرد، وقتی مردم شهر به تنگ می آمدند و دعا می کردند، آن حاکم و والی ظالم می مرد و از بین می رفت.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:شهـر حاکم کـُش
|
|
| قصه ملک جمشید و چهـل گیسو بانو |
| ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
قصه ملک جمشید و چهـل گیسو بانو یکی بود یکی نبود. در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود که یک پسری داشت. پسر را گذاشت مکتب تا به سن هفده یا هجده سالگی رسید. بعد پسر گفت من درسی را که می خواستم یاد بگیرم گرفتم. پادشاه چند نفری را با او رد کرد رفتند به شکار. در حین شکار آهویی به نظرشان آمد. جمع شدند گفتند آهو از سر هر کس پرید باید شکارش کند. از قضا آهو دو پا را جفت کرد و خیز برداشت و از سر پسر پادشاه پرید و به تاخت دور شد. پسر پادشاه همراهانش را باز گرداند و خودش دنبال آهو رو در پهـن دشت بیابان شروع کرد به اسب تاختن.
این هم یک قصه یا افسانه قدیمی ایرانی که در فصل سال در زمستان بزرگترها نقل میکردند شما یاد تون هست
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:قصه ملک جمشید و چهـل گیسو بانو
|
|
| شاه عـباس و چاره نویس |
| ساعت ۳:۳٥ ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
شاه عـباس و چاره نویس
افسانه بختیاری
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود. در روزگار قدیم یک پادشاهی بود به نام شاه عباس. هر وقت که کسی از مردم او ناراحت و گرفتار می شدند، شاه عباس دلش درد می گرفت و او می فهمید که یکی از مردمش دچار گرفتاری شده. آن وقت او لباس درویشی می پوشید و می رفت توی کوی و برزن می گشت و به هر جا سرک می کشید تا آن شخص یا خانواده گرفتار را پیدا می کرد و مشکلشان را حل می کرد. آن وقت دل دردش آرام می گرفت و برمی گشت به قصر. روزی از روزها که شاه عباس در قصر شاهی نشسته و مشغول رسیدگی به کارهای لشگری و کشوری بود یکمرتبه دلش شروع کرد به تیر کشیدن. شاه عباس فهمید که باز هم یکی از مردمش گرفتار درد و بدبختی شده است. این بود که تندی پاشد لباسهای پادشاهی را کند و خرقه درویشی پوشید و کشکول و تبر زین را به دوش انداخت و یا علی گویان از قصر بیرون رفت. شاه عباس رفت و رفت تا به خرابه ای رسید. دید در آنجا پیرمردی با همسر حامله اش زندگی می کند. پیرمرد از درویش دعوت کرد تا شب را در کلبه خرابه او بماند. درویش هم قبول کرد و ماند. از قضای روزگار همان شب همسر پیرمرد که موعد زایمانش رسیده بود، دردش شروع شد و پس از چند ساعتی زایمان کرد و پسری بدنیا آورد. شاه عباس که در گوشه منزل آرام دراز کشیده و مراقب اوضاع بود دید در تاریکی شب یک کسی از بالای سرش گذشت و رفت بالای سر زائو و نوزاد ایستاد و کمی بعد برگشت و از همان راهی که آمده بود خواست برود. شاه عباس پرید و محکم مچش را گرفت و هر کاری کرد مچش را رها نکرد. هر چه آن شخص التماس کرد فایده ای نداشت. شاه عباس گفت تا نگویی که کیستی و اینجا چه کار می کنی ولت نمی کنم. آن شخص وقتی دید که شاه عباس ولش نمی کند گفت ای مرد بدان که من چاره نویس ( کسی که سرنوشت و آینده افراد را می نویسد) هستم و هر کس که تازه متولد می شود می روم بالای سرش و چاره اش را برایش می نویسم. شاه عباس با شنیدن این سخن گفت پس بگو ببینم که آینده این پسر چیست؟ چاره نویس گفت این یک راز است و من نمی توانم که آن را به تو بگویم. شاه عباس گفت تا نگویی من دستت را ول نمی کنم. از چاره نویس انکار و از شاه عباس اصرار تا آخر سر چاره نویس راضی شد و گفت بدان که این پسر طالع خیلی بلندی دارد و در آینده با دختر شاه عباس که او نیز همین الان از مادر متولد شده است عروسی خواهد کرد. حرف چاره نویس که تمام شد گفت حالا دستم را ول کن که باید بروم و چاره بچه های دیگر را هم بنویسم. شاه عباس مات و مبهوت دست چاره نویس را ول کرد و در فکر فرو رفت. خیلی ناراحت شد و با خود گفت آخر چطور می شود دختر من که پادشاه هستم با یک آدم فقیر و بدبخت عروسی کند؟ نه هر طور شده باید جلوی این کار را بگیرم. خلاصه، شاه عباس تا صبح نخوابید و فکر کرد و چاره جویی کرد. صبح که شد رفت سراغ پیرمرد صاحبخانه و گفت ای مرد بیا و این بچه ات را به من بفروش، هر چه بخواهی به تو می دهم. پیرمرد گفت درست است که ما فقیر و بیچاره هستیم اما بچه مان را دوست داریم. نمی توانیم آن را بدهیم دست تو که اصلا نمی دانیم او را به کجا می بری. شاه عباس گفت اما شما با این حال و روزتان از عهده نگهداری این بچه برنمی آئید. شکم خودتان را هم بزور سیرمیکنید. بیا و راضی شو. من کشکول خود را که پر از سکه است به تو می دهم. تو و زنت باز هم می توانید بچه دار شوید. خلاصه شاه عباس آنقدر اصرار کرد که پیرمرد و زنش راضی شدند و بچه را به او فروختند. شاه عباس هم بچه را برداشت و با خود به کوهی برد و در آنجا با شمشیر شکمش را پاره کرد و او را در غاری گذاشت و رفت. اما به حکم خدا همان روز از گله ای که همان اطراف به چرا آمده بود بزی جدا شد و آمد توی غار و مشغول شیر دادن به بچه شد. از مع مع بز چوپان خبر دار شد و آمد توی غار و بچه زخمی را پیدا کرد و با خود به خانه برد و شکمش را دوخت و مداوا کرد. خلاصه، سالهای سال گذشت و بچه بزرگ شد. روزها با چوپان به صحرا می رفت و گله را می چراند. روزی از روزها شاه عباس از آن حوالی می گذشت و چشمش به گله افتاد و آنجا آمد. وقتی با پسر برخورد کرد، از طرز سخن گفتن او خوشش آمد و از چوپان خواست تا او را به شاه بسپارد، تا چایی ریز مخصوص کاخ شود. چوپان هم قبول کرد و پسر را فرستاد به کاخ. پسر که به کاخ آمد یواش یواش پیش اه عزیز شد، تا جایی که از چای ریزی به سپهسالاری رسید. دختر شاه عباس هم که عاشق او شده بود از پدرش خواست که او را به عقد پسر درآورد. خلاصه، پسر چوپان شد داماد شاه عباس. شب حجله، دختر شاه دید که زیر شکم پسر جای زخم کهنه است. فردا که شد جریان را به پدرش گفت. شاه عباس چوپان را خواست و ماجرای زخم شکم پسر را پرسید و چوپان هم قصه پیدا کردن او را در غار برای شاه گفت. شاه تا قصه را شنید سجده شکر به جای آورد و از خدا بخاطر گناهی که کرده بود طلب مغـفرت کرد و فهمید که با بخت و چاره نمی شود در افتاد. __________________
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:شاه عـباس و چاره نویس
|
|
| خر دردمند و گرگ نعلبند |
| ساعت ۱٠:٥٩ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
خر دردمند و گرگ نعلبند
یک روز یک مرد روستایی یک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پیر و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمین غلطید. بعد از اینکه روستایی به زور خر را از زمین بلند کرد معلوم شد پای خر شکسته و دیگر نمی تواند راه برود. روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بیابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که «یک عمر برای این بی انصاف ها بار کشیدم و حالا که پیر و دردمند شده ام مرا به گرگ بیابان می سپارند و می روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و یک وقت دید که راستی راستی از دور یک گرگ را می بیند. ![]() گرگ درنده همینکه خر را در صحرا افتاده دید خوشحال شد و فریادی از شادی کشید و شروع کرد به پیش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد. خر فکر کرد«اگر می توانستم راه بروم، دست و پایی می کردم و کوششی به کار می بردم و شاید زورم به گرگ می رسید ولی حالا هم نباید ناامید باشم و تسلیم گرگ شوم. پای شکسته مهم نیست. تا وقتی مغز کار می کند برای هر گرفتاری چاره ای پیدا می شود.» نقشه ای را کشید، به زحمت از جای خود برخاست و ایستاد اما نمی توانست قدم از قدم بردارد. همینکه گرگ به او نزدیک شد خر گفت:«ای سالار درندگان، سلام.» گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اینجا خوابیده بودی؟» خر گفت: «نخوابیده بودم بلکه افتاده بودم، بیمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جایم تکان بخورم. این را می گویم که بدانی هیچ کاری از دستم بر نمی آید، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابی در اختیار تو هستم ولی پیش از مرگم یک خواهش از تو دارم.» گرگ پرسید:«خواهش؟ چه خواهشی؟» خر گفت:«ببین ای گرگ عزیز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شیرین است، همانطور که جان آدم برای خودش شیرین است البته مرگ من خیلی نزدیک است و گوشت من هم قسمت تو است، می بینی که در این بیابان دیگر هیچ کس نیست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم این است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بیحال نشده ام در خوردن من عجله نکنی و بیخود و بی جهت گناه کشتن مرا به گردن نگیری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می لرزد و زورکی خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه دیگر خودم از دنیا می روم. در عوض من هم یک خوبی به تو می کنم و چیزی را که نمی دانی و خبر نداری به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا خر دیگر هم بخری.» گرگ گفت:«خواهشت را قبول می کنم ولی آن چیزی که می گویی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف.» خر گفت:«صحیح است من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من یک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خیلی عزیز بودم برای من بهترین زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طویله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، تو بره ام را با ابریشم می بافت و پالان مرا از مخمل و حریر می دوخت و بجای کاه و جو همیشه نقل و نبات به من می داد. گوشت من هم خیلی شیرین است حالا می خوری و می بینی. آنوقت چون خیلی خاطرم عزیز بود همیشه نعل های دست و پای مرا هم از طلای خالص می ساخت و من امروز تنها و بی اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خیلی خر ناز پرورده ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می توانی این نعلها را از دست و پایم بکنی و با آن صدتا خر بخری. بیا نگاه کن ببین چه نعلهای پر قیمتی دارم!» همانطور که دیگران به طمع مال و منال گرفتار می شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همینکه به پاهای خر نزدیک شد خر وقت را غنیمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهایش را در دهانش ریخت و دستش را شکست. گرگ از ترس و از درد فریاد کشید و گفت:«عجب خری هستی!» خر گفت:«عجب که ندارد، ولی می بینی که هر دیوانه ای در کار خودش هوشیار است. تا تو باشی و دیگر هوس گوشت خر نکنی!» گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با دیدن دست شل و پوزه خونین گرگ از او پرسید:«ای سرور عزیز، این چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تیرانداز کجا بود؟» گرگ گفت:«شکارچی تیرانداز نبود، من این بلا را خودم بر سر خودم آوردم.» روباه گفت:«خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟» گرگ گفت:«هیچی، آمدم شغلم را تغییر بدهم و اینطور شد، کار من سلاخی و قصابی بود، زرگری و آهنگری بلد نبودم ولی امروز رفتم نعلبندی کنم!»
