استاد بوعلى
روزى بود روزگارى بود. یکى بود یکى نبود. شهریارى بود که زنى داشت و دختری. روزى زن بیمار شد و سپس مرد. پادشاه سالها بدون زن ماند تا اینکه دخترش به او گفت: بهتر است زن بگیرى تا مایهٔ دلخوشى تو باشد. پادشاه گفت: هر کس را تو انتخاب کنى من بهزنى مىگیرم. دختر، همسرى براى پادشاه پیدا کرد که زن مهربان و خوبى بود. پادشاه با او عروسى کرد.
پس از مدتى زن بیمار شد و پزشکان هر کارى کردند نتوانستند او را خوب کنند. زن سکته کرده بود و یک دست و پایش از کار افتاده بود. پادشاه که فهمید کارى از پزشکان ساخته نیست، عصبانى شد و آنها را تهدید کرد که اگر تا چهل روز نتوانند همسرش را سالم کنند باید لخت و پتى از شهر بیرون بروند. پزشکان به فکر افتادند که چه کنند و چه نکنند. اما عقلشان به جائى نرسی. تا اینکه یکى از آنها گفت: در نزدیکى شهر ما جوانى هست که هم از پزشکى سردرمىآورد و هم چیزهائى مىداند که ما نمىدانیم. اسمش هم بوعلى است. نامهاى به بوعلى نوشتند و او را به شهر خود دعوت کردند.
بوعلى بههمراه چند پزشک به قصر پادشاه رفت. پادشاه که قبلاً اسم بوعلى را شنیده بود، با دیدن او خیلى خوشحال شد و خانهاى با دو کنیز و دو غلام به او داد. بوعلى پس از اینکه بیمارى زن را تشخیص داد گفت: گرمابه را روشن کنید و زن را به حمام بفرستید. سپس به یکى از کنیزان گفت: لباس مردان بپوش و ریش و سبیل مصنوعى بگذار و به سراغ زن پادشاه در حمام برو. کنیز این کار را کرد. زن پادشاه که لخت بود با دیدن یک مرد در حمام تکان سختى خورد و خواست در برود که کنیز دستش را گرفت، این کشید و آن کشید. از این تکان سخت، زن پادشاه تندرست شد. پادشاه که ماجرا را فهمید بسیار خوشحال شد و از بوعلى خواست هرچه مىخواهد بگوید. بوعلى از پادشاه خواست که اجازه دهد او به دفترخانهٔ پادشاه رفته و از کتابهائى که در آنجا هست استفاده کند. پادشاه پذیرفت و بوعلى به دفترخانه رفت و از کتابهاى آن بسیار بهره برد.
روزى پیش پادشاه آمد و گفت که قصد دیدار مادر خود را دارد و مىخواهد برود. پادشاه قبول نکرد. گفت: همیشه باید پیش من بمانی. مدتى گذشت. دختر پادشاه به او گفت: مرا به عقد بوعلى درآورید تا همیشه اینجا بماند. پادشاه گفت: این کار را نمىکنم چون بزرگزادهها و شاهزادهها مرا سرزنش مىکنند. این خبر به گوش بوعلى رسید. ناراحت شد و براى پادشاه پیغام فرستاد: در شهرى که بزرگزادهاى نادان را بالاتر از دانشمند مىدانند نمىمانم. و نیمههاى شب از آن شهر گریخت.
پادشاه از پیغام بوعلى خیلى ناراحت شد و دستور داد او را دستگیر کنند. وقتى فهمید بوعلى فرار کرده است با راهنماى دخترش به صورتگرها دستور داد تا چهل پرده از صورت بوعلى تهیه کنند و بر دروازههاى شهر بیاویزند تا دروازهبانها با دیدن بوعلى او را دستگیر کنند. بوعلى از این ماجرا خبردار شد و به آن شهرها نرفت و در دامنهٔ الوند چادر زد و زندگى کرد. آنچه که از سفر خود به آن شهر بهدست آورد پنج دفتر دانش بود.