داغی که پول بر دلهامان گذارده

از همان روزی که عروس خانم سر سفره عقد "قبلت" را گفت در به در به دنبال خانه بودند، دست آخر هم خانه ای در شهر ری اجاره کردند؛ حقوق شاه داماد که مهندس ناظر کارخانه ای بود، دویست و پنجاه هزار تومان و عروس خانم هم بابت خبرنگاری اش ماهانه دویست هزار تومان از روزنامه می گرفت.
اوایل عروسی هر دو بعد از ساعت 2 بعد از ظهر در خانه بودند و اتفاقا خیلی هم خوشبخت بودند تا آن که پسری کاکل زری جمع 2 نفره آنها را 3 نفره ساخت. بعد از آن که مدت مرخصی زن خانه تمام شد، تصمیم گرفته شد، بچه صبح ها به مادرزن سپرده شود و بعد از ظهرها به آغوش پدر و مادرش بازگردد؛ بعد از 3-4 سال، بچه را به مهد کودک سپردند و ظهر هنگام مادر بچه بعد از فراغت از کار بچه را از مهد کودک به خانه می آورد، سخت بود ولی هرچه بود آن زن و شوهر بعد از ظهر در کنار فرزندشان احساس خوشبختی می کردند، اما با گذشت زمان، طمع و حرص آن زوج به دنیا افزون می گردید. آینده پسرشان و چشم و هم چشمی های مرسوم هم مزید بر علت شد تا غریزه "پول دوستی" آن دو بیشتر و بیشتر شود.
تا دیروز روی زمین سفره را پهن می کردند اما امروز با دیدن سریالی تصمیم گرفتند روی میز غذا بخورند.
تا دیروز تلویزیون رنگی 19 اینچ روی میز تحریری ساده ای قرار داشت اما امروز بعد از بازگشت از مهمانی پسرخاله ی مرد خانه، آنها تصمیم گرفتند تلویزیون 29 اینچ بانضمام دکوری مجهز و پر و پیمان را جایگزین سازند.
تا دیروز با یک رنوی دست دوم به این سمت و آن سو می رفتند اما با دیدن اطلاعیه ی فروش فوق العاده سمند در روزنامه ای، تصمیم گرفتند رنو را به زباله دان بسپرند.
تا دیروز مستاجر بودن در خانه 36 متری زیاد برای آنها سخت نبود اما سرکوفتهای پدر و مادر عروس باعث شد آن خانه تبدیل به کابوسی دهشتناک شود و زن و شوهر تصمیم بگیرند خانه ای بزرگتر فراهم کنند.
تا دیروز ...
اما حالا برای عملی کردن این تصمیمات، یک مشکل بیشتر خود را نشان میداد؛ پول!
برای حل این مشکل زوج قصه ما تصمیم گرفتند سخت کار کنند؛ به همین خاطر هر دوی آن ها به اضافه کاری پرداختند، حالا آنها 6 صبح از خانه بیرون می زند و 9 شب به خانه باز می گشتند. مرد خانه نرسیده به خانه روی رختخواب سرازیر می شد و زن خانه هم به محض رسیدن به خانه ناهار فردای فرزندشان را مهیا می ساخت و بعد، از فرط خستگی روی کاغذهایش که گزارشی مربوط به روزنامه پس فردا بود خوابش می برد.
اما بشنوید از فرزند آن دو ...
حالا او دوران راهنمایی را سپری می کرد، بعد از مدرسه به خانه می آمد و یکراست به سراغ کامپیوتر می رفت و قسمت عمده ای از وقتش را صرف بازیهای کامپیوتری می کرد و بعد از 3-4 ساعت رو به سوی کوچه می آورد؛ رفقای هم محله ای او زیاد بچه های سر به راهی نبودند، البته دوستان مدرسه پسرک هم دست کمی از رفقای محله اش نداشتند.
پدر و مادر بی توجه به فرزندشان فقط ردپای پول را بو می کردند و پسرشان هم راه خود را می رفت؛ تا پایان دوران راهنمایی، پسرک خیلی از حرفها و حرکات نامربوط را یادگرفته بود در حالیکه هنوز حتی درست نمی دانست نماز چیست و یا اینکه چند رکعت است! دوران دبیرستان او هم در حال گذر بود و وی از نظر درسی بسیار ضعیف بود و حالا کارهای جدیدی هم یاد گرفته بود، علاوه بر ورژن جدید فحشها و هتاکی ها ، حالا او دوست دختر هم پیدا کرده بود و دیگر سیگار کشیدن برایش قبحی نداشت، او هنوز هم نماز خواندن را بلد نبود و گویا زیاد هم اهمیتی نداشت. پسرک نتوانست در هیچ دانشگاهی قبول شود و عازم سربازی شد؛ پس از بازگشت از سربازی شیرین کاری های جدیدتری هم یادگرفته بود اما هنوز نماز را ...
حالا بعد از آن همه تلاش طاقتفرسای زن و شوهر، همه وسایلی را که آرزو داشتند فراهم کردند؛ خانه 200 متری، دو ماشین آخرین مدل، سینمای خانگی، یخچال ساید بای ساید، مبلمان فاخر، فرشهای نفیس و ... اما بعد از این همه سعی و تلاش کار زن و شوهر آن شده بود که فرزندشان را ترک اعتیاد دهند و یا اینکه با سپردن وثیقه او را از زندان ازاد کنند و ... تا ان که با هر مرارتی بود، پسرک زن گرفت در حالیکه هنوز هم با نماز خواندن غریبه بود و پس از چندی
او بچه دار شد، دختری به غایت زیبا
اما دخترک ...