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:خر دردمند و گرگ نعلبند
|
|
| ورقه و گلشاه |
| ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
ورقه و گلشاه در روزگاری کهن، در قسمتی از سرزمین عربستان که آبادتر از دیگر مناطق آن کشور بود قبیله ای به نام بنی شیبه زندگی می کرد. این قبیله که مردمانش همه قوی پنجه بودند دو سالار داشت که برادر بودند. نام یکی از آن دو هلال و نام دیگری همام بود. هلال دختری داشت بی مثال چون ماه تابان به نام گلشاه. چشمان پرفروغ گلشاه زیباتر از چشمان آهو و نرمی اندامش از لطافت برگ گل بیشتر بود و همام را پسری بود به اسم ورقه که همسال گلشاه و همانند او زیبا و دلستان بود دل این دو از کودکی چنان به یکدیگر مایل شد که دمی از دوری هم شکیبا نبودند.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:ورقه و گلشاه
|
|
| شاهزاده ابراهیم و فتنه خونریز |
| ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
شاهزاده ابراهیم و فتنه خونریز
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:شاهزاده ابراهیم و فتنه خونریز
|
|
| خروس گردو دزد |
| ساعت ۱٠:٠٢ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
خروس گردو دزد یک شب خروسی خواست برود خانه قاضی گردو بدزدد ، در بین راه به یک گرگی رسید . گرگ پرسید :« رفیق کجامی روی ؟» گفت :« می روم منزل قاضی گردو بدزدم .» گفت :« من هم بیایم ؟» گفت :« بیا.» با هم حرکت کردند رسیدند به یک سگ . سگ پرسید :« کجا؟» گفتند :« می رویم خانه قاضی گردو بدزدیم .» سگ گفت :« من هم بیایم ؟» گفتند :« توهم بیا.» باز رسیدند به یک کلاغ پرسید :« بچه ها کجا؟» گفتند :« می رویم خانه قاضی گردو دزدی » گفت :« من هم بیایم؟» گفتند توهم بیا.» باز رسیدند به یک مار. مار پرسید :« دوستان کجا؟» جواب شنید :« می رویم خانه قاضی گردو بدزدیم .» گفت :« من هم بیایم؟» گفتند :« توهم بیا.» باز داشتند می رفتند رسیدند به یک عقرب . عقرب پرسید :«کجا؟» گفتند :« می رویم گردو بدزدیم.» گفت :« من هم بیایم؟» گفتند :« بیا.» خلاصه همه دسته جمعی به در خانه قاضی رسیدند .
![]() در باز بود به داخل خانه رفتند . گرگ گفت :« من نگهبانی در خانه را به عهده می گیرم .» بقیه به حیاط رفتند . کلاغ روی شاخه درخت وسط خانه نشست . مار به زیر هیزم ها رفت . عقرب توی قوطی کبریت رفت و خروس که می دانست گردو توی تاپو در بالاخانه است ، به سگ گفت :« تو مواظب پله های بالاخانه باش » و خودش رفت بالاخانه تاپو و شروع به شمارش و دزدیدن گردوهاکرد . زن قاضی صدای گردوها را که شنید از رختخواب جست و به سراغ هیزم رفت تا آتش روشن کند . ماراز زیرهیزم بیرون آمد وزد به دستش . دوید سراغ قوطی کبریت . عقرب دستش را نیش زد . خواست توی تاریکی برای دستگیر کردن دزد به بالاخانه برود سگ پرید و پاش را گرفت خواست برود به همسایه ها بگوید و کمک بگیرد گرگ حمله کرد ترسید . دوید وسط باغچه تا از خدا کمک بخواهد تا گفت :« خدایا » کلاغ کثافت کرد درحلقش . در این میانه فقط خروس برد کرد وهرچه گردو خواست دزدید .
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:خروس گردو دزد
|
|
| دو کبوتر |
| ساعت ٩:٥٢ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
دو کبوتر یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود .
دو تا کبوتر همسایه بودند که یکی اسمش «نامه بر» و یکی اسمش «هرزه» بود. یک روز کبوتر هرزه گفت:«من هم امروز همراه تو به سفر می آیم.» نامه بر گفت:«نه، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی توانی با من همراهی کنی. می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلایی بر سرت بیاید و من هم بدنام شوم.» هرزه گفت:«ولی اگر راستش را بخواهی من صدتا کبوتر جلد را هم به شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم. من بیش از تو با مردم جورواجور زندگی کرده ام، من همه پشت بامها، همه سوراخ سنبه ها، همه کبوتر خان ها، همه باغها و دشتها را می شناسم و خیلی از تو زرنگترم. وقتی گفتم می خواهم به سفر بیایم یعنی که من از هیچ چیز نمی ترسم.» ![]() نامه بر گفت:«همین نترسیدن خودش عیب است. البته ترس زیادی مایه ناکامی است ولی خیره سری هم خطر دارد. همه کسانی که گرفتار دردسر و بدبختی می شوند از خیره سری آنهاست که خیال می کنند زرنگتر از دیگرانند و آنقدر بلهوسی می کنند که بدبخت می شوند.» هرزه گفت:«نخیر، شما خیالتان راحت باشد. من حواسم جمع است، و همیشه می فهمم که چه باید کرد و چه نباید کرد.» نامه بر گفت:«بسیار خوب: پس آماده باش. باید آب و دانه ات را در خانه بخوری و حالا که همراه من هستی در میان راه با هیچ غریبه ای خوش و بش نکنی.» گفت:«قبول دارم». همراه شدند و از پشت بامها و کبوترخان ها و کبوترها گذشتند، از شهر گذشتند و از باغ گذشتند و از کشتزار گذشتند و به صحرا رسیدند و رفتند و رفتند تا یک جایی که در میان زمین های پست و بلندی چندتا درخت خشک بود و هرزه گفت خوب است چند دقیقه روی این درخت بنشینیم و خستگی در کنیم. نامه بر گفت:«کارمان دیر می شود ولی اگر خیلی خسته شده ای مانعی ندارد.» نشستند روی درخت و به هر طرف نگاه می کردند. هرزه قدری دورتر را نشان داد و گفت:«آنجا را می بینی؟ سبزه است و دانه است، بیا برویم بخوریم.» نامه بر گفت:«می بینم، سبزه هست و دانه هست ولی دام هم هست.» هرزه گفت:«تو خیلی ترسو هستی، یک چیزی شنیده ای که در میان سبزه دانه می پاشند و دام می گذارند ولی این دلیل نمی شود که همه جا دام باشد.» نامه بر گفت:«نه، من ترسو نیستم ولی عقل دارم و می فهمم که توی این بیابان کویر سوخته که همیشه باد گرم می آید سبزه نمی روید و دانه پیدا نمی شود. اینها را یک صیاد ریخته تا مرغهای بلهوس را به دام بیندازد.» هرزه گفت:«خوب، شاید خداوند قدرت نمایی کرده و در میان کویر سبزه درآورده باشد.» نامه بر گفت:«تو که سبزره و دانه را می بینی درست نگاه کن، آن مرد را هم که با کلاه علفی در کنار تپه نشسته ببین. فکر نمی کنی که این ادم آنجا چکار دارد؟» هرزه گفت:«خوب، شاید به سفر می رفته و مثل ما خسته شده و کمی نشسته تا خستگی درکند.» نامه بر گفت:«پس چرا گاهی کلاهش را با دست می گیرد واین طرف و آن طرف در سبزه و در بیابان نگاه می کند؟» هرزه گفت:«خوب، شاید کلاهش را می گیرد که باد نبرد و در بیابان نگاه می کند تا بلکه کسی را پیدا کند و رفیق سفر داشته باشد.» نامه بر گفت:«بر فرض که همه اینها آن طور باشد که تو می گویی ولی آن نخها را نمی بینی که بالای سبزه تکان می خورد؟ حتماً این نخ دام است.» هرزه گفت:«شاید باد این نخ ها را آورده و اینجا به سبزه ها گیر کرده.» نامه بر گفت:«بسیار خوب اگر همه اینها درست باشد فکر نمی کنی در این صحرای دور از آب و آبادانی آن یک مشت دانه از کجا آمده؟» هرزه گفت:«ممکن است دانه های پارسالی همین سبزه ها باشد یا شترداری از اینجا گذشته باشد و از بارش ریخته باشد. اصلا تو وسواس داری و همه چیز را بد معنی می کنی. مرغ اگر اینقدر ترسو باشد که هیچ وقت دانه گیرش نمی آید.» نامه بر گفت:«به نظرم شیطان دارد تو را وسوسه می کند که به هوای دانه خوردن بروی و به دام بیفتی. آخر عزیز من، جان من، کبوتر هوشیار باید خودش این اندازه بفهمد که همه این چیزها بیخودی در این بیابان با هم جمع نشده: آن آدم کلاه علفی، آن سبزه که ناگهان در میان صحرای خشک پیدا شده، آن نخها، آن یک مشت دانه که زیر آن ریخته. همه اینها نشان می دهد که دام گذاشته اند تا پرنده شکار کنند. تو چرا اینقدر خیره سری که می خواهی به هوای شکم چرانی خودت را گرفتار کنی.» هرزه قدری ترسید و با خود فکر کرد:«بله، ممکن است که دامی هم در کار باشد ولی چه بسیارند مرغهایی که می روند د انه ها را از زیر دام می خوردند و در می روند و به دام نمی افتند، چه بسیار است دام هایی که پوسیده است و مرغ آن را پاره می کند، چه بسیارند صیادهایی که وقتی به آنها التماس کنی دلشان بسوزد و آزادت کنند، و چه بسیار است اتفاقهای ناگهانی که بلایی بر سر صیاد بیاورند. مثلاً ممکن است صیاد ناگهان غش کند و بیفتد و من بتوانم فرار کنم.» هرزه این فکرها را کرد و گفت:«می دانی چیست؟ من گرسنه ام و می خواهم بروم این دانه ها را بخورم، هیچ هم معلوم نیست که خطری داشته باشد. می روم ببینم اگر خطر داشت برمی گردم، تو همینجا صبر کن تا من بیایم. نامه بر گفت:«من از طمع کاری تو می ترسم. تو آخر خودت را گرفتار می کنی. بیا و حرف مرا بشنو و از این آزمایش صرف نظر کن.» هرزه گفت:«تو چه کار داری، تو ضامن من نیستی، من هم وکیل و قیم لازم ندارم. من می روم اگر آمدم که با هم می رویم، اگر هم گیر افتادم تو برو دنبال کارت، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات بدهم.» نامه بر گفت:«خیلی متأسفم که نصیحت مرا نمی شنوی.» هرزه گفت:«بیخود متأسفی، نصیحت هم به خودت بکن که اینقدر دست و پا چلفتی و بی عرضه ای، می روی برای مردم نامه می بری و خودت از دانه ای که در صحرای خدا ریخته است استفاده نمی کنی.» هرزه این را گفت و رفت به سراغ دانه ها. وقتی رسید دید، بله یک مشت نخ و میخ و سیخ و این چیزها هست و قدری سبزه و قدری دانه گندم. از نخ پرسید«تو چی هستی؟» نخ گفت:«من بنده ای از بندگان خدا هستم و از بس عبادت می کنم اینطور لاغر شده ام.» پرسید«این میخ و سیخ چیست؟» گفت:«هیچی خودم را به آن بسته ام که باد مرا نبرد.» پرسید«این سبزه ها از کجا آمده؟» گفت«آنها را کاشته ام تا دانه بیاورد و مرغها بخورند و مرا دعا کنند.» هرزه گفت:«بسیار خوب، من هم ترا دعا می کنم.» رفت جلو و شروع کرد به دانه خوردن. اما هنوز چند دانه از حلقش پایین نرفته بود که دام بهم پیچید و او را گرفتار کرد. صیاد هم پیش آمد که او را بگیرد. هرزه گفت:«ای صیاد. من نفهمیدم و نصیحت دوست خود را نشنیدم و به هوای دانه گرفتار شدم. حالا تو بیا و محض رضای خدا به من رحم کن و آزادم کن.» صیاد گفت:«این حرفها را همه می زنند. کدام مرغی است که فهمیده و دانه به دام بیفتد؟ اما من صیادم و کارم گرفتن مرغ است. تو که می خواستی آزاد باشی خوب بود از اول خودت به خودت رحم می کردی و وقتی سبزه و دانه را دیدی فکر عاقبتش را هم می کردی. آن رفیقت را ببین که بالای درخت نشسته است، او هم دانه ها را دیده بود ولی او مثل تو هرزه نبود...» نامه بر وقتی از برگشتن هرزه ناامید شد پر زد و رفت که نامه اش را برساند.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:دو کبوتر
|
|
| شیر و سگ |
| ساعت ٩:٤٥ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
یک روز یک سگ آمد پیش شیر و گفت: سلام.
