مـــادران و پدران مهــربان و پسران و دختران با اندیشه خدائی

http://mother20.persianblog.ir-http://hlgole.parsweblog.com/-/. http://lorestani.bloghaa.com/-http:/.-http://mother20.blogfa.com-/http://hlgole1.persianblog.com/-mother20.mihanblog.com-/-mother20.blogsky.com-/-http://eshghekhodayi.blogfa.com-http://hlgole.loxblog.com/-/-.

انارخاتون
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧  

انارخاتون

روزى بود، روزگارى بود. زنى بود که عاشق دیوى شد. دیو را آورد و در اتاق پنهان کرد و در اتاق را قفل زد. روزى انارخاتون، دختر زن، در اتاقى را که دیو در آن پنهان بود گشود و دیو را دید. وقتى زن به سراغ دیو رفت گفت: ”نه تو زیبائى و نه من زیبا فقط آقا دیو زیباست“.
دیو گفت: ”نه تو زیبائى نه من زیبا، فقط انارخاتون زیباست“
زن دختر را از خانه بیرون کرد. دختر رفت تا رسید به یک در باز. پس از مدتى هفت برادر آمدند و پس از شنیدن ماجراى انارخاتون وى را به خواهرى قبول کردند. دیو جریان را به زن خبر داد. زن هم سقزى را آلوده به زهر کرد. خود را به خانهٔ هفت برادران رساند و سقز را به دختر داد. دختر سقز را خورد و مرد. هفت برادران نیز انارخاتون را در خوجینى گذاشتند و طرف دیگر خورجین را پر از طلا کردند و آنها را بر اسبى نهادند. اسب را در صحرا رها کردند که : ”هر کس علاج این دختر را بداند، طلاها را بردارد و علاجش کند.“
پادشاهى انارخاتون و طلاها را پیدا کرد و با دیدن انارخاتون دل به او بست. پادشاه امر کرد که جار بزنند و حکیمان را خبر کنند. حکیم‌ها انارخاتون را به‌ترتیب در هفت حوض شیر انداختند و انارخاتون زنده شد و پادشاه با او ازدواج کرد.
پس از یک سال انارخاتون دو پسر زائید. دیو ماجرا را به زن خبر داد. زن مى‌خواست هر جور شده دختر را از میان بردارد تا آقا دیو دختر را فراموش کند. آمد و چند روزى پیش دختر ماند. شب هنگام بلند شد و سر هر دو پسر را برید و چاقوى خونین را در جیب انار خاتون گذاشت. صبح براى پیدا کردن قاتل پسرها، پادشاه، به توصیهٔ زن امر کرد جیب همه را بگردند. چاقو از جیب انار خاتون پیدا شد. پادشاه دستور داد چشم‌هاى دختر را کور کنند و جسد دو پسر را زیر بلغش گذاشت و بیرونش کرد.
انارخاتون آنقدر راه رفت تا به خرابه‌اى رسید. داخل خرابه نشست و گریه کرد تا خوابش برد. در خواب مردى را دید. ماجرا را به مرد گفت. آن مرد دست به چشمان انارخاتون کشید و دستى هم به سر و گردن بچه‌ها و مشتى ریگ به دامنش ریخت و گفت: ”پاشو تو و بچه‌هایت صحیح و سلام هستید.“
انارخاتون بیدار شد و دید که بچه‌هایش سالمند و مشتى طلا نیز در دامنش ریخته شده. زن قصرى ساخت. و بچه‌ها بزرگ شدند. روزى بچه‌ها پادشاه را دیدند و او را به خانه آوردند. انارخاتون به بچه‌ها گفت که قاشق طلا را در کفش پادشاه بگذارند. موقع رفتن پادشاه، گفتند که قاشق طلا گم شده است و باید همه را بگردند. وزیر گفت مگر پادشاه قاشق مى‌زدد؟ اناخاتون که پشت پرده‌اى پنهان بود گفت: مگر مادر سر بچه‌هایش را مى‌برد؟ و از پشت پرده بیرون آمد. شاه از همهٔ قضایا با خبر شد و دستور داد که دیو و مادر انارخاتون را پیدا کردند و کشتند.


کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:انارخاتون
 
 
 

چت روم

كد چت روم