مـــادران و پدران مهــربان و پسران و دختران با اندیشه خدائی

http://mother20.persianblog.ir-http://hlgole.parsweblog.com/-/. http://lorestani.bloghaa.com/-http:/.-http://mother20.blogfa.com-/http://hlgole1.persianblog.com/-mother20.mihanblog.com-/-mother20.blogsky.com-/-http://eshghekhodayi.blogfa.com-http://hlgole.loxblog.com/-/-.

ززی قرقرو
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧  

ززی قرقرو

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود . روزی بود روزگاری بود. مردی بود زنی داشت به اسم ززی که خیلی بداخلاق بود و همه اش سر هر چیزی قر می زد .همه او را به اسم « ززی قرقرو» می شناختند .از بس که شوهرش را اذیت می کرد و قر می زد شوهرش تصمیم گرفت تا او را نابود کند تا بلکه از قرزدن او خلاص شود .
روزی رفت بیابان چاهی را نشان کرد و آمد به ززی گفت : « پاشو بریم بگردیم » و ززی را برد تو بیابان و بدون آنکه ززی بفهمد روی چاه را فرش انداخت و بهش گفت :« بیا بنشین » تا ززی پاگذاشت روی فرش ، افتاد توی چاه و شوهرش از شر ززی قرقرو خلاص شد .
دو سه روز بعد شوهرززی رفت سر چاه که ببیند ززی زنده است یا مرده ، دید ماری از تو چاه صدا می زند :« منو از قرزدن این زن نجات بده پول خوبی بهت میدم » شوهر ززی سطلی با طناب انداخت تو چاه و مار را در آورد وقتی مار آمد بیرون گفت :« من پول ندارم که بهت بدم ، میرم می پیچم دور گردن دختر حاکم هر کس اومد مرا باز کند من نمیگذارم تا تو بیائی اون وقت پول خوبی بگیر و منو باز کن .»


مار رفت پیچید دورگردن دختر حاکم هر کی میرفت که مار را باز کند وقتی نزدیک مار میشد جرأت نمی کرد به او دست بزند تا اینکه شوهر ززی قرقرو آمد وگفت :« من هزار سکه طلا می گیرم و مار رو وا میکنم» و رفت به مار گفت :« ای مار از دور گردن دختر حاکم واشو » مار بازشد وبه شوهر ززی گفت :« دیگه کاری به کار من نداشته باشی » و رفت پیچید دور گردن دختر حاکم شهر دیگری باز جار زدند « هر کی مار رو از گردن دختر حاکم باز کنه هزار سکه طلا انعام میگیره » هر کی آمد که مار را باز کند نتوانست تا اینکه گفتند :« چندی پیش ماری به دور گردن دختر حاکم فلان شهر پیچیده بود یک نفر اونو باز کرد » به حکم حاکم رفتند سراغ شوهر ززی قرقرو گفتند :« بیا مار رو واکن هزار سکه طلا بگیر» شوهرززی با عجله آمد پیش مار، مار گفت :« مگه نگفتم دیگه کاری به کارمن نداشته باشی ؟» شوهر ززی گفت :« چرا» مارگفت :« خوب پس چرا اومدی اینجا ؟» گفت :« اومدم بهت بگم ززی قرقرو داره میاد اینجا !» مار تا اسم ززی قرقرو را شنید از ترس از دور گردن دختر حاکم باز شد و رفت .
اطرافیان حاکم تعجب کردند و گفتند :« مرد ! توی این کارچه سری است که تا گفتی ززی قرقرو داره میاد فوری مار باز شد و رفت ؟» گفت :« زنی داشتم به اسم ززی از بس که بداخلاق بود و قر می زد مردم همه بهش میگفتن ززی قرقرو . این زن منو خیلی اذیت میکرد تااینکه روزی اونو به چاهی انداختم تو آن چاه همین مار بود که دیدید این مار هم از دست قرزدن ززی به تنگ اومده بود ، روزی رفتم که ببینم ززی زنده ست یا نه دیدم ماراز ته چاه صدا می زنه منو از دست قر زدن این زن نجات بده پول خوبی بهت می دم منم نجاتش دادم وقتی بالا اومد گفت پول ندارم بهت بدم میرم میپیچم دور گردن دختر حاکم تو بیا منو واکن و پول خوبی بگیر حالا هم این مار همان مار بود و دیدید که باز نمیشد ولی تا گفتم ززی قرقرو داره میاد از ترس قرزدن ززی واشد و رفت .»
__________________
!!! Finish

همکار بازنشسته


کلمات کلیدی:داستانهای کهن ایرانی ،کلمات کلیدی:داستان و پند ها ،کلمات کلیدی:ززی قرقرو ،کلمات کلیدی:درس های راه زندگی
 
 
 

چت روم

كد چت روم