شیر گفت: علیک سلام، چه می گویی؟ سگ گفت: می خواهم با تو کشتی بگیرم. شیر گفت: عجب رویی داری! ما سر به سر شما نمی گذاریم برای اینکه می گویند باوفا هستید. حالا کارت به جایی رسیده که بیایی با من ادعای همسری و هموزنی کنی؟ مگر نمی دانی من کی هستم؟ سگ گفت: چرا می دانم، ما از یک جنس هستیم. مگر نمی بینی که هر دو گوشت می خوریم و هر دو موقع ادرار یک پایمان را بالا می گیریم. شیر گفت:«خوب، شما از ما تقلید می کنید ولی این همجنسی نیست پس چرا هیچ کار دیگرتان به ما شباهت ندارد. شما به هوای یک لقمه نان طوق بندگی گردن می گذارید و برای دیگران سگ دوی می کنید. من از کسی که به دستور دیگران زندگی می کند خوشم نمی آید. ما وقتی هم اسیر می شویم و توی قفس هستیم باز هم شیر هستیم، این کجایش به هم شبیه است؟» سگ گفت:«خوب، اگر راست می گویی و حریف هستی بیا دست و پنجه نرم کنیم.» شیر گفت:«من با ضعیف تر از خود زور آزمایی نمی کنم. ما هم وزن نیستیم. اگر تو را زمین بزنم افتخاری ندارد، اگر هم از تو شکست بخورم دلیل بزرگی تو نیست ولی مایه ننگ من هست. کسی که با ضعیف تر از خود زورآزمایی می کند در خودش هم ضعفی سراغ دارد و من به قدرت خود ایمان دارم.» سگ گفت:«خیلی خوب، حالا که اینطور شد من هم می روم پیش همه حیوانات صحرا و می گویم شیر از من ترسید و با من کشتی نگرفت.» شیر گفت:«برو پی کارت، من سرزنش همه حیوانات دیگر را خوشتر دارم از اینکه شیرها مرا سرزنش کنند که چرا به یک سگ ضعیف زور می گویی. اصلاً وقتی من با تو کشتی بگیرم شیرها حق دارند در شیر بودن من شک کنند. شیر اگر شیر است باید با شیر کشتی بگیرد.»
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:شیر و سگ
|
|
| کچل و قاضی |
| ساعت ٩:٤۱ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
در زمان قدیم رسم نبود زن ها از خانه بیرون بروند چون اگر زنی از خانه بیرون می رفت آن زن را بی حیا و بی عفت می دانستند و هر کس که به راه دور سفر می کرد زن و دخترش را به یک مرد امین و امانت دار یا قاضی محل می سپرد بخصوص کسانی که می خواستند به مکه بروند زن و بچه شان را به قاضی می سپردند و از او خط میگرفتند بعد به مکه میرفتند.
در زمان قدیم یک نفر بازرگان تازه زن عقد کرده بود. در آن موقع هم رسم بود هر دختری را که عقد می کردند هفت سال نامزد می نشست. ازرگان می خواست به مکه برود نه می خواست زن خودش را طلاق بدهد نه می توانست او را تنها بگذارد البته اینقدر آن زن خوشگل و وجیه بود که حد و وصف نداشت مثل اینکه خداوند تمام حسن و جوانی را به او داده بود. بازرگان هم زنش را دوست می داشت به او گفت:«من فردا ترا پیش قاضی شهر میبرم و به دست او می سپرم تا از مکه برگردم.» زن بازرگان گفت: «ای شوهر تو خرج یکسال مرا آماده کن و یک اتاق بمن بده من اصلاً از خانه بیرون نمیروم در همان اتاق به عبادت مشغول می شوم تا تو برگردی» بازرگان گفت: «خیلی خوب» فردای آن روز تمام خرج یکسال زنش را فراهم کرد نزد قاضی شهر رفت به او گفت:«ای قاضی، من می خواهم به مکه بروم. به هیچکس جز تو اطمینان ندارم چون تو امانت داری و همه ترا می شناسند و نزد تو همه چیز خودشان را به امانت می گذارند. من هم آمده ام زن و زندگی خودم را به تو بسپارم تا از مکه برگردم.» ![]() قاضی گفت:«ای بازرگان عیبی ندارد خوب بیاور من زن ترا مثل زن و فرزندان خودم مواظبت میکنم تا تو برگردی» بازرگان به حرف های قاضی اطمینان کرد گفت:«ای قاضی، زنم حاضر است با خرج یکسال توی یک اتاق بماند تا موقعی که من برگردم» قاضی گفت:«خوب باشد» و فوری یک اتاق را خالی کرد و بازرگان زنش را با خرج یکسال به خانه قاضی برد و توی همان اتاق که قاضی خالی کرده بود گذاشت بعد رفت پیش قاضی گفت:«حالا زنم را به تو می سپارم تو یک خط بمن بده» قاضی یک خط به او داد و روی کاغذ نوشت که در فلان تاریخ در فلان اتاق زن بازرگان را به امانت قبول کردم تا بازرگان برگردد و آنرا مهر زد و امضاء کرد به بازرگان داد. بازرگان خداحافظی کرد و رفت. چند ماهی گذشت، زن از اطاقش بیرون نیامد. شب و روز به عبادت مشغول بود تا یک روز قاضی با خودش گفت:«شاید این زن مرده باشد آخر بروم توی اتاقش ببینم او چه میکند.» یک روز در حالی که زن بازرگان در حال عبادت بود قاضی ناگهان وارد اتاق او شد همینکه چشمش به او افتاد دید به جای یک زن یک تکه ماه است که اتاق را روشن کرده، یک دل نه صد دل عاشق او شد دیگر از اتاق بیرون نرفت. هر چه قاضی به او نزدیک میشد او کنار میرفت. قاضی به او گفت:«تو باید زن من بشوی» زن گفت:«من قسم خورده ام به شوهرم خیانت نکنم. من جز او هیچکس را زنده نمیدانم» قاضی گفت:«این حرفها به کله ام نمیرود. تو باید با من باش» زن گفت:«این کار غیرممکن است» قاضی گفت:«من اینقدر ترا شکنجه می دهم تا حاضر بشوی» زن گفت:«هر کاری دلت می خواهد بکن. هربلائی سرم بیاوری من اینکار را نمیکنم. من از هیچکس نمی ترسم فقط از خدای خودم می ترسم» قاضی هر چه فوت و فن زد آخر نتوانست او را راضی کند. یک هفته، دو هفته، سه هفته گذشت دید چاره ای نیست. یک شلاق برداشت تا می توانست زن را زد باز هم او حاضر نشد. قاضی که توی خانه اش زیرزمینی برای مجازات مردم خلافکار داشت روی آن زیرزمین را طوری درست کرده بود که اصلاً هیچکس آنجا را نمی دید. یک دریچه آهنی آنجا گذاشته بود و همیشه روی آن می نشست. هر کس هم هر کاری داشت همانجا پیش قاضی میرفت. خلاصه یکروز که اهل خانه نبودند فقط یک بچه کوچک سه چهار ساله توی خانه بود قاضی با خودش گفت:«این بچه چیزی سرش نمی شود» وارد اتاق زن بازرگان شد او را برد توی زیرزمین زندانی کرد. هیچکس هم نمیدانست در آن زیرزمین چه کسی است. ولی قاضی هر دو روز در میان یک تکه نان برای او میبرد. زن بازرگان همه زجر و شکنجه های قاضی را تحمل می کرد و از یاد و ذکر خداوند یک لحظه غافل نبود. همیشه توی آن زیرزمین به عبادت می پرداخت. قاضی با زن بازرگان در کشمکش بود که یک نفر فاحشه مرد. برای قاضی خبر آوردند که فلان زن فاحشه مرده. در اینجا برای قاضی راه باز شد فوری یک قباله بزرگ نوشت. زن فلان بازرگان که او را در فلان روز به من سپرده بودند مرده است. بعد قباله را پیش مردم برد و از همه کس امضاء و مهر گرفت. پس از هفت هشت ماه بازرگان از سفر مکه برگشت. پس از سه روز رفت پهلوی قاضی خط خودش را نشان داد گفت:«آقای قاضی من آمده ام دنبال زنم. این هم خطی است که بمن داده بودی» قاضی فوری رفت همان قباله را که از مردم مهر و امضاء گرفته بود آورد گفت:«ای بازرگان به تو تسلیت میگویم زن تو مرده است. اگر حرف مرا دروغ میدانی این هم مهر و امضاء برو از مردم سؤال بکن.» بازرگان ناراحت شد رفت از این و آن پرسید مردم همه گفتند:«بله زن تو مرده است» بازرگان نمی توانست باور کند طاقت نیاورد رفت پیش شاه شکایت کرد. پادشاه قاضی را به حضور خواست از او پرسید «زن بازرگان که به امانت پیش تو بود چه شد؟» قاضی قباله را بیرون آورد به شاه نشان داد گفت:«ای پادشاه این هم مهر و امضاء، زنش مرده است» پادشاه گفت:«خوب این همه امضاء که ساختگی نمیشود، قاضی هم که دروغ نمیگوید او مرده است.» بازرگان چاره ای نداشت روی دلش سنگ گذاشت حرفی نزد. ناگفته نگذارم پادشاهان قدیم شبگرد بودند یعنی شب ها لباس مبدل و کهنه می پوشیدند میان مردم میرفتند و هیچکس آنها را نمی شناخت. در همان موقع که همه جا می گفتند زن فلان بازرگان که پیش فلان قاضی به امانت بود مرده است پادشاه در یکی از شب ها به یکی از قمارخانه ها رفت البته هیچکس او را نمی شناخت دم در قمارخانه ایستاد و مردم او را نمی شناختند فکر می کردند یکنفر راهگذر است به او گفتند«برادر چرا دم در هستی بیا تو بنشین ما را نگاه کن.» قماربازها بازی کردند، خسته شدند بعد این یکی به آن یکی نگاه کرد آن یکی به آن یکی. یکی گفت:«فلان بازی را بکنیم» یکی گفت:«بهمان بازی را بکنیم» یکی گفت:«بیسار بازی را بکنیم.» کچلی میان آنها بود گفت:«بیائید قاب بازی کنیم.» همه قبول کردند یکی از دوستان کچل شاه شد در آن موقع کچل به شوخی به دوستش گفت:«نکند پادشاهی تو هم مثل آن پادشاهی باشد که امضاء و مهر قلابی قاضی را باور کرد.» پادشاه وقتی حرف کچل را شنید با خودش گفت:«آیا او راست میگوید؟ قاضی مهر و امضاء قلابی پیش من آورد؟ مگر زن بازرگان نمرده؟» فردای آن روز پادشاه به تخت نشست. به غلامان دستور داد فلان کچل را پیش من بیاورید. غلامان رفتند کچل را پیش پادشاه بردند. پادشاه از کچل سؤال کرد:«دیشب در فلان قهوه خانه در حالی که دوستان تو قاب بازی میکردند چرا گفتی نکند پادشاهی تو هم مثل آن پادشاهی باشد که امضاء و مهرهای قلابی قاضی را باور کرد؟» کچل گفت:«بگویم نگویم دل به دریا بزنم؟» توی فکر بود که پادشاه گفت:«چرا جواب نمیدهی؟» کچل گفت:«ای پادشاه، ای قبله عالم، ای سرور من، اگر من یک حرف بزنم شما فرمان نمیدهید که مرا به دار بزنند؟» پادشاه گفت:«نه، چرا باید چنین فرمانی بدهم؟» کچل گفت:«پادشاها یک چیز از تو میخواهم» پادشاه گفت:«چه می خواهی؟ هر چه هست بگو تا به تو بدهم.» کچل گفت:«ای پادشاه از تو خواهش میکنم فقط یک روز تاج شاهی خودت را بر سر من بگذاری تا آنچه را که میدانم به تو و مردم نشان بدهم» پادشاه قبول کرد همان ساعت وزیر وزرای خود را آورد گفت:«برای یک روز تاج پادشاهی خودم را سر کچل میگذارم تا آنچه را میداند به ما نشان بدهد و حقیقت را روشن کند» همه حاضر شدند گفتند:«بگذار یک روز هم کچل پادشاه بشود ببینیم چه میکند؟» بعد پادشاه تاج شاهی را با دست خودش بر سر کچل گذاشت. کچل هم نامردی نکرد بدون رودربایسی دستور داد قاضی شهر و کسانی که آن قباله را امضاء و مهر کرده بودند و همان مرد بازرگان که زنش را که ناحق قباله را مهر و امضاء کرده بودند آوردند. کچل از قاضی جداگانه سؤال کرد:«آیا فلان بازرگان که در فلان روز به مکه میرفت زن خودش را به تو سپرده بود؟» قاضی گفت:«بله، بمن سپرده بود.» کچل پرسید:«آیا خط دادی یا نه؟» قاضی گفت:«بله» کچل پرسید:«خوب زنش چه شد؟» قاضی فوری قباله را بیرون آورد گفت:«این قباله را همه مردم امضاء و مهر کرده اند که زن بازرگان مرده است.» کچل گفت:«اگر من زن بازرگان را پیدا کنم و او نمرده باشد با تو چه بکنم؟» قاضی گفت:«مرا به دار آویزان کنید یا بکشید» کچل گفت:«خیلی خوب بعد فردا گله نکنی» قاضی گفت:«نمی کنم» بعد کچل حکم کرد تمام کسانی که قباله را مهر و امضاء کرده بودند در یک جا زندانی بشوند بعد بازرگان را جداگانه در اتاق دیگر برد از او پرسید:«آیا آن خط قاضی را داری؟ آن خطی را که ازش گرفتی داری؟» بازرگان گفت:«بله» فوری خط را بیرون آورد به کچل داد. کچل، پادشاه و بازرگان و چند تا از غلامان را برداشت رفت منزل قاضی تمام اهل خانه قاضی را جمع کرد و از یکی یکی آنها پرسید:«زن بازرگان کجاست؟» همه گفتند:«ما خبر نداریم اصلاً زن بازرگان را ندیدیم.» کچل تمام اهل خانه را بیرون کرد بعد رفت همان بچه کوچک را که آن روز در خانه بود آورد از او پرسید:«بچه جان! قاضی، زن بازرگان را کجا برد؟» بچه جواب نداد. کچل او را ناز و نوازش کرد و مقداری چره و پره و تنقل به او داد دوباره از او سؤال کرد:«بچه جان حالا بگو ببینم زن بازرگان کجاست؟» بچه گفت:«بیائید به شما نشان بدهم» کچل با شاه و بازرگان و غلامان رفتند توی همان اتاق بچه فوری پوستی را که قاضی روی آن می نشست برداشت و دریچه زیرزمین را باز کرد. کچل زن بازرگان را از زیرزمین بیرون آورد دید بیچاره زن از بس رنج و عذاب قاضی را تحمل کرده پوست و استخوان شده. بعد زن بازرگان را با خودشان به قصر بردند. کچل تمام قضیه را از زن بازرگان سؤال کرد. زن هم رک و راست هرچه قاضی به سرش آورده بود گفت. آنوقت کچل، تمام کسانی را که مهر و امضاشان پای قباله بود آورد و از آنها پرسید«چرا به ناحق قباله را امضاء کردید؟ آیا شما دیدید زن بازرگان مرده بود؟» همه آنها قسم خوردند گفتند:«ما نمی دانستیم زن بازرگان مرده است یا نه» کچل گفت:«پس چرا امضاء کردید؟» آنها گفتند:«ما تقصیر نداریم قاضی ما را مجبورکرد.» بعد کچل زن بازرگان را نزد قاضی برد گفت:«این زن بازرگان حالا چه میگوئی؟» قاضی سرش را پایین انداخت. کچل دستور داد قاضی را بر سر چهارراه بدار آویزان کردند. بعد هم تمام کسانی را که به ناحق پای قباله را امضاء و مهر کرده بودند و ناحق شهادت داده بودند به زندان کرد. بعد تاج شاهی را با دو دست ادب دوباره به سر شاه گذاشت. گفت:«دیگر هیچ چیز نمی خواهم چون آن زن بی گناه را نجات داده ام» پادشاه تعجب کرد و هزاران آفرین به او گفت و از همان ساعت کچل را وزیر خود کرد و به او گفت:«بعد از من پادشاهی من به تو میرسد چون تو خیلی عاقل و باهوش هستی.!!!»
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:کچل و قاضی
|
|
| باغ سیب |
| ساعت ٩:۳٩ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
پادشاهی بود که سه پسر داشت بنام ملک محمد ، ملک ابراهیم و ملک بهمن. ملک محمد از همه کوچکتر بود . یک درخت سیب در قصر شاهی بود که سه تا دانه سیب داشت که پادشاه می خواست آنها را برای پسرانش عقد کند چونکه وقتی می رسیدند سه تا دختر میشدند . وقت رسیدن سیبها بود . پادشاه دستور داد هر شب یکی از پسرها پای درخت کشیک بدهد که کسی سیب ها را نچیند . شبی که نوبت ملک ابراهیم ، پسر بزرگتر بود خوابش برد . صبح که بیدار شد یکی از سیب ها نبود . شب دیگر نوبت ملک بهمن پسر میانی بود او هم شب خوابش برد ، صبح که بیدار شد سیب دومی هم نبود . شب بعد نوبت ملک محمد پسر کوچکتر رسید . ملک محمد برای اینکه خوابش نبرد انگشتش را برید و نمک زد . نزدیکی های صبح دید دستی در هوا پیدا شد . تا خواست سیب را بچیند ، ملک محمد شمشیر را کشید زد به مچ دست ، ولی دست سیب را چید وغیب شد . ملک محمد رد خونی را که از دست او ریخته بود گرفت و رفت تا رسید سر چاهی . ولی دید کسی نیست . همان جا نشست ، صبح که شد پادشاه خبردار شد . به پسرانش گفت :« مردم یک مرغ گم می کنند هفت تا خانه سراغش را می روند شما برادرتان گم شده سراغش نمیروید ؟» برادرها حرکت کردند رفتند دیدند ملک محمد لب چاهی نشسته . قرار گذاشتند پسر بزرگ وارد چاه بشود ببیند چه خبر است ؟ ملک ابراهیم را با طنابی تو چاه کردند چند ذرعی که پایین رفت گفت :« سوختم، پختم » کشیدنش بالا . ملک محمد گفت :« من می روم اما هر چه گفتم سوختم پختم نکشیدم بالا » طناب را به کمر بست داخل چاه شد هر چه گفت :« سوختم ، پختم » گوش ندادند . رفت پایین دید خون ریخته ، رد خون را گرفت رفت دید دختری نشسته که به ماه می گوید تو درنیا که من درآمدم .
![]() سر یک نره دیو هم روی زانوی دختر است . به دختر گفت :« تو کی هستی؟» دختر گفت :« من همان سیبم . این دیوها سه برادرند که دوتای آنها در اطاق دیگرند خواهران من هم پیش آنها هستند اما تو چرا به اینجا آمده ای؟ کشته می شوی . تا این دیو خواب است او را بکش اگر بیدار شود تکه بزرگت گوشت است » ملک محمد گفت :« من با نامردی کسی را نمی کشم» نوک شمشیر را به کف پای دیو زد . دیو تکانی خورد و گفت :« ای گیس بریده پشه ها را کیش کن » ملک محمد گفت :« پشه نیست اجلت رسیده» دیو بلند شد سنگ آسیایی را روی سرش گرفت و به طرف ملک محمد پرتاب کرد . ملک محمد خود را کنار کشید سنگ آسیاب مثل یک کوه به زمین خورد بعد مثل برق شمشیر را کشید چنان به فرق سرش زد که مثل خیارتر دو نیم شد . راه و چاه را از دختر پرسید و دو برادر دیگر را هم کشت . هر سه تا دختر را آورد ته چاه دو تا از دخترها را بالا فرستاد . دختر سومی که کوچکتر بود گفت :« من نمیرم اول تو برو » ملک محمد گفت :« چرا ؟» دختر گفت :« اگر من برم برادرهات ترا بالا نمی کشند » ملک محمد قبول نکرد . دختر گفت :« پس گوش کن اگر تو را بالا نکشیدند در این سرزمین جواهرات زیاد است یک دستاس طلا هست که اگر به چپ بچرخانی مروارید و اگر براست بچرخانی یاقوت بیرون می ریزد یک صندوقچه طلا هم هست که درش را باز کنی خروسی بیرون میآید وقتی بگوید قوقولی قوقول زمرد از نوکش می ریزد اگر خواستند مرا عروس کنند من ایراد می گیرم که هر وقت دستاس و صندوقچه را آوردند عروسی می کنم . کسی نمی تواند آنها را بسازد اگر دستاس و صندوقچه را تهیه کردند معلوم می شود تو از چاه بیرون آمدی حالا اگر برادرانت ترا از چاه بیرون کشیدند که هیچ اما اگر از وسط چاه پایین انداختند هفت طبقه می روی زیرزمین در آنجا دو تا گاو روز شنبه میآیند یکی سفید یکی سیاه با هم جنگ می کنند . اگر پریدی پشت گاو سفید می آئی روی زمین اما اگرپریدی پشت گاو سیاه باز هفت طبقه دیگر میروی زیرزمین » ملک محمد دختر کوچک را هم بالا فرستاد . وقتی که خودش طناب را به کمر بست برادرهاش او را تا وسط چاه بالا کشیدند بعد با هم مشورت کردند که اگر ملک محمد به پدرمان بگوید که ما ترسیدیم و توی چاه نرفتیم برای ما سرشکستگی است ، آنوقت طناب را رها کردند . ملک محمد هفت طبقه رفت زیر زمین و بیهوش شد . وقتی به هوش آمد فکرش را جمع کرد و حرف های دختر را به یاد آورد و منتظر روزی نشست که گاوها بیایند . از آن طرف برادران ملک محمد دخترها را برداشتند و رفتند و به پدر خود گفتند :« ما ملک محمد را ندیدیم . دیوها را کشتیم و این دخترها را نجات دادیم » چند روز گذشت . ملک محمد تشنه و گرسنه منتظر بود تا عاقبت گاوها آمدند و مشغول جنگ شدند . ملک محمد خدا را یاد کرد و گاو سفید را در نظرگرفت و پرید . در همین موقع گاو سیاه پشتش به ملک محمد شد و اشتباهاً پرید به پشت گاو سیاه که باز هفت طبقه دیگر رفت زیرزمین و بیهوش افتاد . وقتی که به هوش آمد نگاه کرد بیابانی را در مقابل خود دید بلند شد و به راه افتاد چشمش به گاویاری افتاد که مشغول شخم زدن بود . پیش رفت خدا قوتی گفت و از او خوراک خواست . گاویار گفت :« بیا شخم بزن تا من بروم برایت نان بیاورم ولی صدایت را بلند نکنی که به صدای تو دو تا شیر میآیند هم گاوها را میخورند و هم خودت را » گاویار رفت قدری که دور شد ملک محمد با صدای بلند گاوها را می راند شیرها صدای او را که شنیدند پیداشان شد . ملک محمد گاوها را رها کرد شیرها را گرفت به خیش بست . مرد گاویارکه برگشت و این منظره را دید جرات نکرد نزدیک شود . ملک محمد سرشیرها را گرفت بهم کوبید که خرد شدند . صدا زد :« نترس بیا » گاویار آمد چند گرده نان آورده بود ملک محمد نان ها را خورد . آب خواست . کرد گفت :« آب نیست » ملک محمد گفت :« چرا ؟» گاویار گفت :« در اینجا چشمه آبی است