|
حدیث دشت عشق - الهی سینه ای ده آتش افروز
برای معلم شهیدم «محمدجواد حسن زاده»
چه زیبا بود سادگی ات و چه دل نشین بود نجواهایت، انگار هنوز در جبهه های حق علیه باطل داخل سنگر نشسته ای و برای بچه ها زیارت عاشورا می خوانی، اما نه ینبار اینجا جبهه، جبهه دیگری است، جبهه علم و قلم است، اما برای پرنده عاشق چه فرقی می کند که در کدام جبهه قدم می گذارد مهم عاشقانه رفتن است.
یادش به خیر هشت سال پیش بود وقتی هر پنج شنبه در مدرسه زیارت عاشورا بود، آری بچه های مدرسه نبی اکرم (ص) هیچگاه تو را از یاد نخواهند برد. همیشه یک نوری در چهره ات بود، چه عاشقانه با یوسف زهرا درد دل می کردی، همیشه می نالیدی از روزگار، نه نالیدن از مادیات، بلکه از اینکه چرا همه یارانت پر کشیدند و تو ماندی، ماندی. اما نه، چرخ روزگار همیشه اینگونه نمی چرخد، بگذار هرچه می خواهند بگویند، بگذار شهد ایمان را از یاد ببرند، اما تا کی؛ روزی می رسد که از کرده خود پشیمان خواهند شد، اما چه دیر! روزی می رسد که دست به دامان همین شهدا خواهند شد، اما چه سود!
اما خودت هم می دانستی، می دانستی حاجی! که گاز شیمیایی، پهلوان و قهرمان نمی شناسد، اینقدر نامرد است که پهلوان هایی مانند تو را هم از پای درآورد، پس چرا اینقدر خودت را عذاب می دادی؟ پس چرا همیشه می گفتی: «اگر ما لیاقت داشتیم که اربابمان ما را تو همان جبهه ها می برد پیش خودش». شاید حکمتی داشته که بمانی و ببینی که بر سر شهدای ما چه خواهد آمد!؟ حاجی دیگر بدجوری بغض گلویم راگرفته، زبانم همراهیم نمی کند، دوست دارم تا دنیا دنیاست و تا این عمر ناچیز را دارم فقط از تو و امثال تو بگویم و بنویسم.
محمدجواد آزادمند