آینه های زنگ زده ام عاشقانه

آینه های زنگ زده ام را صدا می کنم و جامه های شلوغم را به سکوت دعوت می کنم ، شمعها را زنده نگه می دارم ، کتابهای خسته ام را می بندم ، سلولهایم را از ترانه های رهایی لبریز می سازم و در بیشه های بلوط و گردو دعا می خوانم.
تو را در برجهای عاج ، در چشمهای درخشان بودا و در سپیده دم بارانی عشایر جستجو می کنم ، هیچ چیز نمی تواند بین من وتو فاصله باشد ، نه دیوار ، نه سیمهای خاردار.
اگر تو در کنارم باشی ، می توانم با اولین قطازی که از دوردست می آید به سوی بهار بروم.
با تو اوازهای برهنه من شنیدنی و اشکهای عاشقا نه ام دیدنی است. با تو چراغی که در قلبم خاموش شده است ، به ناگاه روشن می شود و معجزه های معطر دوروبر مرا فرا می گیرند.
پیش از انکه نگاه ساده ام را حراج کنم بیا و مرا از این خیابانهای شلوغ عبور بده !!! بیا تا با هم از نردبان مهتاب بالا برویم و لابه لای پرهای فرشتگان به دنبال تابستان جنوب بگردیم.
بیا قبل از اینکه مردگان به سرازیری صبح برسند ، از خاکستر خودمان بیرون بیاییم و دور از سنگهای سیاه در افقی روشن نماز بخوانیم.
بیا گیسوان تر خود را در باد شمال رها کنیم و انقدر اوج بگیریم تا عاشقان قدیمی دوباره برای هم نامه بنویسند.
_________________
سحرگاهان که تابوت مرا
بر دوش یاران رهسپار خانه جاوید می بینی
توهم ای آشنای سنگدل
از خانه بیرون آیی
بگو : رفتی ٬ برو ...
منزل مبارک ... !!!