که یک اژدهای بزرگ جلوآن خوابیده . روزهای شنبه یک دختر و مقداری خوراکی می برند کنار چشمه ، اژدها که برای بلعیدن آنها تکان میخورد قدری آب می آید که مردم بر می دارند . امروز جمعه است و آخر هفته تمام شده فردا نوبت دختر پادشاه است که می برندش برای اژدها» ملک محمد گفت :« اگر من اژدها را بکشم بمن چه می دهند ؟» مرد گاویار گفت :« مگر از جانت سیر شده ای ؟» ملک محمد گفت :« مرا پیش پادشاه ببر» مرد قبول کرد . ملک محمد وقتی به دربار رسید چون شاهزاده بود رسوم دربار را خوب بجا آورد پادشاه خیلی خوشش آمد . گفت :« جوان چه می خواهی ؟» ملک محمد گفت :« من حاضرم اژدها را بکشم » پادشاه گفت :« حیف از جوانیت نمی آید ؟» ملک محمد آنقدر اصرار کرد تا پادشاه قبول کرد . ملک محمد فردای آن روز که شنبه بود با دختر پادشاه و یک سینی طعام حرکت کردند تا رسیدند نزدیک چشمه . ملک محمد به دختر گفت :« وقتی من اژدها را کشتم از بوی تعفن خونش بیهوش می شوم تو فوری به شهر برگرد و بگو جار بزنند تا مردم با اطلاع باشند شهر را آب نبرد » وقتی به چشمه رسیدند ملک محمد دختر را عقب زد و مشغول خوردن غذا شد. اژدها هر چه صبر کرد دید از غذا خبری نیست حرکتی بخود داد قدری از چشمه آمد بیرون که طعمه را ببلعد . ملک محمد امانش نداد . شمشیر را کشید خدا را یاد کرد چنان به کمرش زد که دو نیم شد . آنوقت خودش از هوش رفت . دختر دوان دوان به شهر رفت و ماجرا را به پدرش گفت تا جارچی جار بزند که مردم مواظب باشند . آنوقت چند نفررا فرستاد ملک محمد را آوردند . ملک محمد وقتی به هوش آمد پادشاه گفت :« جوان در عوض این خدمتی که به ما کردی چه می خواهی ؟» ملک محمد تمام سرگذشت خودش را گفت و از او کمک خواست . پادشاه گفت :« ای جوان کاری از من ساخته نیست اما اینجا سیمرغی است که روی فلان درخت بچه می کند . معلوم نیست هر سال چه جانوری بچه هایش را می خورد . اگر بتوانی بچه های او را نجات دهی ، شاید بتواند کاری برایت انجام دهد » ملک محمد راه سیمرغ را پرسید و راه افتاد . از تصادفات روزگار موقعی به پای درخت رسید که مار عظیمی از درخت بالا می رفت و بچه های سیمرغ جیرجیر می کردند . ملک محمد شمشیر کشید خدا را یاد کرد زد به کمرمار – مار دو نیمه شد نصف آنرا انداخت پیش بچه های سیمرغ نصف دیگرش را زیر سرش گذاشت و خوابید خواب بود که سیمرغ چشمش به ملک محمد افتاد گفت :« همین است که هر سال جوجه های مرا میخورد » آنوقت رفت از کوه سنگ بزرگی برداشت آمد بالای سر ملک محمد نزدیک بود سنگ را رها کند که جوجه هایش بنای جیرجیر را گذاشتند . سیمرغ پرسید :« چه خبر است ؟» گفتند :« این مار می خواست ما را ببلعد این آدمی زاد ما را نجات داد » سیمرغ سنگ را بدور انداخت صبر کرد تا ملک محمد بیدار شد . گفت :« ای جوان کیستی ؟» ملک محمد تمام سرگذشتش را گفت . سیمرغ گفت :« می روی هفت تا گاو را پوست میکنی پوست ها را پر از آب می کنی با لاشه آنها میآیی تا من ترا به روی زمین برسانم » ملک محمد رفت پیش شاه هفت گاو گرفت پوست کند پوست ها را پر از آب کرد با لاشه آنها آورد پیش سیمرغ . سیمرغ دستور داد گوشت ها و آب ها را چیدند روی بالش . ملک محمد را هم سوار کرد و گفت :« هر وقت گفتم تشنه ام یک لاش گاو بینداز توی دهنم . هروقت گفتم گرسنه ام یک مشک آب خال کن توی دهنم » آنوقت حرکت کرد . آخرین مشک آب باقی بود که سیمرغ بجای اینکه بگوید گرسنه ام گفت تشنه ام . دیگر گوشتی نمانده بود . ملک محمد ناچار کارد را کشید رانش را برید به دهان سیمرغ انداخت . سیمرغ دید گوشت شیرین است فهمید گوشت آدمیزاد است . آنوقت گوشت را توی دهان نگه داشت تا رسید به زمین ، ملک محمد را به زمین گذاشت گفت :« بلند شو برو » ملک محمد که پایش درد می کرد و نمی خواست سیمرغ بفهمد گفت :« تو برو من بعد میروم » سیمرغ گفت :« تو باید بروی تا من بروم » ملک محمد بلند شد ولی نتوانست راه برود . سیمرغ گوشت را از زیر زبانش بیرون آورد چسسباند به ران ملک محمد فوری خوب شد . چند تا از پر خودش را هم به ملک محمد داد و گفت :« هر وقت کاری داشتی یکی از آنها را آتش بزن من حاضر می شوم » آنوقت رفت . ملک محمد براه افتاد و رفت و رفت تا رسید به شهر خودش . شنید که عروسی برادرانش نزدیک است و چون ملک محمد پیدا نشده قرار است دختر کوچک تر به عقد شاه در بیاید . ملک محمد رفت پیش زرگری شاگرد شد . شب ها در دکان زرگر می خوابید . تا روزی غلامان شاه آمدند به زرگر گفتند :« یک صندوقچه می خواهیم که وقتی درش را باز کنند یک خروس طلا بیرون بیاید که هر وقت قوقولی قوقول کند جواهر از نوکش بریزد . زرگر گفت :« این کار من نیست » ملک محمد گفت :« اوستا من میسازم » زرگر گفت :« پسر، زرگرهای بزرگ نتوانستند بسازند تو چطور می سازی ؟» ملک محمد گفت :« قبول کن کار نداشته باش » زرگر قبول کرد . در خزانه پادشاه را گشودند طلا و جواهرات زیاد آوردند به زرگر دادند . ملک محمد به زرگر گفت :« اوستا این جواهرات همه مال تو . من بدون این طلا و جواهرات خروس طلائی را می سازم » شب که شد ملک محمد رفت بیرون شهر . یک پر از سیمرغ آتش زد طولی نکشید آسمان سیاه شد . سیمرغ به زمین نشست گفت :« ملک محمد چه کاری داری ؟» ملک محمد گفت :« برو از آن زیر زمین دستآس و صندوقچه را بیار » سیمرغ پرواز کرد و رفت و برگشت همه را جلو ملک محمد به زمین گذاشت . ملک محمد دستآس را پنهان کرد صندوقچه را برداشت آمد توی دکان و خوابید . صبح زود استاد زرگر که از ترس خوابش نبرده بود آمد . ملک محمد صندوقچه را به او نشان داد . جواهراتی را هم که از نوک خروس ریخته بود به استاد داد . هنوز آفتاب بالا نیامده بود که غلامان شاه برای صندوقچه آمدند . استاد صندوقچه را برداشت و با غلامان به دربار رفت و آن را تحویل داد . تا دختر صندوقچه را دید دانست که ملک محمد برگشته . کنیزش را فرستاد دکان زرگر قصه را از اول تا آخر به ملک محمد خبر داد که برادرانش چه به پدرشان گفته اند . ملک محمد به کنیز گفت :« بگو موقعی که از حمام بیرون میآیند من سیاه پوش بر اسب سیاه سوارم و او را می قاپم میبرم » وقتی که دو باره به دختر مراجعه کردند که اجازه عروسی بدهد گفت :« هر وقت دستآسی آوردید که اگر به چپ بچرخانی مروارید بریزد اگر به راست بچرخانی یاقوت آنوقت عروسی میکنم » باز به همان زرگر مراجعه کردند . ملک محمد شبانه دستآس را از جایی که مخفی کرده بود بیرون آورد . صبح استادش برد و تحویل داد . دیگر دختر ایرادی نداشت و حاضر به عروسی شد . ملک محمد به استاد زرگر گفت :« در عوض جواهرات یک خواهش دارم که یک اسب سیاه و یک دست لباس سیاه برام فراهم کنی » استاد زرگر اسب سیاه و لباس سیاه را برای ملک محمد تهیه کرد . موقعی که عروس از حمام بیرون آمد ملک محمد لباس سیاه پوشید سوار بر اسب سیاه جمعیت را شکافت به دختر نزدیک شد و او را قاپید و به ترک اسب نشاند و مثل برق و باد دور شد . مسافتی که از شهر دور شد ایستاد یک پر سیمرغ را آتش زد سیمرغ حاضر شد و ملک محمد دستور داد سراپرده و قشونی برایش فراهم کند . سیمرغ هم فوری تهیه کرد . چند روزی گذشت ملک محمد به پدرش پیغام فرستاد که یا آماده جنگ باشد یا کشورش را به او واگذار کند . پادشاه تهیه جنگ دید جنگ شروع شد ملک محمد سوار بر اسب سیاه لباس سیاه پوشید بهر طرف حمله می کرد ولی کسی را نمی کشت تا رسید به برادرانش هر دو را اسیر کرد . شب که دست از جنگ کشیدند پادشاه دید پسرانش اسیر شده نمی تواند با ملک محمد بجنگد پیغام صلح داد . ملک محمد هم با فتح و فیروزی به قصر پدرش وارد شد . مقابل پدر که رسید نقاب از چهره برداشت . پادشاه پسرش را شناخت او را بغل کرد و نوازش کرد و از سرگذشتش پرسید . ملک محمد هم سرگذشت خودش را تعریف کرد . پادشاه گفت :« چرا از اول نیامدی و چرا جنگ کردی ؟» ملک محمد گفت :« اگر این کارها را نمی کردم برادرانم میگفتند دروغ میگوید حالا آنها اسیر من هستند و مجبورند راست بگویند » پادشاه هم در عوض این شجاعت ملک محمد ، از پادشاهی دست کشید و ملک محمد را بجای خود به تخت شاهی نشانید . هفت شبانه روز شهر را آیین بستند . کوس و گبرگه پادشاهی زدند . ملک محمد و دختر با هم عروسی کردند . دستآس = آسیای دستی گاویاری = زارع و کشتکار
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:باغ سیب
|
|
| دزد زیرک |
| ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزگار قدیم یک دزد بسیار زیرکی بود که تمام اهالی شهر از دستش به تنگ آمده بودند. این دزد زیرک روزی با رفیقش رفتند به خزانه پادشاه برای دزدی. بالای پشت بام خزانه سوراخی داشت، دزد زیرک دو دست رفیقش را گرفت و او را از سوراخ داخل خزانه آویزان کرد. چند نفر مأموری که داخل خزانه بودند فوری پای او را گرفتند و کشیدند. دزد زیرک از بالای بام با شمشیر سر رفیقش را از گردن جدا کرد و سر را برداشت فرار کرد رفت به خانه شان. مأموران پادشاه هم جنازه بی سر رفیق دزد را از خزانه بیرون بردند، بعد به شاه خبر دادند که یک جنازه بی سر از سوراخ بام خزانه به داخل افتاده است که شناخته نشده و نمیدانیم چکار کنیم؟ پادشاه دستور داد که جنازه را ببرید سر راه بگذارید هر کس که آمد بر سر جنازه گریه کرد او را دستگیر کنید و بیاورید پیش من.
