| هدیه به مادر |
| ساعت ٤:۱٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ |
هدیه به مادر![]() این شعر از كتاب"یك ماه خون گرفته،هفتاد و دو ستاره" سروده شاعر توانای آستان اهل بیت، جناب آقای غلامرضا سازگار است كه به همت جناب آقای حسین فتحی تهیه و تنظیم گردیده است.
هدیه به مادر افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم تا دست به تن داشتم از پا ننشستم دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم کز روز ازل بود همین عهد الستم از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد تا شام ابد کرد تماشای تو مستم دانست که از دامن مهرت نکشم دست زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم بی دستی من در ره تو بال و پرم شد تو احمد و من جعفر طیار تو هستم تا ام بنین فخر کند کاش که می شد پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم
ارسال برای دیگران باز باران، با ترانه... باز باران، با ترانه...![]() باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه یادم آید كربلا را دشت پر شور و نوا را گردش یك روز غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را باز باران با صدای گریه های كودكانه از فراز گونه های زرد و عطشان با گهرهای فراوان می چكد از چشم طفلان پریشان پشت نخلستان نشسته رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی چشم در چشمان هم آرام و سنگین می چكد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان باز باران باز باران با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان مرد محزون دست پر خون می فشاند از گلوی نازك شش ماهه بر لب های خشك آسمان با چشم گریان باز باران باز هم اینجا عطش آتش شراره جسمها افتاده بی سر پاره پاره می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان دستها آماده شلاق و سیلی چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی دراین صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله پر زناله پای خسته دلشكسته روبرو بر نیزه ها خورشید تابان می چكد از نوك سرخ نیزه ها بر خاك سوزان باز باران باز باران قطره قطره می چكد از چوب محمل خاكهای چادر زینب به آرامی شود گل می رود این كاروان منزل به منزل می شود از هر طرف این كاروان هم سنگ باران آری آری باز سنگ و باز باران آری آری تا نگیرد شعله ها در دل زبانه تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی بر فراز خیمه برگونه ها بر مشك ساقی كاش می بارید باران علی اصغر كوهكن |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها به دست شما میرسد امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. امhlgole@yahoo.com (lorestani) پروفایل مدیر : عشق خدائی لرستانی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|




[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]