مأموران هم جنازه را بر سر راه نهادند. حالا برگردیم به خانه دزد ببینیم چکار میکند وقتی دزد به خانه برگشت خبر کشته شدن رفیقش را برای زن رفیقش تعریف کرد. زن رفیقش گفت من باید بروم سر جنازه شوهرم گریه کنم. دزد زیرک گفت اگر تو بروی بر سر جنازه شوهرت گریه کنی مأموران میفهمند و ترا میگیرند. زن گفت نه، باید من بروم بر سر جنازه شوهرم گریه کنم تا دلم خالی شود. دزد گفت حالا که میخواهی بروی پس یک کاسه آش کن ببر و همین که نزدیک جنازه رسیدی کاسه را بزن زمین بعد بنشین گریه کن اونوقت اگر مأموران پرسیدند چرا گریه میکنی تو بگو برای کاسه و آش خودم گریه میکنم، اگر گفتند عوض کاسه ات یک سکه دیگر به تو میدهیم بگو نه، من کاسه و آش خودم را میخواهم. زن هم دستور او را بکار برد با یک کاسه آش به طرف جنازه شوهرش براه افتاد وقتی که نزدیک جنازه رسید فوری کاسه را به زمین زد و بنا کرد به گریه کردن. مأموران شاه که آنجا بودند گفتند اینکه دیگر گریه ندارد ما عوض کاسه و آش تو یک کاسه دیگر به تو میدهیم. زن گفت نه، باید همان کاسه و آش خودم باشد. مأموران که دیدند زن هیچ کاسه ای را به غیر کاسه خودش قبول نمیکند او را به حال خودش گذاشتند و رفتند. زن نشست آنقدر گریه کرد تا خسته شد بعد به خانه اش برگشت. تا غروب مأموران مراقب بودند دیدند که کسی نیامد بر سر جنازه گریه کند خبر به پادشاه دادند که کسی بر سر جنازه نیامد. پادشاه هم دستور داد تا جنازه را ببرند دفن کنند. ![]() روز بعد از طرف پادشاه فرمان رسید که امروز باید یک کار دیگری بکنیم شاید آن دزد پیدا شود دستور داد در تمام شهر سکه طلا ریختند و در هر قدم یک مأمور ایستاد تا هر کس که کمر خم کرد بدانند او دزد است. مأموران همانطور در هر قدم ایستاده بودند تا ببینند کی خم میشود. همان دزد زیرک پیش خود فکری کرد بعد یک جفت گیوه پوشید زیر گیوه را ترفه ( قره قروت ) مالید و رفت توی شهر بنا کرد به قدم زدن از این طرف میرفت به آن طرف از آن طرف میآمد به این طرف موقعی که زیر گیوه هایش پر از سکه میشد از شهر بیرون میرفت و سکه هائی که زیر گیوه اش چسبیده بود می کند در جیب خود می نهاد باز میرفت توی شهر بنا به قدم زدن میکرد. خلاصه تا غروب تمام سکه های طلا را جمع کرد و به خانه اش برگشت. مأموران تعجب کرده بودند. کسی از صبح تا غروب کمر خم نکرده پس چرا تمام سکه ها نیست به پادشاه خبر بردند که از صبح تا غروب کسی خم نشده اما همه سکه ها به خودی خود تمام شده است. بعد پادشاه فرمان داد چهل تا شتر با بار جواهر را توی کوچه ها ول کنند شاید از این راه بشود دزد را پیدا کرد. روز بعد به دستور پادشاه چهل تا شتر بار جواهر را توی شهر رها کردند. دزد زیرک یک شتر را گرفت برد به خانه فوری شتر را کشت طوری ترتیب کارها را داد که هیچ کسی متوجه او نشد. غروب که شد سی و نه شتر برگشتند ولی یکی گم شده بود، مأموران هر چه گشتند شتر را پیدا نکردند. به پادشاه خبر دادند یک شتر گم شده است، پادشاه دستور داد فردا صبح چند نفر پیر زال را به خانه های مردم بفرستند شاید برگه ای پیدا کنند. روز بعد چند نفر پیر زال مأمور این کار شدند. در تمام خانه های مردم رفتند و طلب گوشت شتر کردند. یکی از پیر زالها رفت به خانه همان دزد در زد، مادر دزد در را باز کرد، پیر زال گفت ننه جان کمی گوشت شتر نداری به من بدهی؟ چند روز است که پسرم مریض است طبیب گفته اگر گوشت شتر بخورد خوب میشود. مادر دزد که قضیه را نمیدانست کمی گوشت شتر به پیر زال داد، پیر زال گوشت را گرفت با خوشحالی داشت از خانه بیرون می رفت که دزد زیرک سر رسید تا پیر زال را دید گفت ننه جان کجا بودی؟ پیر زال گفت آمده بودم کمی گوشت شتر از این پیر زن بگیرم برای پسرم که مریض است. دزد گفت کو ببینم؟ پیر زال گوشت را به او نشان داد. دزد وقتی این گوشت را دید گفت این چیه؟ کی به تو داده؟ مگر زعفران است بیا یک دست شتر به تو بدهم ببر. پیر زال این حرف را شنید به طمع افتاد دنبال دزد راه افتاد دزد فوری پیر زال را داخل خانه برد و او را کشت و یک دستش را جدا کرد و بعد او در گودالی که داخل خانه بود انداخت. غروب که شد همه پیر زالها برگشتند مأموران دیدند که یکی از پیرزالها نیست به پادشاه خبر دادند که یک پیر زال برنگشته است. پادشاه دستور داد برای دخترش بیرون از شهر چادر بزنند و دخترش بیرون از شهر منزل کند بلکه بتواند این دزد زیرک زبردست را پیدا کند. همان شب اول که برای دختر پادشاه بیرون شهر چادر زدند همان دزد برای دزدی کردن به چادر دختر پادشاه رفت. این دفعه دزد زیرک تنها نبود یک مشک آب و دست پیر زال را هم همراهش آورده بود خلاصه در آن شب دختر پادشاه دزد را گرفت که صبح او را به حضور پدرش ببرند. دزد کمی نشست و بلند شد دختر پادشاه جلوش را گرفت گفت کجا میروی؟ دزد گفت میروم دستشویی کنم. دختر شاه گفت داخل چادر بنشین ادرار کن. دزد گفت میترسی که من فرار کنم نترس بگیر این هم دستم نگهدار تا من بیرون ادرار کنم بعد دست پیر زال را که به مشک بسته بود داد به دست دختر پادشاه و خود بیرون نشست و با سوزن مشک را سوراخ کرد و خود فرار کرد رفت. آبی که از سوراخ مشک میرفت صدا میکرد دختر پادشاه که خیال میکرد دزد است دارد ادرارا میکند دست پیر زال را محکم در دست گرفته بود منتظر بود که دزد ادرار کند یک مدتی طول کشید دختر پادشاه دید که نه هیچ خبری نیست همان طور صدای شرشر آب میآید صدا زد چقدر ادرار داری من خسته شدم دست پیر زال را کشید یک دفعه با حیرت دید که دست با مشک آب داخل چادر افتاد در این وقت بود که تازه دختر پادشاه فهمید که دزد باز هم با زرنگی خود فرار کرده صبح که شد باز به پادشاه خبر دادند که دزد را دیشب گرفتند اما او با زرنگی و زبردستی خود فرار کرده رفته است. پادشاه با شنیدن این خبر قسم خورد که دزد هر کس است اگر خود را معرفی کند به او جایزه خواهم داد دختر خود را هم به او میدهم. دزد وقتی این را شنید خود را معرفی کرد پادشاه هم به عهد خود وفا کرد و دختر خود را به او داد و هفت شبانه روز جشن گرفتند.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:دزد زیرک
|
|
| پسر پادشاه و دختر خارکن |
| ساعت ٩:۳۱ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. خارکن پیری بود که دو دختر داشت یکی خوشگل و مهربان و دیگری بد گل و بدجنس.
روزی خارکن پیر برای کندن خار به صحرا رفت و دختر کوچکش را که همان دختر خوب و مهربان بود باخودش برد. خارکن خار میزد و دخترش خارها را جمع میکرد و رویهم میگذاشت و می بست. اتفاقاً روزی همانطور که این پدر و دختر مشغول خارکنی بودند پسر پادشاه به شکار میرفت و از پهلوی آنها گذشت، چشمش که به دختر افتاد از زیبائی و رعنائی او از تعجب، انگشت به دهان گرفت و پیش خارکن رفت و گفت: ای پرمرد این دختر کیه؟ پیرمرد خارکن گفت: دخترمه. پسر پادشاه گفت: دختر قشنگی داری ولی حیف است خارکنی کند.پیرمرد که پسر پادشاه را بجا نیاورد گفت: ای آقا ما مردم فقیری هستیم و باید همه ما کار کنیم. پسر پادشاه چیزی نگفت و رفت. ![]() فردا باز هم پسر پادشاه آمد و با پیرمرد شروع به حرف زدن کرد، پیرمرد هم تمامی زندگیش را برای او تعریف کرد و گفت: که فقط دو دختر دارد و تنها آرزویش خوشبختی آنهاست. چند روزی گذشت و هر روز پسر پادشاه پیش خارکن میآمد و با او حرف میزد. پیرمرد خارکن که میترسید این مرد غریبه نسبت به دخترش نظری داشته باشد که هر روز به صحرا میآید، دیگر دخترش را به صحرا نمیآورد ولی پسر پادشاه هر روز میآمد. یک روز پسر پادشاه گفت: پیرمرد وقتی تو دخترت را به صحرا میآوردی کارت زودتر تمام می شد چرا او را نمیآوردی؟ پیرمرد گفت: مریض است. پسر گفت: به من دروغ نگو، من از دخترت خوشم آمده و میخواهم او را برای خودم ببرم. مرد خارکن که هنوز هم پسر پادشاه را نشناخته بود گفت: ولی من دخترم را به تو نمیدهم. پسر گفت: من به تو یک معما میگویم اگر توانستی حلش کنی که هیچ والا من دخترت را میبرم. پیرمرد خارکن به التماس افتاد ولی فایده ای نداشت. پسر پادشاه گفت:«کاسه چینی آبش دورنگه» و تا فردا هم به تو مهلت میدهم. پیرمرد به خانه رفت خیلی خسته و ناراحت بود. دختر بزرگتر پرسید پدر جان چی شده؟ گفت: هیچی. دختر کوچک آمد و پرسید پدر جان چی شده؟ گفت: هیچی. ولی دخترها آنقدر اصرار کردند تا پدرشان همه ماجرا را برای آنها تعریف کرد. دختر بزرگ گفت: به من چه مربوط است اگر جوابش را دادی که هیچ و اگر ندادی خواهرم را میبرد به من کاری ندارد و به دنبال کارش رفت. دختر کوچکترش گفت: پدر جان ناراحت نباش من جواب این معما را میدانم تخم مرغ است. پیرمرد خوشحال شد و فردا به پسر پادشاه همین جواب را داد. پسر گفت: از امروز به تو چهل روز مهلت می دهم تا برایم قبائی از برگ گل بدوزی این حرف را گفت و رفت مرد خارکن ناراحت تر و غمگین تر به خانه برگشت، دخترش پرسید مگر جواب معما غلط بود؟ پیرمرد گفت: نه ولی حرف بزرگتری به من گفته، دخترش پرسید چی؟ پیرمرد گفت: آن مرد از من قبائی از برگ گل خواسته. دختر گفت: باز هم ناراحت نباش، خدا بزرگ است، جواب این معما را هم پیدا میکنیم. سی و نه روز گذشت فقط یکروز دیگر باقی مانده بود پیرمرد خیلی ناراحت بود و هنوز قبائی ندوخته بود. دخترش گفتک فردا که رفتی اگر آن مرد آمد به او بگو تو برایم از تخم گل نخ بیاور تا من برایت قبائی از برگ گل بدوزم. فردا که پیرمرد خارکن به صحرا رفت پسر پادشاه هم آمد و گفتک قبای مرا دوختی؟ پیرمرد گفت: تو از تخم گل برایم نخ بیاور تا از برگ گل برایت قبا بدوزم. پسر پادشاه گفت: آفرین بر استادت، رحمت بر استادت خوب بگو این جواب را چه کسی به تو یاد داده؟ پیرمرد حاضر نمیشد بگوید ولی پسر پادشاه خودش را معرفی کرد و گفت: حالا بگو چه کسی به تو یاد داده و گرنه آفتاب فردا را نخواهی دید. پیرمرد گفت: دخترم. پیرمرد سوار بر اسب پسر پادشاه شد و با او به شهر پسر پادشاه رفتند. پسر پیش پدرش رفت و همه چیز را گفت. پادشاه از هوش آن دختر متعجب شد. پسر گفت: اگر اجازه بدهید من این دختر را به زنی میگیرم. پادشاه راضی شد ولی زن پادشاه گفت عروس من باید علاوه بر هوش، خوشگل هم باشد. پسر گفت: خوشگل هم هست ولی زن پادشاه گفت: من باید مطمئن شوم بعد سیبی به پیرمرد داد و گفتک این را به دختر بده و بگو یک گاز بزند و یک جفت کفش هم داد و گفت این را هم به پای دخترت کن و کنیزی به همراه پیرمرد خارکن فرستاد. پیرمرد به خانه رفت، دختر کوچکش به حاما رفته بود. دختر بزرگ از پدرش پرسید کجا بودی؟ پیرمرد همه چیز را گفت. دختر با خودش فکر کرد که چرا من زن پسر پادشاه نشوم و سیب را از دست پدرش گرفت و یک گاز که چرا من زن پسر پادشاه نشوم و سیب را از دست پدرش گرفت و یک گاز زد ولی چه گازی! پناه بر خدا با همان یک گاز نصف سیب را خورد، کفش را گرفت که پایش کند ولی از بس پایش بزرگ بود کفش پاره شد. کنیزک کفش و سیب را برداشت به قصر پادشاه رفت و همه چیز را تعریف کرد. زن پادشاه گفت: من سیب فرستادم که او یک گاز بزند تا ببینم دهانش چقدر است و دهان این دختر کاروانسراست کفش ظریف و خوبی دادم که ببینم پایش چقدر است ولی پاهای او از پای شتر هم بزرگتر است. پسر پادشاه گفت: ولی من خودم او را دیده ام، دختر خوشگل و ظریفی است و خیلی اصرار کرد که اجازه بدهند با این دختر عروسی کند. پادشاه که همین یک پسر را داشت راضی شد وزن پادشاه هم اگر چه راضی نبود ولی رضایت داد. پسر پادشاه رفت و پیرمرد خارکن و دخترهایش را به قصر آورد. دختر بزرگ که میدانست چه کرده، خودش را زیر نقاب قایم کرد و به صورت خواهر کوچکش هم نقاب زد. جشن مفصلی برپا کردند. دختر بزرگ به پدرش گفت که نباید به پسر پادشاه بگوید که این دختر بزرگش است. عروس و داماد را به حجله بردند. پسر همینکه تور را از روی صورت عروس برداشت، چشمش به دختری افتاد که او را تا به حال ندیده بود. پرسید تو کی هستی اینجا چکار میکنی؟ دختر که فکر نمیکرد پسر، خواهرش را دیده باشد گفت: من دختر خارکن هستم. پسر پادشاه گفت: ولی تو آن دختری که من دیدم نیستی. دختر خارکن که دید چاره ای ندارد مجبور شد راستش را بگوید، گفت: من خواهر بزرگتر او هستم و او الان تو قصر شماست. پسر پادشاه پیش خارکن رفت و گفت: ترا به سزای عمل زشتت میرسانم. پیرمرد خارکن دختر کوچکش را به دست پسر پادشاه سپرد و از او طلب عفو کرد. دختر خارکن هم از شوهرش خواست که پدرش را ببخشد. پسر پادشاه خارکن را بخشید و به او مال و دارائی فراوان داد و همگی خوش و شاد زندگی کردند.
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:پسر پادشاه و دختر خارکن
|
|
| سه باغ گل |
| ساعت ٩:٢۸ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
روزی بود و روزگاری بود. در زمانهای گذشته دختری بود که مادر نداشت اما یک پدر و یک زن پدر داشت. پدر این دختر از مال دنیا فقط یک گاو ماده داشت که از شیر آن گاو امرار معاش میکردند. هر روز صبح آن دختر گاو را به چرا میبرد و نزدیک غروب به خانه برمیگشت. یکروز نزدیک ظهر بود دختر به یک باغ زیبائی رسید. از قضای روزگار آن روز پسر پادشاه به آن باغ آمده بود برای شکار. سواران و همراهان پسر پادشاه از کنار آن باغ گذر کردند. دختر نیز که در اطراف باغ مشغول چراندن گاو بود صدای پای اسبهای آنها را که شنید، دست پاچه شد و خواست که از سر راه آنها کنار برود اما در همین موقع لنگه کفش او جا ماند. در این موقع پسر پادشاه از اسب پیاده شد و لنگه کفش را برداشت و با خود برد. دختر مثل همیشه اما با یک لنگه کفش برگشت به خانه. پسر پادشاه هم لنگه کفش را برد و به مادرش داد. و گفت: این را به کنیزها بده تا برود صاحب این لنگه کفش را پیدا کنند و بعد او را برای من خواستگاری کنید.
مادر آن را گرفت و به کنیزها داد و همانطور که پسرش گفته بود به آنها گفت. آنها از فردای آنروز به در غلا های شهر میرفتند و به هر غلائی که میرسیدند، در را میزدند و لنگه کفش را نشان میدادند تا به در غلای آن دختررسیدند. دختر آنروز چون کفش نداشت گاو را به چرا نبرده بود بلکه پدرش به چرا برده بود. در غلای آنها را که زدند زن پدر در را باز کرد لنگه کفش را به او دادند و گفتند: صاحب این لنگه کفش چه کسی است؟ اما باید بدانید که دختر از ترسش که مبادا پدرش او را کتک بزند، به پدر و حتی به زن پدر نگفته بود که لنگه کفش من گم شده است و کفش ندارم که گاو را به چرا ببرم بلکه گفته بود که امروز خسته ام و نمیتوانم گاو را به چرا ببرم. پدر هم قبول کرد و خودش گاو را به چرا برده بود. اما زن پدر همینکه چشمش به لنگه کفش افتاد گفت: کفش دختر من هم مثل این است اما او لنگه کفشش گم نشده است. در همین وقت که دختر هم حرفهای آنها را شنیده بود با عجله رفت پیش آنها و گفت: بلکه این لنگه کفش من است،که دیروز گم شد و من نتوانستم آن را پیدا کنم و بعد ماجرای دیروز را برای آنها تعریف کرد و آنها هم گفتند که درست است. دیروز پسر پادشاه به شکار رفته بود، او را دیده و پسندیده است. حالا آمده ایم که از دختر شما برای پسر شاه خواستگاری کنیم. زن پدر گفت: ما را با پسر پادشاه چه، ما نمی توانیم که دخترماان را به پسر پادشاه بدهیم زیرا وضع مالی ما قبول نمیکند که با پسر پادشاه وصلت کنیم. ما دخترمان را به شخصی مثل خودمان میدهیم. آنها گفتند که باید این کار را حتماً بکنید و گفتند که پسر پادشاه شخص کوچکی نیست که از شما چیزی بخواهد، بلکه شما را هم صاحب مال و منالی میکند. در هر صورت زن پدر قبول کرد و بعد هم که پدر دختر آمد و قضیه را از او شنید، خیلی خوشحال شد و گفت: بخت به ما رو آورده است و او قبول کرد. شب همانروز قول و قرارهائی گرفته شد و قرار شد که فردا مجلس عقد بر پا شود. فردا بعد از ظهر پسر پادشاه یک سیب سرخ و درشت را به یکی از غلام های دربار داد تا به دستگیرنش بدهد و آنرا قاچ بزند تا بیند قاچ زدن او هم مثل خودش قشنگ است یا نه. اما برای شما بگویم که وقتی دختر را به عقد پسر پادشاه درآوردند، آن دوران رسم بر این بود که بعد از عقد دختر را به خانه پدرش میبردند تا بعد که وقت عروسی معلوم شود. در آن موقع داماد حق نداشت که به خانه عروس برود و او را ببیند تا موقع عروسی. اما آن غلام بدجنس سیب را به عروس خانم نداده بود که قاچ بزند بلکه خودش آن را قاچ زد و بدست پسر پادشاه داد. غلام که دندانهای زشتی داشت جای قاچ او هم زشت و بد ترکیب بود. پسر پادشاه تا آن سیب را دید گفت این دختر آن دختری نیست که میخواهم، او خیلی زیبا بود و دندانهای زیبائی هم داشت، من این دختر را نمی خواهم. مادر پسر پادشاه که زنی عاقل و فهمیده بود گفت: تو دختر را نمی خواهی نخواه من او را جزو کنیزان دربار نگاه میدارم. تو هر کس دیگر را دوست داشتی به من بگو او را برای تو میگیرم. چند روز بعد پسر پادشاه میخواست یک میهمانی بدهد آنهم توی باغ گل زرد. دستور داد تا اسباب شاهانه در آنجا ببرند و مجلسی شاهانه بر پا کنند. فردا که پسر به باغ گل زرد رفت، مادر پسر به عروسش گفت: دختر جان بلند شو و یکدست از سر تا پا رخت زرد به تن کن و سوار بر اسب زرد شو و هفت قلم خودت را بزک کن و به باغ گل زرد برو. در آنجا پسرم ترا میبیند و دوباره دلباخته تو میشود. تو از آنجا با اسب فقط عبور کن و اگر پسرم از تو خواست که بروی بنشینی بگو که از مغرب آمده ام و به مشرق میروم و هر چه او اصرار کرد تو از اسب پیاده نشو. دختر قبول کرد و رفت وقی به آنجا رسید هر چقدر پسر پادشاه اصرار کرد از اسب پیاده بشود نشد و گفت که از مغرب آمده ام و به مشرق میروم. روز بعد پسر پادشاه در باغ گل سفید مهمانی داشت. اما یادم رفت که بگویم غروب آن روز وقتی که پسر پادشاه برگشت خیلی ناراحت در گوشه ای نشست و با هیچ کس حرف نمی زد اما مادرش میدانست که درد پسرش چیست از او هیچ سوالی نکرد. فردا که پسر به باغ گل سفید رفت، دختر باز به دستور مادر شوهرش یکدست رخت سفید پوشید و هفت قلم بزک کرد و سوار بر اسب سفید شد و به باغ گل سفید رفت. مادر شوهرش به او گفته بود که اطراف باغ را گشت بزند و دوباره براه افتاد تا به باغ گل سفید رسید. دوباره پسر پادشاه دلباخته او شد و هر چه از او خواهش کرد ازاسب پیاده بشود نشد و رفت. ظهر آن روز پسر پادشاه، دیگر ناهار نخورد و باز هم غروب مثل روز گذشته ناراحت و افسرده برگشت. روز سوم در باغ گل سرخ مهمانی داشت. صبح آنروز باز دختر به دستور مادرشوهرش رخت سرخ به تن کرد و خود را بزک کرد و با یک اسب سرخ به باغ گل سرخ رفت. اما این بار مادر شوهرش گفته بود که اگر پسرم خواهش کرد که از اسب پیاده بشوی و پیش آنها بروی اینکار را بکن و از میوه های آنجا که خواستی بخور. اگر انار بود کمی بخور و انگشت شست خودت را ببر و از پسرم بخواه که دستمالش را بتو بدهد و به انگشت خودت ببند. دختر قبول کرد و رفت و به گفته او از اسب پیاده شد و نشست. همین که میوه برای او آوردند او یک دانه انار برداشت تا بخورد اما به گفته مادر شوهرش انگشت شست خود را برید و از پسر پادشاه خواست تا دستمالش را به انگشت او ببندد و دیگر چیزی نخورد و رفت. پسر پادشاه آنروز وقتی به خانه برگشت ناراحت بود اما صدای ساز و آوازی باعث تعجب او شد که میخواند:«باغ گل زرد که رفتم، باغ گل سفید که گشتم، باغ گل سرخ نشستم، به چه نار خوردنی بود، وه چه بار دیدنی بود، دستمال یار بدستم، یار فغان ز شستم.» پسر به نزد مادرش رفت و گفت: این کی است که آواز میخواند؟ مادرش که دانا بود گفت: نمیدانم شاید این زن تو است که امروز دخترهای هم سن و سال خود را جمع کرده و با رنگ و آواز این شعرها را میخواند. من امروز سه روز است که می بینم او روزی یک جور رخت و با یک رنگ اسب از خانه بیرون میرود. نمیدانم به کجا میرود. در این موقع پسر پادشاه سه روز گذشته به خاطرش آمد و گفت: پس این زن من بود که در این سه روز به باغ می آمد و آن غلام بدجنس را که قلبش مثل خودش سیاه بود صدا کرد و گفت: آن سیب را که بتو دادم که به نامزدم بدهی، دادی تا قاچ بزند چرا آنقدر زشت بود؟ غلام که از ترس و بدجنسی آنرا خودش قاچ زدم و به شما دادم بعد پسر پادشاه گفت: سزای تو چی هست؟ غلام گفت: سزای من اینست که یک زمین بزرگی پر از خیمه بکنی و نفت بر آن ریخته و کبریت بزنی و مرا در آن بیندازی تا بسوزم و از بین بروم. اما پسر پادشاه او را بخشید و دستور داد تا جشن بزرگی بپا کردند و هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و بالاخره پسر پادشاه با دختر عروسی کرد. همانطور که آنها به مرادشان رسیدند، تمام دنیا به مرادشان برسند. __________________
!!! Finish یاد ان روز ها بخیر با داستانهای خوب ایرانی
کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی ،کلمات کلیدی:سه باغ گل
|
|
| شیر و آدمیزاد |
| ساعت ٩:٢٥ ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ |
|
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود.
یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسیدند. شیر پرسید: « چه خبر است؟» گفتند: « هیچی، یک آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم.» شیر با خود فکر کرد که لابد آدمیزاد یک حیوان خیلی بزرگ است و می دانست که خودش زورش به هر کسی می رسد. برای دلداری دادن به حیوانات جواب داد: « آدمیزاد که ترس ندارد.» گفتند: « بله، درست است، ترس ندارد، یعنی ترس چیز بدی است، ولی آخر شما تا حالا با آدم جماعت طرف نشده اید، آدمیزاد خیلی وحشتناک است و زورش از همه بیشتر است.» شیر قهقه خندید و گفت: « خیالتان راحت باشد، آدم که هیچی، اگر غول هم باشد تا من اینجا هستم از هیچ چیز ترس نداشته باشید.» اما شیر هرگز از جنگل بیرون نیامده بود و هرگز در عمر خود آدم ندیده بود. فکر کرد اگر از میمون ها و شغال ها ببرسد آدم چییست به او می خندند و آبرویش می رود. حرفی نزد و با خود گفت فردا می روم آنقدر می گردم تا این آدمیزاد را پیدا کنم و لاشه اش را بیاورم اینجا بیندازم تا ترس حیوانات از میان برود. شیر فردا صبح تنهایی راه صحرا را پیش گرفت و آمد و آمد تا از دور یک فیل را دید. با خود گفت اینکه می گویند آدمیزاد وحشتناک است باید یک چنین چیزی باشد. حتماً این هیکل بزرگ آدمیزاد است. پیش رفت و به فیل گفت: « ببینم، آدم تویی؟ » فیل گفت: « نه بابا، من فیلم، من خودم از دست آدمیزاد به تنگ آمده ام. آدمیزاد می آید ما فیلها را می گیرد روی پشت ما تخت می بندد و بر آن سوار می شود و با چکش توی سرما می زند. بعد هم زنجیر به پای ما می بندد و یا دندان ما را می شکند و هزار جور بلا بر سرما می آورد. من کجا آدم کجا.» شیر گفت: « بسیار خوب، خودم می دانستم ولی می خواستم ببینم یک وقت خیال به سرت نزند که اسم آدم روی خودت بگذاری.» فیل گفت: « اختیار دارید جناب شیر، ما غلط می کنیم که اسم آدم روی خودمان بگذاریم.» شیر گفت: « خیلی خوب، پر حرفی نکن برو پی کارت.» و همچنان رفت تا رسید به یک شتر قوی هیکل و گفت ممکن است آدم این باشد. او را صدا زد و گفت: « صبر کن ببینم، تو آدمی؟» شتر گفت: خدا نصیحت نکند که من مثل آدم باشم. من شترم، خار می خورم و بار می برم و خودم اسیر و ذلیل دست آدمها هستم. اینها می آیند صد من بار روی دوشم می گذارند و تشنه و گرسنه توی بیابانهای بی آب و علف می گردانند بعد هم دست و پای ما را می بندند که فرار نکنیم. آدمیزاد شیر ما را می خورد، پشم ما را می چیند و با آن عبا و قبا درست از جان ما هم بر نمی دارد، حتی گوشت ما را هم می خورد.» شیر گفت: « بسیار خوب، من خودم می دانستم . می خواستم ببینم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و میمونها و شغالها را بترسانی.» شتر گفت: « ما غلط می کنیم. من آزارم به هیچ کس نمی رسد و اگر یک میمون یا شغال هم افسارم را بکشد همراهش می روم. من حیوان زحمت کشی هستم و ...» شیر گفت: « خیلی خوب، پر حرفی نکن برو پی کارت.» و همچنان رفت تا رسید به یک گاو. با خود گفت این حیوان با این شاخهایش حتماً آدمیزاد است. پیش رفت و از او پرسید: « تو از خانواده آدمیزادی؟» گاو گفت: « نخیر قربان، آدم که شاخ ندارد. من گاوم که از دست آدمیزاد دارم بیچاره می شوم و نمی دانم شکایت به کجا برم. آدمیزاد ماها را می گیرد، شبها در طویله می بندد و روزها به کشتزار می برد و ما مجبوریم زمین شخم کنیم و گندم خرد کنیم و چرخ دکان عصاری را بچرخانیم آن وقت شیر هم بدهیم و آخرش هم ما را می کشند و گوشت ما را می خورند.» شیر گفت: « بله، خودم، می دانستم. گفتم یک وقت هوس نکنی اسم آدم روی خودت بگذاری و حیوانات کوچکتر را بترسانی، این میمونها و شغالها سواد ندارند و از آدم می ترسند.» گاو گفت: « نه خیر قربان، موضوع این است که من با این شاخ...» شیر گفت: « خیلی خوب، پر حرفی نکن برو پی کارت.» شیر با خود گفت: « پس معلوم شد آدمیزاد شاخ ندارد و تا اینجا یک چیزی بر معلوماتمان افزوده شد.» و همچنان رفت تا رسید به یک خر که داشت چهار نعل توی بیابان می دوید و فریاد می کشید. شیر با خود گفت این حیوان با این صدای نکره اش و با این دویدن و شادی کردنش حتماً همان چیزی است که من دنبالش می گردم. خر را صدا زد و گفت:« آهای، ببینم، تویی که می گویند آدم شده ای؟» خر گفت: « نه والله، من آدم بشو نیستم. من خودم بیچاره شده آدمیزاد هستم. و هم اینک از دست آدمها فرار کرده ام. آنها خیلی وحشتنا کند و همینکه دستشان به یک حیوان بند شد دیگر او را آسوده نمی گذارند. آنها ما را می گیرند بار بر پشت ما می گذارند. آنها ما را می گیرند دراز گوش و مسخره هم می کنند و می گویند تا خر هست پیاده نباید رفت. آدمها آنقدر بی رحم و مردم آزارند که حتی شاعر خودشان هم گفته: گاوان و خران باردار به ز آدمیان مردم آزار شیر گفت: « بسیار خوب، خودم می دانستم که تو درازگوشی اما من دارم می روم ببینم آدمها حرف حسابی شان چیست؟» خر گفت: « ولی قربان، باید مواظب خودتان...» شیر گفت: « خیلی خوب، پر حرفی نکن برو پی کارت. من می دانم که چکار باید بکنم.» اما شیر فکر می کرد خیلی عجیب است این آدمیزاد که همه از او حساب می برند، یعنی دیگر حیوانی بزرگتر از فیل و شتر و گاو و خر هم هست؟ قدری پیش رفت و رسید به یک اسب که به درختی بسته شده بود و داشت از تو بره جو می خورد. شیر پیش رفت و گفت:« تو کی هستی؟ من دنبال آدم می گردم.» اسب گفت: « هیس، آهسته تر حرف بزن که آدم می شنود. آدم خیلی خطرناک است، فقط شاید تو بتوانی انتقام ما را از آدمها بگیری. آدمها ما را می گیرند افسار و دهنه می زنند و ما را به جنگ می برند، به شکار می برند، سوارمان می شوند و به دوندگی وا می دارند و پدرمان را در می آورند. ببین چه جوری مرا به این درخت بسته اند.» شیر گفت: « تقصیر خودت است، دندان داری افسارت را پاره کن و برو، صحرا به این بزرگی، جنگل به آن بزرگی.» اسب گفت: « بله، صحیح است، چه عرض کنم، در صحرا و جنگل هم شیر و گرگ و پلنگ حرف زدی، حیف که کار مهمتری دارم وگرنه می دانستم با تو چه کنم، ولی امروز می خواهم انتقام همه حیوانات را از آدمیزاد بگیرم.» شیر قدری دیگر راه رفت و رسید به یک مزرعه و دید مردی دارد چوبهای درخت را بهم می بندد و یک پسر بچه هم به او کمک می کند و شاخه ها را دسته بندی می کند. شیر با خود گفت: ظاهراً این بی بته ها هم آدمیزاد نیستند ولی حالا پرسیدنش ضرری ندارد. پرسش کلید دانش است. پیش رفت و از مرد کارگر پرسید: « آدمیزاد تویی؟» مرد کارگر ترسید و گفت: « بله خودمم جناب آقای شیر، من همیشه احوال سلامتی شما را از همه می پرسم.» شیر گفت: « خیلی خوب، ولی من آمده ام ببینم تویی که حیوانات را اذیت می کنی و همه از تو می ترسند؟» مرد گفت: « اختیار دارید جناب آقای شیر، من واذیت؟ کسی همچو حرفی به شما زده ؟ اگر کسی از ما بترسد خودش ترسو است وگرنه من خودم چاکر همه حیوانات هم هستم. من برای آنها خدمت می کنم، اصلا کار ما خدمتگزاری است منتها مردم بی انصافند و قدر آدم را نمی دانند. شما چرا باید حرف مردم را باور کنید، از شما خیلی بعید است، شما سرور همه هستید و باید خیلی هوشیار باشید.» شیر گفت: « من دیدم فیل |









